یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۶ مطلب با موضوع «تولدانه» ثبت شده است

۱۸اسفند

با حس و حال غریبی که از صبح همراهم بوده و هست ؛ با تبریکای دوستای مجازی ، با بوسه های خسته بابام ، با آرزوی قشنگ و دلنشین مامانم ، با بغضی که از دیشب تو گلوم مونده ، با قطره اشکی که از گوشه چشمم  جوشید و چند دقیقه روی گونه هام نشست ، با همه اینها من 22 ساله شدم .

دوست دارم 22 سالگی هم مثل 21 سالگی تجربه های خوبش بیشتر از تلخی هاش باشه و همه لحظه هاش من رو به خواسته ام نزدیکتر کنه :)

۲۲آذر

خب مثل هر یکشنبه با همون حالی که چند وقتیه دچارش شدم و اتفاقا حال خوبی هم هست و دلم رو گرم کرده ، داشتم میرفتم که برم دانشگاه و کوچه ها و خیابون ها رو برای رسیدن به بلوار اصلی ، یکی پس از دیگری پشت سر میذاشتم . تو فکر و خیالات خودم بودم که صدای دوپس دوپس ماشینی من رو از حالم بیرون کشید .. یه بوق ممتد و بعدش فکر کردن به اینکه کی قراره مردهای این آب و خاک یاد بگیرن که واسه هر کسی بوق نزنن و کی قراره این وضعیت رنج بار برای خانم ها تموم بشه و اصلا امیدی هست به اینکه یک روز هر آدمی سرش تو کار خودش باشه و با رد شدن از کنارشون زل نزنن توی چشمات و بعدش سر و وضعت رو برانداز نکنن و انقدر کنجکاو نباشن !!

رسیده بودم دانشگاه و روبروی انتشارات منتظر آسی و نازنین بودم اما هر چقدر به شروع کلاس نزدیک تر میشد حرص گرفتن من از آن تایم نبودن آدم ها بیشتر میشد .. آخه مگه چقدر سخته که سر وقت جایی باشیم و دیگران رو منتظر نذاریم ؟؟؟!!!  این مشکل همیشگی من با بیشتر آدم هاست که همیشه با تاخیر میرسن و وقت خودشون و بقیه براشون پشیزی ارزش نداره . بعد از یک ربع دیر رسیدن سر کلاس دکتر ش و اونهمه درس دادن و پی بردن به عمق فاجعه درس های خونده نشده و وقتی که دیگه کلاس تموم شده بود و کاری تو دانشکده نداشتم برای برگشتن به خونه تردید کردم و خواستم که کمی به تریبون آزاد با رییس جدید دانشگاهمون‌ گوش بدم . دغدغه های بچه ها بیشتر مالی بود و مشکلات خوابگاه و تغییر مکان دانشکده دامپزشکی . هیچکس به اون چیزی که من فکر میکردم اشاره ای نمیکرد . اصل موضوع شاید همین بود . چیزی که برای من این چهار سال یه دغدغه مهم بوده و هست و همینه که باعث شده نخوام دیگه مثل قبل باشم و تسلیم خواسته خانواده ام بشم و بگم که دغدغه من کیفیت درسی هست ، نه نزدیکی به خونه ... میخواستم که با صدای بلند بگم که آقای رییس جدید شما یه پالایش علمی بذار برای اساتید دانشگاهت و نذار که یه سری تحصیلکرده که اهمیتی به درس نمیدن و انگیزه ای رو به دانشجو تزریق نمیکنن  اساتید دانشگاه باشن و سطح علمی دانشگاهی که تا همین چند سال قبل جز یکی از بهترین های آزاد بود تا این حد پایین بیاد . نذار اونهایی که دغدغه یاد گرفتن و رشد کردن دارن همه انگیزشون تو این دانشگاه بمیره ..

هیچ کدوم از اینها رو نگفتم و راهم رو به سمت بوفه کج کردم و با یه اشترودل شکلاتی که ای کاش خرماییش رو داشتن ، آهنگ "چون موی تو" گوش میدادم و منتظر بودم که آرزو بهم زنگ بزنه و راجع به موضوعی باهاش صحبت کنم . ساعتی گذشته بود و با آرزو هم صحبت کردم و برگشتم به سمت خونه . لباسم رو عوض کردم و باز برگشتم به دانشگاه .. داشتم با یکی دو تا از بچه های پزشکی و معماری صحبت میکردم و ازشون کمک میگرفتم . هر چقدر که  صحبت هامون جلوتر میرفت سختی کاری که انتخاب کرده بودیم بیشتر به چشم میومد تا جایی که آرزو کم مونده بود منصرف بشه اما من لحظه به لحظه میفهمیدم که تنبلی رو باید کنار گذاشت و دقیقه نودی بودن رو یکبار برای همیشه تموم کنم ! چیزی که خیلی وقته میخوام از خودم دورش کنم اما هنوز نتونستم .

بعد از صحبت ها و خندیدن ها برگشتم خونه و ناهار خوردم و خزیدم توی اتاق سرد و تاریک عزیزم . پتو رو کشیدم روی سرم و چشمام رو بستم و آرزو میکردم وقتی بیدار میشم سردرد نداشته باشم . اسمس ها رو بی جواب گذاشتم و دوباره سرم رو بردم زیر پتو . خواب میدیدم اما انگاری بیدار هم بودم . صدای مامانم رو میشنیدم که میگفت لامپ حیاط رو روشن کن .. وای خدایا یعنی من این همه خوابیدم !!!! ساعت رو که نگاه کردم یک ربع از پنج عصر رد شده بود و باز گوشیم داشت زنگ میخورد .. توی دلم میگفتم که دوست دارم یه مدت گوشیم رو خاموش کنم و از دست آدم هایی که به وقت سوال های درسی دوستت میشن ، راحت باشم .. پتو رو کنار زدم و با موهای پریشونم و وقتی که داشتم چشمامو میمالیدم تصمیم گرفتم که تنبلی رو بذارم کنار و از همین امشب شروع کنم به تموم کردن کارهای درسی یکی از درس هام و فردا و پس فردام رو فول تایم درس بخونم برای چهارشنبه ای که امتحان دارم و بعد از اون هم برای دوشنبه درس بخونم .. خودم رو اجبار کردم به اینکه حداقل یک سوم از کارم رو انجام بدم و حالا همون وقتی هست که نصف کارم رو انجام دادم و شامم که یه بشقاب سالاد بود رو توی اتاقم خوردم و دارم راجع به همون درس توی نت یه سری چیزها سرچ میکنم تا کارم رو تکمیل کنم امشب حتما .. 

+ پ . ن : به نظرتون امیدی به کنار گذاشتن تنبلی هام هست ؟؟ هووووم ؟؟؟

+ پ . ن : من این پست رو یه کم از قبل نوشته بودمش منتها ساعت 23:18 کاملش کردم و الان انتشارش کردم :))  گفتم که بدونین و در جریان باشین ؛)

۱۷آذر

شاید اشتباه باشه اما فکر میکنم مرد های آذری جور خاصی هستن . مغرور ، سر سخت و جنگجو . منظورم از مغرور بودن هم دست کم گرفتن دیگران نیست ، منظورم یه غرور خاصه که من از مرد آذری زندگیم دیدم . مردی که روزهای زیادی رو کنارش زندگی کردم و باهاش خاطره هایی دارم که درسته بعضی هاش تلخ و ناخوشایند بوده برام اما همون خاطره ها باعث شدن بهتر و بیشتر بشناسمش . بفهمم که نمیشه مقابلش وایساد و در عوضش باید همراهش بود و آرامش داشت کنارش تا ذات مهربون و لطیفش رو ببینی و درک کنی که با همه اون سر و صداهاش ، باز هم یه پسر بچه تو وجودش هست که افسار زندگیش رو دستش گرفته و گاهی وقتا نمیذاره ذات سرکشش پنهون بمونه . دوستی که چند ساله باهاش روزم رو صبح میکنم ، نفس میکشم و به شب میرسونم ، امشب آخرین شبِ ربع قرن زنده بودنش رو به سر میکنه و فردا صبح وقتی چشم هاش رو به روی 18 آذر باز میکنه احتمالا یادش نیس که تولدشه و خواهرش ، که من باشم رو تا هشت شب نمیبینه و بوسه های من روی گونه هاش نمیشینه .. 

مرد آذر ماهی من اگر چه گاهی دلم رو به درد میاره و اشک آلودم میکنه اما همیشه تو قلبم جایی مخصوص به خودش رو داره و برای همیشهٔ همیشه دوست داشتنی میمونه حتی اگر روزی کنارم نباشه و چند وقتی نبینمش .. داداش من ، تو ، یه توی تلخ و شیرینی ... مثل شکلات تلخ که تلخه اما باز هم شکلاته :)

۱۸اسفند

 نمیدونم امروز تقویمتون نیگا کردین یا نه!! نمیدونم متوجه شدین که پایین روز 18 اسفند نوشته بزرگداشت سید جمال الدین اسدآبادی؛ یا نه. یا که اصلا اسم سید جمال الدین اسدآبادی تا حالا به گوشتون خورده یا نه. من که اسم سید جمال الدین اسدآبادی رو از کتاب تاریخ دوران راهنمایی یادم‌ مونده و چهره تپلشُ خوووب یادم که گوشه سمت راست کتاب تاریخ تو قسمت برای مطالعه گذاشته بودن... بالاخره یاد و خاطره این آقای ارزشمند تاریخی، قرار نیست اینجا گرامی داشته بشه و از حسناتِ داشته یا شایدم نداشتش حرف زده بشه!!! 

بنا به روایتی، اونجوری که مامانم نقل میکنه اما سند تاریخیش در دست نیس، تو یه شب سه شنبه بارونی، وقتی که پدر جان شیفت شب بودنُ چندین کیلومتر دور از شهر و خونه کاشانه ما؛ در حال انجام وظیفه بود، مامانم دلش برای دخترکش تنگ میشه و آه و ناله و فریاد و فغان سر میده که دخترکم زودی بیا که دلم تنگه برات :)) خخخخخ !!! منم از اونجایی که از همون دوران جنینی دخترِ خوبی بودم گوش به ندای مادرانه دادم و گفتم بذار برم اون دنیا ببینم‌ چه خبره... اینجوری شد که من شدم اولین نوه دختریِ مامان شمسی :)) شدم عزیز دردونه دایی ها و خاله هایی که بعد از 5 تا نوه پسر منتظر نوه دختر بودن..

از اون شب بارونی امروز 20 سال گذشت و اون دخترِ تپلِ چشم مشکی، تبدیل شده به دختری 21 ساله که تلاش میکنه بهتر از اطرافیانش باشه.. دختری که تا امروز عصر غصه میخورد که چرا کسی تولدش بهش تبریک نگفته :/  دختری که حتی اشک تو چشماش حلقه زده بود اما اجازه نداد احساسش افسارِ عقلش بدست بگیره!!! اون دختر امشب با کامنت خصوصی یکی از مخاطباش حسابی سوپرایز شد و از ته قلبش شاد شد :) اون دختر وقتی دید مامانش حتی یه تبریک خشک و خالی نگفت و نبوسیدش حسابی دلش گرفت.. اون دختر حتی با کادو تولدی که باباش بهش داد سر ذوق نیمد چون چیزی ته قلبش، ماهیچه های قلبش مچاله کرد...

اون دختر تو این 20 سال کم و بیش یاد گرفته به داشته هاش نباله؛ غصه نداشته هاش هم نخوره.. یاد گرفته فقط تو همین لحظه زندگی کنه تا بتونه به آینده امیدوار باشه!!! اون دختر حالا قدم به دنیای 21 سالگیش گذاشته تا تجربه های نو رو تجربه کنه.. تصمیم های مهم زندگیش بگیره و سر آخر راه زندگیش پیدا کنه!!! اون دختر همیشه ته قلبش همه آدما رو با همه تلخی هاشون دوست داره اما یادش نمیره که نباید بدی آدما رو فراموش کنه.. اون دختر از اینکه میبینه شب تولدش بارون میباره خوشحال.. اون دختر حالا که خیلی تنهاس به فکر تمومِ لحظه هاش که خوب باشن براش!!!

۱۰اسفند

 سه سال پیش، 6 اسفند شنبه بود. یه روز شنبه بارونی!!! اونروز خوووب یادم.. همون روزی که ساعت10 صبح شنبه هر هفته بچه های ریاضی پیش  تعطیل میشدن... اونروز من و آنیام تا یکی از چهارراه های شلوغ شهرُ پیاده با هم راه اومدیم اما بعدش هرکدوممون رفتیم سمت خونمون.. برای من 6 اسفند اون سال مثل بقیه روزها عادی بود!!! پر از روزمرگی های درسی و خالی از استرس کنکور.. اون شنبه رفت اما یه طوطی سخنگو رو جا گذاشت :)) یه طوطی که خیلی شیطون و خوش قلب.. یه طوطی که من اسمش گذاشتم فرشته زیبایی.. اون فرشته با همه شیطنتاش لبخند و قهقه هایی روی لب هر کدوم از ماها جا میذاره که یادمون میره تازه یه روز از فوت بابابزرگمون گذشته..

اون دختر کوچولوی سفید و خوشکل کاری میکنه که سر سفره غذا همه بزنن زیر خنده و بلند بلند بخندن.. اون دختری که من اگه لحظه به لحظه هم بوسش کنم بازم هنوز تشنه بوسیدنشم، بی نهایت شبیه به مامان شمسی... حتی ستون فقراتش :)) اون دختر کوچولو شده عشق همه نوه های مامان شمسی!!! شده سوگلی داداشم که بهش زنگ‌ میزنه و گلایه میکنه که چرا از اصفهان براش سوغاتی نیاورده، شده مدعی العموم.. کسی جرأت نداره اسم داداشم صدا بزنه چون خانم کوچولو بازخواستش میکنه.. 

اون‌ کوچولو شده بهونه ای برای خندیدن ما.. این فرشته زیبایی امسال 3 ساله شد.. فرشته دوست داشتنی من، آرزوم که همیشه عمرت همینقدر پرانرژی باشی.. همینقدر کنار بابات دخترونگی کنی براش.. همینقدر دختر دایی دوست داشتنی من بمونی!!!

۱۷آذر

 برام مهم اما نمیدونم با چی شروع کنم که تکراری نباشه و بتونه تمومِ چیزاییُ که میخوام بگه!!!میخوام از تویی حرف بزنم که بودنتُ دوست دارم..تویی که بیشتر وقتا همراه و هم قدمم بودی.تویی که میدونم ازم خووب باخبریُ همه زیر و بممُ میدونی.کسی که یجورایی با همه اخلاقایِ خوبُ بدش توی قلبم و بی نهایت دوستش دارم :)) خوشحالم از داشتنش.. گاهی از زود عصبانی شدنت متنفر میشم و توی دلم میگم " برو بابا توهم،با این اخلاقت :( " آره خیلی وقتا پیش اومده که دوستت نداشتم و خواستم باهات لج کنم اما نتونستنم،نشده،پشیمون شدم!!

خیلی وقتا شده که مثه یه دیوارِ محکم پشتم دراومدی،حمایتم کردی،تشویقم کردی برای اینکه خودم باشم وخودم دوست داشته باشم!!! خیلی وقتا شده که تلاش کردم برای اینکه بتونم مثه یه خواهر خوب همه حرفاتُ،همه دغدغه هاتُ،همه دلگیر بودناتُ بشنوم و فقط بشنوم!!!بفهممت،درکت کنم،گاهی راهنماییت کنم.حالا،توی اینروزا که تو درگیر پایان نامت هستی و سرت حسابی شلوغُ کمی عصبانی،توی اینروزایی که به مامان بابا میگم آرومتر باهاش حرف بزنین،یه کم بیشتر از قبل بدقلقیاشُ تحمل کنین،توی همین روزا که یادت رفته 25 ساله میشی، توی همین روزا بیشتر از همیشه دوستت دارم.. بهترین دوستم بودی و امیدوارم تا آخر همینجور بمونیم.همینجوری که همه میگن ندیده بودیم خواهر و برادری تا اینحد با هم دوست باشن..همینجوری که چهارشنبه شبا منتظرم که از راه برسی و زودی ببوسمت..همینحوری که آرزوم هیچی ته دلت نباشه که برنجونتت.همینجوری که هیچ وقت با اسم صدات نزدم و گفتم داداش...همینجوری که 4سال و 3 ماه ازم بزرگتری اما من حس میکنم خیلی بهت نزدیکم. نزدیکتر از هر وقت دیگه ای..هم بازیِ بچگیام،دوستِ الانم،مشاورِ همیشگیم،خوشحالم بخاطر بودنت،بخاطر داشتنت،بخاطر یه دونه بودنت.

                                   "25 سالگیت مبارک داداشم"