یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۲۸ مطلب با موضوع «هرچی از همه جا» ثبت شده است

۰۵خرداد

۱_ وایساده بودم جلوی سینک و داشتم ظرف های دو روز قبل رو میشستم و به این نتیجه رسیدم؛ درسته که سر نظم بودن و شلوغ نبودن خونه برام یه اصله و بعضی وقتا دوست دارم کسی باشه تا که براش غذا بپزم و گاهی وقتا لذت میبرم از انجام دادن این شکل کارها ولی قطعا رسیدن هر روزه به خونه برای یه مدت طولانی یه کار فرسایشی بی لذت برام به حساب میاد و توی خودم نمیبینم که بتونم این کار رو برای تمام عمر انجام بدم. 

۲_ کدوم نسل از من میتونه یه دختر شهرستانی جنوبی باشه و اجازه داشته باشه تنهایی یه کوله برداره و بره سفر؟ از اون مدل سفرهایی که میری یه جای کمتر شناخته شده و با آدم هاش چند وقتی زندگی میکنی.

۳_ نمیدونم قبلا اینو گفتم یا نه ولی من تا میبینم دارم به چیزی عادت میکنم و وابسته میشم و میبینم اوضاع به شکلی داره پیش میره که توی اون موضوع دیگه اختیارم دست خودم نیست، متوقف میشم و میگم دیگه بسه و خودم رو دور میکنم و ترک میکنم اون وسیله، موضوع یا آدم رو. ولی الان چند ساله که میخوام یه عادتم رو ترک کنم و هنوز نتونستم :/ 

۴_ لیست کتاب هایی که باید بخرمشون انقدر بالا بلند شده که توی فکر اینم به دوستام بگم جای این یادگاری هایی که بهم میدن برام کتاب های دلخواه و مورد نیازم رو بگیرن.

۲۴مهر

داستان این شکلیه که وقتی حالم خوبه به هر دلیلی ، تنها همون یه موضوع رو می بینم و خوشحالی میکنم و شادم و ... و بقیه جنبه های زندگیم هم اگه خوب باشن و مایه خوشحالی در همون لحظه ، اساسا به ذهنم نمیاد که عه بابت فلان مورد هم میتونم شاد باشم و بیشتر حالم خوب بشه و سرحال باشم و...

ولی دقیقا زمان هایی که چیزی ناراحتم کرده حتی اگه خیلی کوچیک باشه و کم اهمیت ولی ذهنم میدوئه و از هر گوشه یه چیزی برمیداره میذاره توی کوله ناراحتی و هر دقیقه پر تر و سنگین ترش میکنه و میگه عه اینم بردارم میتونه چیز بدرد بخوری باشه برای بیشتر ناراحت کردن و ناامید کردن لادن . وایسا یه کوله بزرگتر بردارم و یه چرخ هم بیارم که بقیه موارد جا نمونن !

مثل همین ساعت که از حرفی کاملا بدون غرض رنجیدم و یادم به دیشب هم افتاده که واکنشی در برابر احساساتی که از خودم نشون دادم به شخصی ؛ ندیدم و بعد ذهنم گریز زده به چند ماه قبل که یه حرف بی ربط جایی زدم و چقدر بخاطرش نادم و پشیمون بودم و این ماجرا تا جایی پیش میره که تمومی نداره :/

۲۱مرداد

1- عقل رِس کلمهٔ مورد استفاده مامانمه وقتی که میخواد صاحب عقل شدن رو بیان کنه . حالا با قرض گرفتن این کلمه از مامانم ؛ میخوام بگم برای من یکی از نشونه های عقل رِس شدنم این هست که فهمیدم آرامش شخصیم مهم تر از هرررر شخص و چیزی هست و تا جای ممکن دور وایمیستم و خودم رو درگیر نمیکنم . حرفم اینه که خیلی موقعیت ها و آدم ها با همه ارزشی که برام دارن بالاتر از خودم قرار نمیگیرن و خودم رو کنار میکشم و سکوت میکنم و به کار خودم ادامه میدم . با این رفتار اولین چیزی که بدست میارم کمتر ناراحت و عصبی شدنه و بعد حفظ کردن کیفیت رابطه ام با اون آدم هاست که بخاطر یکی تو چشم اونیکی آدم بده نمیشم . یه چیزهایی انقدر تکراری میشن و درست نمیشن که دیگه تلاشی برای درست کردنش نمیکنم و نمیجنگم .

2- یک سال آینده سبک زندگی جدیدی رو تجربه میکنم . یجورایی توی موقعیتی قرار میگیرم و به طور ناخواسته ای اول به خودم ثابت میکنم که میتونم بین مشغله درسی و کارهای شخصی و اداره یه خونه ؛ تعادل داشته باشم و از طرفی هم به خانواده گرامی نشون خواهم داد که وقتی زمانش برسه لادن میتونه از پس خیلی کارها بربیاد و خب خیلی هم دوست دارم مامانم کمتر اطرافم یافت بشه و زیاد به خونه و من و بابا سر نزنه .

3- اعتراف میکنم هنوز تردید و قضاوت و پیش داوری دارم . اعتراف میکنم کم میارم گاهی از اینهمه بالا پایین کردن و فکر کردن و دو دو تا چهارتا کردن برای هندل کردن و درست جلو بردن رابطه . سخت میشه گاهی . اینکه حس های متفاوتت رو درک کنی و راه درست رو پیدا کنی و به شکل درستی بیان کنی خواسته ها و حرف ها رو . کنار بیای با محدودیت های هر دو طرف رابطه . با همه اینها میل به ادامه دادن دارم و این بخش شیرینیه :)

4- کسی از توکا خبری داره ؟ وبلاگش چی شده ؟ امیدوارم اینجا رو بخونه هنوز و خبری از خودش بده . 

۱۹مرداد

+ حوصلم سر میره :|

- ......... (سکوت و خیره به صفحه گوشی) ....... ها گفتی چی ؟

+ میگم حوصلم سر میره نمیدونم چیکار کنم . تو چرا حوصلت سر جاشه و سر نمیره؟

- خودت رو با من مقایسه نکن . من یکجا نشینم و ساکتم دقیقا برعکس تو که همش در حال حرکتی تو خونه !

+ خب خسته نمیشی !!! همش یه گوشه سرت یا تو کتابه یا گوشی :/

-( تغییر مکان میدهد) ....... عه ندا یه کم کمتر صحبت کن دارم چیز مینویسم حواسم پرت میشه ! 

+ برو تو هم خواهر نشدی :/

- ..... سکوت میکند و تند تند تایپ میکند محتویات خیالش را ........

۲۰ارديبهشت

1- اگه قراره دست هاتون رو با لاک خوشکل تر نشون بدین لطفا لطفا لطفا با لاک لب پر شده تو جمع های عمومی ظاهر نشین !! با اینکار شلخته تر و نامرتب تر به چشم میاین :// اگه حوصله و وقتش رو ندارین که دو سه روز یکبار ناخن هاتون رو بهش برسید و لاکش رو تمدید کنین ، بهتره که اصلا لاک نزنین .

مرسی ... اه !!!

2- با اینکه چند ماهی بیشتر نیست که موهام رو کوتاه کردم باز دلم میخواد کمی مرتبش کنم و مدلی بهش بدم و وقتی از تصمیمم به مامانم گفتم با چنان نهههههههههههههههههههه غلیظی مواجه شدم که به عمرم ندیده بودم . خط و نشون هم کشیده شد برام و گفته شد که اون همه موهات بلند و خوش حالت شده بودن چرا رفتی الکی کوتاهش کردی و حالا دیگه نمیذارم کوتاه تر از این بشه !!!! ولی من آخرش کار خودم رو میکنم :))))))))

3- اردیبهشت امسال چقدر هنوز هوای جنوب خوبه و من هنوز میتونم شبا رو تو اتاقم بخوابم بی اینکه بخوام نقل مکان کنم و در جوار کولر به سر ببرم :)))) و در خواب دوست ترین روزهام سه بار در روز بخوابم و نزدیک به 11 ساعت بخوابم  :دییییی

4- حرف میزدم و میگفتم اگه چهار سال قبل این راه رو میرفتم نمیتونستم این دیدی که الان دارم رو داشته باشم . الانه که میدونم چیکار باید کرد و چچوری بهتر میتونم پیش برم و شانس موفقیتم رو بیشتر کنم . بعضی چیزا دیر پیش اومدنش با ارزش تره حتی اگه فکر کنی دیر شده باشه و نمیتونی دیگه ازش استفاده چندانی کنی . اینطور نیست اصلا چون تو دیگه از ارزشش باخبری و بیشتر و بهتر و عمیق تر میتونی لذت ببری ازش یا هر حس دیگه ای که قراره ازش بگیری . البته که استثنا هم داره و شامل یه سری اتفاق ها مطلقا نمیشه .

۱۴ارديبهشت

1- خیلی وقته که دارم روی خودم کار میکنم که نخوام خودم رو به کسی توضیح بدم و تلاش کنم که به مخاطبم بفهمونم که اشتباه فکر میکنی . از دیروز بعد از ظهر هم تا به الان دارم فکر میکنم اونروزی که تلاشی برای تغییر فکر کسی نکنم و نخوام بهش بفهمونم که نظرش اشتباس ، قطعا اونروز میتونم بگم که کمی بزرگ شدم . همون روز که با داشتن نظر و سلیقه کاملا متفاوت با دوستی بتونم به ارتباطم ادامه بدم و صرف تفاوت فکری تو زمینه هایی خاص قطع ارتباط نکنم .. مثل این یک ساله نباشم که خیلی از دوستام رو فیلتر کردم و از نزدیک ترین هام هم دارم دوری میکنم بخاطر تفاوت های رفتاری که بینمون هست و هر بار خودم رو توضیح دادم براشون .

2- باید از نیازها و خواسته های کم و کوچیکم بگم هر چند که شاید کم اهمیت به نظر بیاد در ظاهر اما میدونم که گفتنش کمکه و بعدها مثل الانم نخواهم بود که یک روز رو با افکار ناخوشایند به سر کنم . هر چند که اشتباهی از سمت مخاطبم پیش نیومده ولی همیشه قبل از اینکه چیزی پیش بیاد حسش کردم و اینم از همون موارده .وقتی زندگی هامون رو میبینم میفهمم باید یاد بگیریم حرف بزنیم و نذاریم با برداشت های گاها اشتباهمون پیش خودمون قضاوت کنیم و تصمیم بگیریم برای واکنش . در حالی که میتونیم صبر کنیم کمی و تو وقت درستش از دلخوری ، برداشتمون و احساسمون بگیم . این تغییر رفتاری هست که باید امسالم تمرینش کنم و یاد بگیرم .

3- مامانم پسرخاله ای داره که بسیار به روز و با مطالعه و باهوش هست برعکس اون یکی قلش . زبان فرانسه رو خودش به تنهایی شروع به یادگیری کرد و بعد از قبل همین تسلطش به زبان فرانسه پیشرفت زیادی تو کارش کرد و یکی از معروف ترین شرکت های فرانسوی دنیا محل کار جدیدش شد . و بابت همین هم نشینی با فرانسوی ها استایلش کاملا مثل مردهای فرانسوی هست و من کاملا بابت استایلش دوستش دارم . هر چند که تا به الان باهاش صحبتی نداشتم ولی از صحبت هایی که از دیگران شنیدم میدونم که خیلی تفاوت دیدگاه داریم ولی خب این دلیلی نمیشه که موفقیت ها و ویژگی های مثبتش رو دوست نداشته باشم و دلم نخواد تو زمینه هایی مثل اون بشم . حالا این همه گفتم که بگم من هم تا به این سن هنوز کلاس زبان رو تجربه نکردم ولی علاقه زیادی به زبان داشتم همیشه ولی نمیدونم چرا اشتیاقی به ثبت نام تو یکی از زبانکده ها نشون ندادم و در عوض خودم سعی کردم به شکل خودخوان زبان رو یاد بگیرم . میدونمم یه روزی که نمیدونمم کی هست :دی باید معلم خصوصی بگیرم و زبانم رو قوی کنم ولی اینو میدونم که نمیخوام ریالی بابت این کار از خانواده ام بگیرم و میخوام خودم هزینه کنم بابتش .

4- روزهای اول اردیبهشت امسال رو شیراز بودم و دیدم که توریست ها بیشتر شدن نسبت به سال های پیش ولی اونچیزی که بیشتر به چشم میمومد سن توریست ها بود که جوون ها بیشتر شده بودن و چقدر این خوبه :)))) قبل ترها شاید جوون ترین ها سی و خورده ای سن داشتن ولی الان پسر ها و دخترهایی هم سن من و حتی جوون تر هم لابلاشون بود :))))) 

۱۹شهریور

آفتابی که خودش رو به زور از پشت شیشه ها ؛ جا میکنه تو خونه و یه خط باریک از نورش روی دیوار اتاق داداشم میفته ، هوایی که من رو هوایی میکنه واسه شروع پیاده راه رفتن هام ، هوایی که زیادی به دل میشینه و شباهتی به ماه های قبلش نداره و تو آخرین روزهای تابستونی ؛ عجیب پاییزیه ؛ همه و همه اش حرف از ماه عزیز من داره ! شهریورم :) 

همین ماهی که تا چهار روز دیگه دو ساله میشه اون حادثه ! شهریوری که بوی خوب رُطَب با دونه های سرخ انار گره میخوره و انگور های سیاه عزیزم کمرنگ میشن تو زندگیم . ماهی که عصرهاش من رو از خود بی خود میکنه و تو ذهنم میاد که با همین تی شرت سفیدِ خنکم و شلوار بنفشم برم پارک محلمون و موهام رو بسپارم به این باد تا اینور و اونور بره و هندزفریِ توی گوشم با هر آهنگ از پلی لیستم حالمو خوش تر کنه ..

فصلی که برای من فیوریت نیست اما ماه آخرش رو عاشقم براش .. خصوصا وقتی همراه میشه با شیراز رفتن هام و ملاصدرا گردی هام و کتاب فروشی ها رو سرک کشیدن .. که تند و تند نفس میکشم تموم اکسیژن های این شهر رو و پول ته کارتم رو میذارم برای خرید لباس های آف خورده آخر فصل .. برای لباس های رنگی پنگی که دلخوشیم هستن و انتخاب همیشه ام .

که توی یکی از دوشنبه هاش پر از ذوق و شادی عمیق و از ته دل میشم .. که لبخند هام پهن میشن روی صورتم و واژه کم میارم برای گفتن حسم .. که اتفاق بزرگ و خاص و عجیبی نبوده اما من رو برای چند روز ذوقی نگه داشته :)))

همین روزها که سکوت کردم و خودم رو از آدم ها دور کردم و شب ها فقط و فقط و فقط به رویاهای رنگیم فکر میکنم و از آرزوهام و برنامه هام برای یک سال آینده ام به ندا میگم .. که این خواهرک نحیف و لاغرم نوعی انرژی داره حرفاش که منو میبره به جلو :)) 

که این ماه ساکته و آروم پیش میره و این منم که بی طاقتم .. که با تموم کاستی هام باز هم دلم رو خوش میکنم به همین اتفاق های ریز و کوچولو اما عمیق و دلخوش کننده :))) که میخوام تموم ماه های باقیمونده امسالم همینقدر انرژی دار و آروم باشن :))))))

۲۲مرداد

به یاد اون روزهایی که تازه میخواستم از دست راستم واسه عوض کردن دنده استفاده کنم و انرژی کم می آوردم و حالا دیگه برام عادی شده این کار :)

فردا روز ما چپ دست هاست ؛ 13 اوت !!

منم جز اون 10 درصدم :)

۱۰مرداد

1- یکی از چیزهایی که خودم متوجه تغییرش شدم و اطرافیانم حواسشون بهش نیست ، اینه که چند ماهی میشه که سبک غذا خوردنم ناسالم تر از قبل شده .. نه به این معنی که الان خیلی بد شده باشم یا همچین چیزی ؛ ولی متوجه شدم که دیگه نمیتونم مثل قبل ته دیگ نخورم ! نزدیک به یک سال ته دیگ رو حذف کرده بودم از غذاهام اما از قبل از عید تا به الان کنار بشقاب غذام یه تیکه ته دیگ هر روز گذاشته میشه و نتیجه این ته دیگ خوردن ها در کنار بستنی خوردن هام این شده که حدود 2 کیلویی اضافه شده به وزنم :/

و برای منی که تنبلم توی وزن کم کردن ؛ این یعنی فاجعه :|||| و همین شد که زوم کردم روی حذف دوباره ته دیگ و بستنی و کم کردن مصرف آجیل تا بلکه دوباره عدد 53 رو ببینم روی ترازو :)

2- یعنی انقدی که من تو خوردن مسکن ها مقاومت میکنم باید به عنوان الگوی نمونه ازم تقدیر بشه :دی 

حتی اگه سردرد تاب و توان رو ازم بگیره و بداخلاق بشم هم ، راضی نمیشم یه استامنیفن ساده هم بخورم ولی خب از اونجایی که میگم سبک زندگیم چند وقته مثل سابق نیست ، چند بار قبل تر به اصرار مامانم یه مسکن میخوردم که کمتر اذیت بشم و الان هم دارم وسوسه میشم که برم یه دونه استامنیفن بندازم بالا :/ ولی نه یه هفته اس دارم مثل قبلا سالم تر زندگی میکنم و اینبار هم مقاومت میکنم :))) 

لازمه که بگم تشویقم کنین بابت تلاشم هووووم ؟؟؟؟ :دی

3- یه چیزی هم هست که بعضی وقتا واسه خودم نسخه میپیچم و خودم رو از حال دوست نداشتنی غمناکم میکشم بیرون و پرت میکنم خودم رو تو دنیای یه کم شادتر .. حالم بهم میخوره وقتی میبینم از صبح منفی هست چهره ام و از صورتم میشه فهمید حال افسردگی طوری دارم و با یه دلسوزی مادرونه چشمام اشک دار میشن و مامانم بهم میگه :" دلم گرفت وقتی دیدم انقد مظلومانه خوابیدی و چهره ات بیحال و غمگینه ، چیزیت شده مگه ؟ "

برای رهایی از این حال ، عروسی هفتهٔ بعد دخترعمو رو بهونه میکنم و چند تا آهنگ شاد پلی میکنم و میرقصم . هرچند بازم همونطور باشم ولی حداقل برای حالم تلاش کردم که بهتر بشه !!

4- دلم خیلی وقته کمبود یه دوست صمیمی رو حس میکنه ! کسی که مثل خودم باشه . با همه بدی هام و خوبی هام !

۲۸تیر

خب اگه بخوام از روزهای تیر ماهی بگم که تند و تند دارن میگذرن ؛ باید عرض کنم به حضور انورتون که روزهای من اینجوری میگذره که پر از روزمرگی و اینجور چیزهاس دیگه :) توقع نداشته باشین که تو این هوای به غایت گرم و سوزان بشه جایی رفت و تفریحی داشت :/ 

و باورتون میشه که امروز بعد از دو ماه رفتم مرکز شهر !!!! انقدر تغییرات جدید شهری زیاد بود که به داداشم میگفتم عه این بلواره کی اینجوری شده !!!! عه این مغازهه هم تغییر شغل داده که ! و از خوبی آسفالت یکی از خیابونا حرف میزدیم و شلوغی شهر که چه خبره این همه آدم ریختن بیرون و یه تحلیل اجتماعی هم داشتیم و آخر تحلیلمون هم به نتیجه ای نرسیدیم خخخخ

و اینکه چرا آخه انقده کتابا گرون شدن !!!! دو تا کتاب تست واسه ندا و یه اتود و پاک کن گرفتم 140,000 تومن ناقابل :|||| یعنی وقتی کارتم رو دادم که پول رو کم کنه علامت تعجب تو ابر بالای سرم محو نمیشد اصلا .. به داداشمم میگم ما با هزار تومن هامون کتاب و اتود میخریم اونوقت یارو خارجیه با هزار هاش ماشین خوب میگیره سوار میشه :// 

و در آخر هم تو این پست بی سر و ته شما رو به دیدن عکسی از روزمرگی هام دعوت میکنم :دی یه وعده شام کاملا سالم و سبک بدون ترس از اضافه وزن خخخخ :)