یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹فروردين

1-

+ لادن ؛ امروز صبح وقتی که از در اتاق آقای فلانی رفتی بیرون کلی پشت سرت غیبت کرد .

- فدای سرش :| 

+ یعنی نمیخوای بدونی چی پشت سرت گفت ؟!!!

- نه ! برام مهم نیس .

+ چرا ؟؟؟

- خب دوست ندارم .

2- 

+ لادن ؛ تو چرا تو عکسایی که میذاری پروفایلت آرایش نداری ؟؟!!

- آرایشم همیشه همین اندازه اس :دی

+ اینکه خیلی کمه و اصلا پیدا نیس ؛)

- خب من همیشه این شکلی ام و بیشتر از این رو لازم نمیدونم :)

+ یعنی تو مهمونیا هم !!!!!!

- آره اونجا هم .. لازم نیست خودم رو خفه کنم که . همینکه صورتم از بی روحی در بیاد کافیه ..

+ عججججججب 

- :|

3-

+ لاااااااااادن !!!!!!!

- هوووم !!

+ تو همیشه اینجوری هستی که از بوفه بستنی و آب میگیری فقط ؟

- چطور مگه ؟

+ آخه همیشه دیدم بستنی شکلاتی و آب میگیری فقط !

- خب بستنی که خوراکی دوست داشتنیمه ؛ آب هم تشنه میشم دیگه ؛)

+ گشنه نمیشی یعنی ؟؟؟

- چرا میشم ولی خب چیزی نمیگیرم از اینجا .

+ هان !

4- 

+ من تا حالا عکس مامان لادن رو ندیدم .

- یه بار نشون دادم بهت که :دی

+ یادم نیس .. اصلا تو چرا عکس نگه نمیداری تو گوشیت و عکس خانواده ات رو نشون نمیدی ؟

- عادتم نیست که عکس نگه دارم .. فرقی میکنه دونستنش یا ندونستنش !!

+ خب دوست دارم ببینمشون

- :|

قسمتی از حریم شخصی آدم ها که دونستن و ندونستنش فرقی به حالمون نمیکنه رو چرا دوست داریم کند و کاو کنیم توش و به هر چیزیش سرک بکشیم ؟؟؟

۲۴فروردين

هنوزم از اون آدم های با محبت پیدا میشن که وقتی داری تو پیاده رو راه میری و تو حال خودت هستی و بارون اونقدی خیست کرده که شبیه موش آب کشیده شدی ، با یه بوق پرتت میکنن تو دنیای مهربونشون و بهت میگن مسیرم فلانجاس و اگه به مسیرت میخوره بیا برسونمت تا بیشتر از این خیس نشی .. وقتی داشتم راه میرفتم و از زیر بارون بودنم با وجود فین فین کردنم لذت میبردم ، یه خانومه ماشینش رو نگه داشت تا من رو تا جایی برسونه و لبخند پهنش تو ذهنم باقی مونده هنوز :)

درسته که تشکر کردم ازش و گفتم مسیرمون یکی نیس اما یه حس خوبی از همین تعارفش گرفتم که باهام مونده هنوز .. 

و بعد از اون هم متصدی آزمایشگاهمون مهربونی و خوش رویی رو به حد اعلا رسوند و همهٔ اون سه ساعت رو با حوصله اومد و مدارهای من و هم گروهیم رو چک کرد و حتی وقتی یکی از اون دیودها و مقاوت ها رو هم سوزوندیم باهامون شوخی کرد و خودش از اول مدار رو برامون بست و تمام مدت لبخند به لب داشت :دی

از این آدم های مهربون سر راهتون سبز بشه :)

۲۱فروردين

چند ساعتی از ظهر گذشته بود و ناهار خورده بودم . چند ساعت قبل تر از ظهر دوش گرفته بودم و موهام رو پیچیده بودم لای کلاه حوله ایم و رفته بودم دنبال تفریحات کوچیک خونگیِ مخصوص خودم . رفتم تو اتاق داداشم و در تراس اتاقش رو باز کردم و بعد اونجا موندم تا موهام رو شونه بزنم . خیلی آروم ؛ طبق عادت همیشه ام موهام رو شونه میزدم و به فردا فکر میکردم . یعنی میتونستم همه جاهایی رو که قرار بود برم رو برسم برم و آخر هر کدوم از اون کارها به جای خوبی برسه !! بعد نمیدونم چجوری شد که بین اون فکر ها به سرم زد که حال و هوای بهاری رو بهونه ای کنم واسه یه سری خواسته های احساسی ای که تا به الان نداشتمشون . خواسته هایی که برای بالفعل شدنشون نیاز به یه شخص ویژه داره . شخصی که باشه و دست بکشه لای موهام و همونجور که آفتاب موهام رو گرم میکرد ؛ اونهم با بودنش دلم رو گرم میکرد .

همونجور که یهویی اون خواسته ها سر زده به دنیای آروم و کم دغدغه این روزهام پا گذاشته بودن ، یهویی رفتن . با خودم فکر میکردم و میگفتم معلوم نیست که کی دوباره برگردن اما میدونم که حالا حالا ها جایی ندارم براشون و خیلی قاطعانه میگفتم یعنی یاد گرفتم به محض سر رسیدنشون دست به سرشون کنم .. ولی به نظر شما میشه احساسات همیشه جوشان یه دختر احساساتی رو به این آسونی دست به سر کرد ؟؟؟ هوووم !!!

و خب از اونجایی که یکی از دلایل موثر بودن هر دیدار جدید رو مرتب بودن میدونم و بی نهایت همیشه سعی میکنم جاهایی که برای اولین بار میرم مرتب باشم ؛ چند دقیقه ای رو زیر دست آرایشگرم بودم و ابروهام رو سپرده بودم بهش اما صحبت های شاگردِ آرایشگرم باز من رو پرت کرد تو دنیای خواسته های احساسیم .. 

تلفنی با همسر عقدیش صحبت میکرد و من هم بدلیل فاصله کمی که داشتم صحبت هاشون رو تا حدی میشنیدم . میگفت بعد از تاریک شدن هوا بیا بریم فلافلی فلانجا .. من باز پرت شده بودم و دست خودم نبود ..

خودم رو تصور میکردم که اگر به جای اون بودم ؛ تو این روزهای خوب بهاری ، تو این عصرهای خنک که شباهتی به روزهای بهاریِ سال های قبل نداره ، زنگ میزدم به کسی که دوستش دارم و میگفتم   "عزیزم بیا بریم فلان پارک که درخت هاش تازه شکوفه کردن و بهار نارنج ها رو بو بکشیم .. اشکالی نداره اگر آلرژیم عود کنه و باز عطسه هام شروع بشن و نذارن باهات حرف بزنم . بیا بریم جنگل های بلوط شهرمون و از اون تپه پر از درخت بالا بریم و کمی بالای تپه بشینیم و ساندویچ های خونگیمون رو گاز بزنیم و بهار رو زندگی کنیم " 

قطعا اگر تویِ ناشناخته ام ، بودی و داشتمت بهار رو از دست نمیدادم ..

۲۰فروردين

 

                      

 هزار آفتاب خندان

            در خرام توست

     هزار ستاره گریان

   در تمنای من

    عشق را ای کاش

  زبان سخن بود

 

# احمد شاملو

+ عنوان از غلامرضا بروسان

۱۲فروردين

حجم زیادی از غصه تو دلم نشسته و هیچ چیز نمیتونه غصه توی دلم رو خالی کنه و کلمه ای نیست که بتونه این حجم از ناراحتی رو بیان کنه . دو ساعت نشده که اون خبر سخت رو شنیدم و بی نهایت برای هر سه تاشون ناراحتم و امیدوارم روحشون آروم باشه . 

سه تا از همکارهای قدیمی بابام که دوتاشون معاونش بودن و سال ها با هم کار کردن و شبانه روز سختی های زیادی رو تحمل کردن ، همین چند ساعت پیش وقتی داشتن برای آسایش ما دور از خونواده هاشون تو این تعطیلات تلاش میکردن ، با دست های یه جانی کشته شدن و یه نفر دیگشون روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکنه . کاش مصلحت خدا به زنده موندنش باشه . 

حالا با گوشت و خونم حس میکنم که باید خدا رو شکر کنم بعد از سی سال بی هیچ خطر جدی ای بابام به سلامت تونست دوران آسایشش رو شروع کنه . البته هیچ وقت اون روز کذایی که بابا با سر و وضع وحشت آوری یه لحظه اومد خونه و زودی رفت رو از یاد نمیبرم . زخمی که هنوز روی ساق پای بابا هست . 

خدایا ! شکر که بابام چند ساله سالم و سلامت پیشمون هست :)

۱۲فروردين

دیروز با همه کوتاه بودنش ؛ یه روز فوق العاده بود برای من . روزی بود که غروب آفتاب روی صخره های کنار دریا نشسته بودم و باد میخورد توی صورتم ، موج های بلند ؛ خیلی محکم میخوردن به صخره ها و چند قطره آب شور دریا میریخت روی لباسم و من داشتم عکس میگرفتم از خورشید . یکی از کارهای دوست داشتنی زندگیم رو دیروز انجام دادم و بی نهایت لذت بردم از اون کار . اینکه تو یه شهر بندریِ کوچیک ، لحظه غروب خورشید ، بچرخم و از سکوت و خلوتی اون شهر لذت ببرم . اون شهر فقط یه مرکز خرید خیلی کوچیک و بی اندازه معمولی داشت و تنها یادگاری من از اون شهر ، خریدن یه شیشه قهوه مورد علاقم بود .. تو اون چند ساعتی که اونجا بودم و داشتم هوا کردن بالن آرزوهای اون چند تا دختربچه و پسر بچه رو میدیدم و لبخندم تا گوش هام کشیده شده بود ، به این فکر میکردم که ته دلم چقدر دوست دارم یه روز تو همچین شهر کوچیک و آروم بندری زندگی کنم . که عصرهای پاییزیش برای پیاده روی اون چند کیلومتر راه تا ساحل رو برم و لحظه پایین رفتن خورشید رو هر روز و هر روز ببینم . فوق العاده بود دیروز عصر :)

                  

                                    بندر ریگ -استان بوشهر  

 

اگه آدم های دیگه ای دیروز جای من بودن ، ممکن بود که به اندازهٔ من از اون‌ شهر و آرامشش لذت نمیبردن . شهری که فاصله کوتاهی با یکی از بندرهای شناخته شده جنوبی داره اما خبری از اون حجم مسافر و شلوغی و ازدحام ساحل ؛ درش نبود . 

میشد ساعت ها روی اون سنگ های خشن بشینی و اون حلزون مشکی های چسبیده به سنگ ها رو ببینی و بالا اومدن آب رو خیلی خوب حس کنی . کاری که من تو اون دقیقه ها انجامش دادم و اگه هنوز هم تایم داشتم انجامش میدادم اما خب همسفرهام عجله داشتن برای برگشتن و منم تا میتونستم تند و تند عکس میگرفتم از همه چیز .

یه چیز مهمی هم که خیلی وقت بود دوست داشتم بگمش ، این بود که وقتی برای سفر جایی میریم ؛ سعی کنیم اون شهر رو با آشغال هامون زشت نکنیم . هر چیز که تو دستمون بود رو رها نکنیم و بریم . خیلی زشته یه توریست هلندی رو ببینی و خجالت بکشی جلوش وقتی بخوای بهش توضیح بدی که ما فرهنگ سفر رفتن رو هنوز خوب بلد نیستیم :/

۰۵فروردين

امروز و امشب لحظه هایی رو داشتم و صحبت هایی رو شنیدم که هر کدوم باعث شدن مدام به خودم برگردم . به دختری به اسم لادن بیشتر فکر کنم و آنالیزش کنم تا بفهمم که حرف حسابش چیه و چی هست اصلا !

مثل وقتی که عمو کوچیکه من رو تو بغلش جا کرده بود و دستاش دورم حلقه بودن و بهم میگفت تنبلی نکنی امسال دیگه ؛ پر قدرت بشین سر درست و بخون تا به هدفت برسی و بیای اونجا .. منم لبخند میزدم و میگفت حتما ؛ ان شاالله .. اما درست تو همون دقیقه ها به همه تنبلیای زندگیم فکر میکردم . که اگه چهار سال پیش ، یه کم فقط یه کم بیشتر تلاش کرده بودم قطعا امروز شرایط بهتری داشتم نسبت به الانم .. به برنامه نوشته شده اما انجام نشده برای تعطیلات عیدم فکر کردم که یک ماه عقب افتادم و باید تو مشغله های بعد از اینم جاش بدم و جبرانش کنم .

مثل وقتی که خونه خاله کوچیکه حرف از برنامه داشتن تو زندگی بود و من تخمه میشکوندم و خودم رو واکاوی میکردم و ذره ذره میفهمیدم که تو یه سری چیزا خیلی تنبل و بی برنامه ام ، و درست برعکس تو بعضی چیزا خیلی دقیق و حساب شده کار میکنم . حتی از هفته ها قبل برنامه هام رو فیکس میکنم که سر تایم درستش انجام بشه .. تنبلم توی انجام دادن کارهای اداری و پیگیری کردن کارهام تو اداره ای خاص .. 

یا همون وقتی که زن عمو هدیه مضراب رو توی اتاقم دید و گفت چه کار خوشگلیه و فکر میکرد کار منه .. هه . و شنید که بهش گفتم من تو کارهای هنری و خانومانه به شدت تنبل و ضعیفم و خیلی وقته تصمیم گرفتم که یکی دو تا از کلاس هایی که دوستشون دارم‌ رو اسم بنویسم و هنوز اسم ننوشتم و تنبلی میکنم و منتظر اون شنبه معروفم !

یا وقتی که این پست آخریه آزی رو خوندم و باز یادم افتاد که خیلی وقته میخوام از زودرنج بودنم ، از حساس بودنم کم کنم .. درسته که کمتر شده به نسبت قبل ترها اما هنوز هم زود می رنجم و تو موارد زیادی که‌ نیاز نیست حساسیت نشون میدم ! امیدوارم که سال جدید حداقل از این میمون امسال یاد بگیرم و تنبلی رو کنار بذارم و یه دختر پر جنب و جوش بشم :)

۰۱فروردين

با صدایی گرفته و بدنی کوفته اما با دلی شاد ؛ تو آخرین پست 94  تنها این جمله رو پست میکنم  که " چقدر آخرِ امسال خوش گذشت :دی "