یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۴۲ مطلب با موضوع «فصلِ جدیدِ زندگیم» ثبت شده است

۱۵دی

معقولش اینه که آدم شب امتحان بشینه سر درس و مشقش نه اینکه بشینه جفت آقای پدر و حرف بزنه و اینترنت خونه رو شارژ کنه و مقداری آقای پدر رو هدایت کنه که پدرم صرفه جویی کن بس است دیگر این مقدار از مصرف :||| 

۰۸آبان

میخوام این وسط هفته خوش انرژی رو نگه دارم برای خودم و یادم بمونه چقدر ریز ترین ها میتونن تاثیر بذارن روی حالت و روزت و قشنگه قشنگش کنن.

از اون موسیقی محلی اول صبح و رنگ و وارنگی ناهارم و دستبند چوبی ماه تولد هدیه گرفته ام از آقای میم قاف که همه جا همراهمه و با هر بار پیچوندن بندش دور دستم به پیچ و تاب و گره خوردن دنیامون به هم فکر میکنم که دیگه نمیشه برگشت و نادیده گرفت کشش بینمون رو . بعد تر دیدن دوست های جدید و هدیه گرفتن چند تا چیز میز فانتزی از طرف یکیشون و چشم های قلبیم و بعد تر از اون شنیدن یه سری حرف های خوب راجع به چیزهایی که دارم و وصل هستن به لادن و شخصیتش و زندگیش.

و حالا دراز کشیدم توی تاریکی اتاقم و نوری که پازلم از خودش می تابونه رو می بینم و میخندم و به فرداها و رویاها گره میزنم خیالم رو و میخوام تا آخر برم راهی که توش هستم رو و هیچ چیز و هیچ کس باعث نشه یادم بره چه جایی رو میخوام مال خودم کنم :)

+عنوان از #فریدون_مشیری

۰۵مهر

 یه شهریور خاطره موند از تابستون و مهره حالا :)

از روزهای روزگارم همین بس که تنهاترین روزهای عمرم به حساب میان . بابام رو فقط کنارم دارم اونم به وقت ناهار و شام و خواب . 

۰۲تیر

یا من خیلی استانداردهای سخت گیرانه ای دارم یا هم دیگران زیادی سهل گیر هستن نسبت به خودشون و مسائل اطرافشون .

و همیشه با این سخت گیری روبرو بودم و هیچ وقت تو هیچ زمینه ای خودم رو خوب و لایق و کامل و قابل قبول ندونستم و اونی بودم و هستم که خودم رو سطح پایین دونستم و با بهتر از خودم ها مقایسه کردم خودم رو :| و ناراضی از وی درون .

من سطح دانشم رو تو رشته خودم بسیار بسیار پایین میبینم و میدیدم و همیشه خودم رو با یکی دو پله بالاتر ها که تو دانشگاه های بهتری درس میخوندن مقایسه میکردم و میگفتم تو هیچی نیستی و حیف مهندس که بخوان به تو بگن . در همین حد خود کم بین بودم و هستم :||||

یا دایره لغات روزمره ام و توانایی نگارش و نوشتنم رو همیشه به باد انتقاد گرفتم و گفتم شیوه گفتنت تکراریه و کلمه هات باید هر بار فرق کنه و چیز جدیدی داشته باشی :/ 

یا همین زبان دونستن . با خودم همیشه در حال جدال بودم که تو چقد سطح زبانت پایینه و نمیتونی راحت صحبت کنی و هیچ چیز بدرد بخوری نداره برای نشون دادن و برو بمیر با نداشته هات :|||

بعد از وقتی بین بچه های رشته جدیدم جا گرفتم میبینم نه خب بی انصافیه که بگم بد هستم و خیلی سطح پایین . و حتی با دیدن بچه ها با انگیزه کم و علاقه نداشته ای که بینشون موج میزنه ؛ فس میشم و میگم به کجا میخوایم بریم با این سطح پایینی که داریم تو همه چیز !!!! و چقدر همه چیز با استانداردهای تعریف شده توی ذهنم  فرق داره و با این حال چرا اونها خوشحال هستن و من نه !! چرا اونها راضی هستن از شرایطشون و حتی بدنبال آسون تر کردن چالش ها هستن و من برعکس دنبال اینم که بیشتر بهم سخت گرفته بشه تا یه کم خوشحال بشم و کمی حس رضایت درون رو بچشم !!

و خب با وجود جامعه ای که من الان توش زیست میکنم و اکثریت آدم های اطرافم رو شامل میشه اصلا هم ذره ای از خود کم بینی من کم نشده و همچنان خودم رو تو پایین ترین لول میبینم و معتقدم که من هیچی برای عَرضه ندارم ..

۰۸ارديبهشت

کله شقی و سر حرف خودم بودن یکی از عادت های همیشه ام بوده و الان فقط تنها فرقی که نسبت به قبل کردم اینه که خودم ازش باخبرم و دیگه میدونم یه جاهایی باید کوتاه بیام و نگم نه . سخته که خودت هم اعتراف کنی ولی از اونور هم خوبه که متوجهش میشی و شدتش رو کم میکنی و جاهایی که میدونی راهت و فکرت اشتباهه تسلیم میشی و بیشتر از این به راهی که برای تو نیست ادامه نمیدی .

از همه بیشتر ؛ داداشمه که منو بهتر میشناسه و حتی بهتر از خودم !! و یادمه سال کنکورم مدام بهم میگفت راهی که میری تهش چیزی که میخوای رو بهت نمیده و بیا حرف من رو گوش کن و کلی زمان انتخاب رشته ام باهام صحبت میکرد که بیخیال ریاضیات و فیزیک بشو . میگفت مهندسی خوبه و تو هم علاقه داری بهش و درسته که هم سراسری و هم آزاد میتونی چیزایی که میخوای رو بیاری ولی فکر کردی به اینکه تو علاقه ات واقعنی اینی که الان فکر میکنی نیست .. اجبارم نمیکرد اما همه چیز رو برام توضیح میداد و میگفت من بهتر ازت خبر دارم و بیرون و درونت رو با هم میبینم و میدونم بعدا یه جایی یه روزی برمیگردی از این راه . کله شقی من اما تو اوج خودش بود و میگفتم جاست مهندسی برق و نهایتش کامپیوتر و کوتاه نمیام .. 

من رشته ای که دوستش داشتم رو رفتم و چهار سال با علاقه وافر همه درساش رو خوندم و سعی کردم تا جایی که میشه راه های پیشرفتش رو ببینم و بشناسم و برای مرحله دومم که ارشد باشه از همون سال دومم تو فکر بودم و در حال جستجو . جالب بود که انقدر نسبت به هدفم و تلاشم اطمینان داشتم که خودم رو بعد از فارغ التحصیلی انداختم تو پروسه کنکور ارشد و استارت زدم از تیرماه سال پیش و جلو میرفتم . سختمم بود اوایل و گاهی توانم کم میشد و تو همون شب های مردادی و شهریوری هم با آقای میم قاف راجع به تصمیمم مشورت میکردم و هر چند تشویقم میکرد اما حس میکردم یه چیزی کمه ؛ یه چیزی اونجوری که باید نیست و من زود به زود خسته و دلسرد میشم . اوایل میگفتم دلیلش دوری چند ساله از روند کنکوره و کمی زمان میبره که شرایط برام جا بیفته و عادت کنم !

خب بعدش زمان گذشت و من پیش میرفتم و آذر و دی رو هم پشت سر گذاشته بودم اما همه اش ناراضی بودم و سردرگم . من عادتمه که همه چیز باید برام روشن باشه بدون هیچ نقطه تاریک و ابهام داری ، اما شب ها وقت خواب وقتی فکر میکردم و کلنجار میرفتم با خودم میدیدم رسیدن به چیزی که دارم براش وقت میذارم من رو راضی نمیکنه و سردرگمم و کلافه. برام شکل یه بازی حیثیتی داشت بیشتر تا اینکه بخوام واقعا اون دانشگاه رو . میگفتم تو رقابت با بعضی ها اون سال کم آوردم و حالا باید خودم رو ثابت کنم .. گاهی میگفتم خب تهش چی ؟!!! به فرض امسال اون رشته و دانشگاه رو بدست آوردی راضی میشی !!! همین رو فقط هدفت کردی ؟؟ دل خودت هم همین رو میخواد واقعاااا ؟!!!! 

کلافگی و سردرگمی از چهره ام میبارید و طبق معمول همه زود فهمیدن من یه چیزیم میشه .. گریه کردم از شدت مبهم بودن آینده ام و اینکه نمیدونم چی میخوام . یک هفته رو فقط فکر میکردم و نمیفهمیدم چمه و چاره ام چیه . اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که حتما این روند خسته ام کرده و نیاز به زمان دارم و باید کمی استراحت کنم تا دوباره برگردم تو مسیر . باز مثل همه وقتا داداشم اومد و گفت و گفت و حرف زد و حرف زد و من بالاخره اعتراف کردم و گفتم تو درست میگفتی سال 91 و من دوست دارم رشته ام رو ولی چیزی درونم هست که من رو به شک میندازه . حتی فرصت کاری ناچیزی که داشتم رو هم گفتم نمیخوام تو این شرایط .. من همیشه آدمی بودم و هستم که تو قید و بند و محدود به یه زمان خاص شدن رو دوست نداشتم . نمیتونستم با خودم کنار بیام و تو شرکتی مشغول به کار بشم و یک سری کارهای روزانه تکراری رو انجام بدم و نهایت مراوده ام چند تا مهندس برق باشه ..

انگاری که من یهو دنیا و افکار و عقاید و علایقم فرق کرده باشه و از این رو به اون رو شده باشم .. پیگیر شدم برای علاقه سال های دورم و کمی جستجو کردم و بعدش تصمیمم رو گرفتم و آروم شدم . و خوشحالم که الان انگیزه ای چند برابر دارم برای اون هدفه و زیاد دور نمیبینمش . الانه که دقیقا مثل رشته قبلیم وقتی مباحث کتاب ها رو میخونم حالم خوب میشه :))) وقتی از روزها و احوالاتم پرسیده میشه لبخند و چند تا بازوی قوی رو نشون میدم و میگم انگیزه دارم . شاید بچگانه یا مسخره باشه برای بعضی هاتون و با خودتون بگین دختره سرخوش و امیدوار اما منم که میدونم اون اتفاقی که میخوام داشته باشمش برام مهم تر از هر چیزی و نمیخوام کم بیارم به هیچ شکل .

این اونیه که من رو از خودم راضی میکنه :))))

۰۳ارديبهشت

من آدمی معمولا تک بعدی بودم و تا به حال نشده که دو بعد یا چند بعد رو با هم خوب پیش ببرم ! آدم از این شاخه به اون شاخه پریدن هم نبودم و تا به اینجای زندگیم همیشه اون راهی رو که اول انتخاب کرده بودم به هر جون کندنی بوده به آخرش رسوندم . چه خوب چه بد به یه نتیجه ای رسوندمش اما این بار یه استثناست . اونی که به چشم میاد اینه که من خودم رو توی مسیری هل دادم که متفاوت تر از همه چیزهایی بوده که تا الان تجربه اش کردم .

جایی که الان هستم جاییه که اگه دوستام راجع بهش بشنون حتما کلی سوال تو ذهنشون میاد . چرا !!! چی شد که این تصمیم رو گرفتی !!! مطمئنی با روحیاتت جوره !!! بین اینهمه رشته چرا این !!! سوال هایی از این دست که میدونم میپرسن و واسه همین بوده که جز خونواده ام و آقای میم قاف کسی از اینکه من وسط راه از خوندن برای ارشد منصرف شدم ، خبر نداره ..

بله .. اولین باره که با همه وجودم دارم از رشته دوست داشتنیم دل میکنم و بیخیال اونهمه وقت و تلاش میشم و انتخابم میشه چیزی که همیشه دغدغه ام بوده و میخوام برم دنبال دغدغه ای که پشتش علاقه ای پنهان شده و تنها همین انگیزه و حس رضایت ناشی از درگیر شدن با مسائل آدم هاست که بهم انگیزه میده .

میدونمم برای یه حقوقدان و وکیل خوب شدن باید بیشتر از بقیه رقیب هام تلاش کنم و تلاش کنم و تلاش کنم (تکرار میکنمش چون بیش از تصورم تلاش میخواد ) تا چند سال دیگه همچنان درگیر این موضوع هستم و بقیه جنبه های زندگیم رو باید کنار بذارم و نادیده بگیرم اما این یه بار رو مطمئنم که راهم درسته و دیگه سردرگم نیستم :))

یکی از اون تغییرات یکی دو فصل گذشته همین بود . با ذهنی محاسباتی لابلای یه عده آدم با ذهنی تئوری پذیر و حفظیاتی قرار گرفتم اما ناراضی نیستم . 

۰۳مهر

برای چند وقتی دور میشوم از خانه و کاشانه مجازی ام . از جایی که تعلق خاطری دارم بس زیاد ..

شما باشید و چراغ خانه ام را روشن نگاه دارید و نگذارید تاری تنیده شود مابین این نوشته ها !!

اگر لایقم میدانید برای دلم گاهی دعایی کنید که دلخوش باشم به تلاشم و نتیجه اش ... میروم اما برمیگردم سه فصل بعد :) میروم اما بخشی از دلم اینجاست .

۲۷مرداد

لیوان آب خنکم رو سر کشیدم همین چند دقیقه قبل تر و یادم‌ اومد امروز چهارشنبه بوده ! همون چهارشنبهٔ دوست داشتنی که هر هفته به شکلی حتی خیلی کم و کوچولو برام فرق داشت و خاص بود !! عجیبه که دیگه یادم میره حتی چهارشنبه ها رو :/

همین الان که داشتم تایپ میکردم باز یادم اومد که بی هیچ توجه و برنامه قبلی شروع کاری مهم رو از همین چهارشنبه استارت زدم . هر چند خیلی زمان میبره تا نتیجه بده اما وصل شدن این شروع به چهارشنبه باعث شده که دلم خوش بشه به خوب بودنش . به ته این ماجرا :) به اینکه شاید انرژی خاص چهارشنبه هام من رو به خواسته ام برسونه :دی 

۲۳خرداد

کاش این دلشوره ، این اضطراب ، این ترس لعنتی تموم بشه ..

کاش آخر این دلهره به آسایش ختم بشه ..

کاش درست بشه و بفهمم چی به چیه !

۲۸ارديبهشت

این چند وقت که ننوشتم و کم نوشتم و کمرنگ بودم موضوع واسه نوشتن گاهی بود اما نویسندهٔ عزیز دچار نوعی بی حالی و خشکیدگی قلم شده بود که دلیل اصلیش همون ننوشتن و فاصله گرفتن از مجازستان و بلاگستان بود :|| 

خلاصه که بر من ببخشایید :دی

اما حالا که اومدم میخوام از تک تک لحظه های دیروزم که حالم رو خوووب کردن و بهم انرژی دادن و خاطره ساز شدن برام ؛ بگم . از یه روز خاص برای هر انسانی که تجربه اش کرده باشه . روزی که توی چشمی و همه بهت تبریک میگن و با لبخندهای پهن و چشم های برق دارشون برات آرزوهای قشنگ و دوست داشتنی میکنن و دلت شاد میشه و هر لحظه از خود بی خودتر میشی و خنده هات از ته دل تر میشن :)

همون روزی که مامانت و دوست عزیزت رو از دور میبینی که برات دست میزنن و لبخندهاشون یه لحظه کمرنگ نمیشه . روزی که مامان و بابات رو وقتی میان پیشت  محکم بغل میگیری و همه شادی قلبت رو میریزی توی نگاهشون و از اون بوسه های مخصوص خودشون بهره مند میشی و آرزوهاشون رو با " ممنونم " و " ان شاالله " و " امیدوارم " جواب میدی !

یه روز که همزمان شده با تغییرات جدید تو زندگی و برنامه هات :)

یه روز که  استرسی نداشتم براش و همه هدفم لذت بردن ازش بود تا جایی که بی نهایتِ وجودم راضی بشه ازش . و وقتی کنار پسرهای کلاس نشستم و دارم از کنارشون بودن لذت میبرم و همراهشون دست میزنم و جیغ میزنم ، به هیچ چیز و هیچ شخصی فکر نکنم .

یه روز که انگار حس های خوبش از صبح روز قبلش شروع شده بود و همینجور انرژی بود که سرازیر شده بود سمتم و همین انرژیه بود که باعث شده بود بتونم دخترها رو آروم کنم و بگم به حال خوبی که جشنمون بهمون میده فکر کنین فقط و نگران خوشامد دیگران نباشین . خودتون عشق کنین فقط :دی

و بالاخره بعد از چند هفته برنامه ریزی و خیال پردازی های من و دوست ها و هم کلاسی های عزیزم ، دیروز فارغ التحصیلیمون رو با شکوه جشن گرفتیم و سالن رو ترکوندیم :)))))))))

و یکی از بهترین قسمت های دیروز که همه مهمون هامون دوستش داشتن پخش کلیپ معرفیمون بود که خییییلی خاص و حرفه ای بود و هنر بچه هامون واقعا به چشم اومد :) 

و اون بخشی که به دل من نشست ، بالا رفتن از سن برای خوندن سوگندنامه بود . که استاد عزیزم دکتر میم با یه شعر کارش رو شروع کرد و منم همراهش زیرلب زمزمه میکردم اون شعر رو و چشم دوخته بودم به همه آدم هایی که روبروم بودن و حس میکردم چقدر مهربون شدن همشون . اونقدری که میشه متوجه شد از ته دلشون شاد هستن و برامون خوشحال هستن .

همهٔ 25 نفر ورودی مهندسی برق 91 دانشگاهمون روی سن وایساده بودن و سوگندنامه ها تو دستشون بود و قسم میخوردن که نفع مردم بر نفع خودشون ارجحیت داشته باشه :)  و دکتر میم آخرسر آرزو کرد که ماها درجا نزنیم و به کم قانع نشیم :دی . چه آرزوی خوبی بود واقعا :)

و بعد از رفتن خانواده ها و تموم شدن سلفی ها و مرتب کردن سالن ، همگی دور هم‌جمع شدیم و کمی از خودمون حرکات موزون در کردیم و تا تونستیم جیغ زدیم و کل کشیدیم :دی همچین موجودات مهندس و باحالی هستیم :دی  و با حس کردن حضور آقای حراست بار و بندیلمون رو بستیم و رفتیم سوی خونه هامون :)

عجب فووووووووق العاده بود دیروز :)))