یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۳۴ مطلب با موضوع «جُمعه ها» ثبت شده است

۱۵دی

معقولش اینه که آدم شب امتحان بشینه سر درس و مشقش نه اینکه بشینه جفت آقای پدر و حرف بزنه و اینترنت خونه رو شارژ کنه و مقداری آقای پدر رو هدایت کنه که پدرم صرفه جویی کن بس است دیگر این مقدار از مصرف :||| 

۲۸مهر

یه بار یه جایی مطلبی رو می خوندم که می گفت آدم ها رو نباید بخاطر اینکه جوری که میخوایم هستن دوستشون داشت بلکه باید بخاطر چیزی که هستن دوست داشته بشن از طرفمون . من اون لحظه ای که می خوندمش نمی فهمیدمش ولی حالا تا حدودی متوجهش شدم . اینکه من بابام رو بخاطر اینکه توی کارها خیلی کمکم میکنه دوستش ندارم بلکه با همه وجودم دوستش دارم به این دلیل که من رو باور داره با همه نقص هام و بدخلقی هام و تنبلی هایی که داشتم و دارم . به این دلیل که قلبش با همه آدم ها فارغ از نسبتشون مهربونه و حامی :)

با اینکه صبح های خیلی زود از خواب بیدار میشه اما صبر میکنه من هم بیدار بشم و جمعه ها رو با هم صبحونه بخوریم . مثل امروز صبح که با بوی سبزی تازه و پاک شده بیدار شدم و دیدم چایی گذاشته و نون سنگک کنجدی روی میزه و تخم مرغ هم نیمرو کرده و منتظره که من بیدار بشم و همراهش بشم و با سکوت صبحونه بخوریم و آدینه رو سرحال شروع کنیم و یادم بره دلتنگیم رو برای مامانم و بودنش و شلوغی و شوخی ها و خنده هاش .

این ها رو می نویسم که اگه شبی مثل دیشب دلگیر باشم از دنیا و دلزده از بعضی ها اما هزار دلیل خوب دارم برای دوباره شروع کردن و امیدوار بودن به زندگی و روزهای روشن و آفتابی ..

۲۱مهر

دو تا حرف رو باید تایپ میکرد تا ماجرا تموم بشه اما اینکارو نکرد . من هم رنجیدم و دندون روی هم گذاشتم و تو دلم لعنتش کردم که چرا یکبار هم که شده برای حال دوستش راضی نمیشه کاری رو بکنه . ساده ترین کار بود . اینکه کلمه نه رو تایپ کنه تو اون گروه و من رو نجات بده از اون همه فشاری که ناخواسته و از ناکجا آباد به سمتم روونه شده بود .

شب که شد و ماجرا تموم شد و تنهای تنها بودم داشتم تصمیم میگرفتم نون رو به سطل حذفی های زندگیم اضافه کنم . چرا که یادم به جمله همیشگی بابام افتاده بود که میگفت دوستت اگه لحظه های سختت کنارت نباشه و جا بزنه بدون که دوستت نیست . تو همه این ده سال و خورده ای که نون رو میشناختم تنها همین یک بار انقدر لازم بود حضورش و همراهیش اما دریغ کرد . 

من آدمی بودم و هستم که فرصت جبران زیاد میدم به آدم ها و با چند تا اشتباه کنارشون نمیذارم اما روزی که حذف بشن از دنیام جوری حذف میشن که انگاری هیچ وقت و هیچ کجا چنین آدمی توی دنیام نبوده و نیست و به هیچ وجه دیگه جایی براشون تو زندگیم ندارم . حتی برای روبرو شدن از سر اتفاق و سلام کردن یا جواب سلام دادن . میدونم بده این نوع رفتار و باید متعادل کردش ولی تا این لحظه از عمرم دو نفر جا گرفتن تو سطل حذفیات زندگیم و نون نفر سومی هست که اونجا میره و مطمئنم برای همه عمرم نون پاک پاک شده از روزهای آینده ام . بده که آدم به این نقطه برسه اما وقتی رسید فقط باید بخشید و رها کرد ولی فراموش هرگز ..

۲۷مرداد

از قشنگی های تابستون هم میشه به این اشاره کرد که تو دل شرجی ها، هر عصر باد و بارونی رو به چشم میبینی که تو رو یاد آبان و آذر میندازه و بعد هوس میکنی لباس به تن کنی و بری خودت رو بسپاری به دست باد و بپلکی تو پارک :)

بخندی و بخندی و بخندی و دونه های بارون بشینه روی لپ هات، موهات گره بخوره توی هم و لِی لِی بری و مست بشی از خوشی های کوتاهِ دلچسبت مابین سکونِ روزگارت :)))

+ بعدا این پست عکس دار میشه :دی

۱۷تیر

گذاشتم تو بغلم بمونه و اشک هاش رو برای اتفاقی بریزه که دور از ذهن بود برای همه و خواهرکم رو به شدت ناامید کرده . گفتم گریه کن و سبک بشو ولی حق نداری کم بیاری و برای اون مرد بد بخوای . یکسال زحمت خودش و همه دوست ها و هم کلاسی هاش بخاطر مدیریت بیماری که همیشه تو کشورم دیده شده به باد رفت و اشک هاش فایده ای نداره . خواهرکم لابلای دود و آتیش مونده بود و مهمترین آزمون زندگیش پا در هوا مونده بود و من فقط دلم خواهرکم رو میخواست که سالم بیاد بیرون و باز تن نحیفش رو ببینم . برام سخته که بخوام منطقی باشم و بعد از یک روز ذره ای از حجم عصبانیتم کم نشده و برام سواله که چرا بچه های کنکوری که نیاز به جای آرومی دارن برای آزمونشون بیخیالانه بهشون نگاه شد و بچه های تیزهوشان شهرم که خواهرکمم جز همونا بود تو یه سالن قدیمی باید امتحان میدادن و درست وسط آزمون سالن آتیش بگیره و دود و انفجار سهمشون بشه و بعد هم کاملا مشخصه که ترس و نگرانی بیرون و داخل سالن رو برداره و جیغ و داد یه عده دختر و خونواده هاشون بلند بشه و بچه ها با چشم های اشکی بیان تو بغل خونواده هاشون و ببینن همه زحمتشون به باد رفته !!!

سعی کردم به روی خودم نیارم و یادم نیاد و جلوی ندا اشکی نشم . تنها و تنها فقط میگم خوبه که سالمی و باز داریمت . سعی میکنم یادم نیاد که صبحش پر از انرژی بیدار شد و باهام حرف زد و گفت استرس ندارم چون خیالم راحته که به حد کافی آماده ام و میتونم بهترینم باشم امروز و تو مشتم باشه اون رشته و دانشگاه . بغضش رو میخورد و میگفت عمومی ها رو عالی زدم و ریاضی رو هم و داشتم بقیه رو شروع میکردم که همه چیز خراب شد و دیدم که آرزو و تلاشم جلو چشمام میسوزه و من هیچکاری نمیتونم کنم . 

و حالا سوال های آشنا و دوستام و فامیل هام حالم رو بد میکنه . هر چند میدونم از سر نگرانی هست که خبر میگیرن ولی من گریزونم از یاد آوردنش و توضیح دادن .

۱۹شهریور

آفتابی که خودش رو به زور از پشت شیشه ها ؛ جا میکنه تو خونه و یه خط باریک از نورش روی دیوار اتاق داداشم میفته ، هوایی که من رو هوایی میکنه واسه شروع پیاده راه رفتن هام ، هوایی که زیادی به دل میشینه و شباهتی به ماه های قبلش نداره و تو آخرین روزهای تابستونی ؛ عجیب پاییزیه ؛ همه و همه اش حرف از ماه عزیز من داره ! شهریورم :) 

همین ماهی که تا چهار روز دیگه دو ساله میشه اون حادثه ! شهریوری که بوی خوب رُطَب با دونه های سرخ انار گره میخوره و انگور های سیاه عزیزم کمرنگ میشن تو زندگیم . ماهی که عصرهاش من رو از خود بی خود میکنه و تو ذهنم میاد که با همین تی شرت سفیدِ خنکم و شلوار بنفشم برم پارک محلمون و موهام رو بسپارم به این باد تا اینور و اونور بره و هندزفریِ توی گوشم با هر آهنگ از پلی لیستم حالمو خوش تر کنه ..

فصلی که برای من فیوریت نیست اما ماه آخرش رو عاشقم براش .. خصوصا وقتی همراه میشه با شیراز رفتن هام و ملاصدرا گردی هام و کتاب فروشی ها رو سرک کشیدن .. که تند و تند نفس میکشم تموم اکسیژن های این شهر رو و پول ته کارتم رو میذارم برای خرید لباس های آف خورده آخر فصل .. برای لباس های رنگی پنگی که دلخوشیم هستن و انتخاب همیشه ام .

که توی یکی از دوشنبه هاش پر از ذوق و شادی عمیق و از ته دل میشم .. که لبخند هام پهن میشن روی صورتم و واژه کم میارم برای گفتن حسم .. که اتفاق بزرگ و خاص و عجیبی نبوده اما من رو برای چند روز ذوقی نگه داشته :)))

همین روزها که سکوت کردم و خودم رو از آدم ها دور کردم و شب ها فقط و فقط و فقط به رویاهای رنگیم فکر میکنم و از آرزوهام و برنامه هام برای یک سال آینده ام به ندا میگم .. که این خواهرک نحیف و لاغرم نوعی انرژی داره حرفاش که منو میبره به جلو :)) 

که این ماه ساکته و آروم پیش میره و این منم که بی طاقتم .. که با تموم کاستی هام باز هم دلم رو خوش میکنم به همین اتفاق های ریز و کوچولو اما عمیق و دلخوش کننده :))) که میخوام تموم ماه های باقیمونده امسالم همینقدر انرژی دار و آروم باشن :))))))

۲۲مرداد

به یاد اون روزهایی که تازه میخواستم از دست راستم واسه عوض کردن دنده استفاده کنم و انرژی کم می آوردم و حالا دیگه برام عادی شده این کار :)

فردا روز ما چپ دست هاست ؛ 13 اوت !!

منم جز اون 10 درصدم :)

۲۸خرداد

برای خودم و رویاهام و خواسته هام دلواپسم . برای خودم که خودخواه تر از قبل شدم و دوست دارم اتفاق ها اونجوری که من میخوام ؛ پیش بیان .. اونقدی خودخواه که حافظ هم اول صبح بهم گفت خودخواهی رو کنار بذار و محبت و عشق رو جایگزینش کن !!

+ چرا چند ساله توی روزهای آخر بهارم یه موضوعی پررنگ تر از قبل میشه ؟ هوووم !!!

++ از این تابستون باید یه چیزی فرق کنه .. 

۲۰فروردين

 

                      

 هزار آفتاب خندان

            در خرام توست

     هزار ستاره گریان

   در تمنای من

    عشق را ای کاش

  زبان سخن بود

 

# احمد شاملو

+ عنوان از غلامرضا بروسان

۱۳بهمن

برعکسِ بیشترِ جمعه هایِ تجربه شده ام ، چند روز قبل جمعه ای رو تجربه کردم که بی نهایت با بقیه آخر هفته ها متفاوت بود و حس و حال خوبش تا الان همراهم بود .. حال خوبی که بودنش کمرنگ شده بود و چند وقتی بود که تمام روز هام رو با یه بغض و دلتنگی خفیف اما موندگار سَر میکردم .

جمعه ای که گذشت وقت مناسبی بود برای تیک زدن کنار یکی از اون برنامه های از قبل نوشته شده برای تعطیلات بین ترمم ... باز هم مثل همهٔ مسافرت های قبلی تا لحظه آخر مشخص نبود که بالاخره میریم یا نه . باز هم تا ساعت های آخر شب مهمون داشتیم و خستگی شب قبل رو تو طول مسیر کمی داشتیم . مقصد رو این بار من از ماه ها قبل مشخص کرده بودم و تنها و تنها قرار بود من به هدفم برسم و ساعت ها لب دریا باشم .. یکی از اون اتفاق های مورد علاقه ام .. بشینم لب ساحل و خیره به دریا نگاه کنم و بذارم خیالم تا هر جا که میتونه پرواز کنه و خودم تنها باشم و کسی سمتم نیاد .. بشینم و به رویاهام فکر کنم و حتی تصور کردنشون هم لبخند به لبم بیاره .. 

نشستم کنار ساحلی که باد سردش دستام رو بی جون کرده بود ؛ موهام رو تو هوا پریشون کرده بود و شالم رو عقب میزد .. واسه اینکه دریا مواج بود آب دریا گِلی شده بود و اون رنگ سبز آبی خاصش پیدا نبود .. از قبل میدونستم اگه اونجا باشم و لب ساحل برم حتما یاد سال های نه چندان دور میفتم و همه تصویرهای تو ذهنم از خنده ها و لبخندهاش تو ذهنم میاد و حتی تک تک صحنه ها جلو چشمم میان و میتونن  اشک آلودم کنن حتی .. مگه میشد چند تا سفر خوب و خاطره انگیز رو از ذهنم پاک کنم و دلم تنگ نشه برای پسری که دیگه جایی تو این دنیا نداره ...... خیلی خودم رو نهیب زدم و گفتم دختر بسه دیگه و روز به این خوبی رو با یاد گذشته خراب نکن .. بالاخره تونستم یه کم کمتر به روزهای خوب گذشته فکر کنم و از اون روز و اون هوای خوب لذت ببرم .. 

قسمت خوب و غیر قابل پیش بینی اون سفر یه روزه ، دیدن یهویی همون دوستم بود که یکبار اینجا راجع به دلخوریش از خودم نوشته بودم .. تو یکی از پیاده رو ها صدایی رو شنیدم که شباهت زیادی به صداش داشت .. جلوتر رفتم و دیدم آره خودشه و داره با تلفن صحبت میکنه و مامانش هم کنارش واستاده .. چی بهتر از این میتونست باشه که دوستت رو بعد از یکسال خیلی اتفاقی جایی که فکرشم نمیکردی ببینی و بتونی کمی باهاش تایم بگذرونی و بری ساحل و یاد آخرین مسافرتی که با هم رفته بودین رو کنی و چند ساعتی با هم باشین ..

هر چند قصد خرید نداشتم اما بعد از همهٔ اون ساحل رفتن ها و عکس گرفتن ها و یخ کردن ها باید یه یادگاری هم از اون شهر برای خودم میاوردم .. یه شلوار بنفش  چیزی بود که شد یادگاری من از اون شهر ؛)

وقت برگشت که رسیده بود دلم میخواست بیشتر بمونم و اگه میشد همونجا میموندم و برنمیگشتم اما خب آخر هر سفری برگشتی هست که ممکنه از سر اجبار باشه اما باید برگشت !! سرم رو گذاشتم روی شونه های بابام و چشمام رو بستم و از یاد بردم که من بزرگ‌ شدم و دیگه اون دختربچه لوس بابام نیستم ..