یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰آذر

بیشتر وقت هایی که میروم دوش بگیرم و فردای آن روز همیشه قرار است جایی بروم یا کسی را ببینم ، وقتی زیر دوش میروم و شیر آب را باز میکنم یک دنیا موضوع سرازیر میشود به سمت سلول های خاکستری مغزم و در تمام مدت دوش گرفتنم به تک تک اشان گریزی میزنم .

زیر دوش که میروم و موهایم خیس میشود به حرف های امروزم راجع به عشق فکر میکنم که تا چه حد منطق درش وجود دارد و با وجود اینکه آرزو میگوید حرف هایم را قبول دارد و گمان میکند که درست است اما چرا نمیتواند به قول خودش در مغزش فرو کند که عشق تملک نیست .. چرا نیما همچنان سنتی فکر میکند و میگوید هر انسانی تنها یکبار عاشق میشود و هیچگاه نباید دیگری را در قلبش جای بدهد .. سه دوست و هم دانشگاهی هستیم که با هم هر چند وقت یکبار موضوعی را برای صحبت کردن جور میکنیم و ساعت ها حرف میزنیم و در آخر معمولا نظر هیچ کداممان تغییری نمیکند و مثل قبل فکر میکنیم . این جو احترام و دوستی بینمان را دوست دارم . 

بعد از اینکه دستانم را روی سرم میگذارم و از پشت سر انگشتانم را از پشت در هم حلقه میکنم و آب موهایم را خیس تر میکند ، به خواب دیشبم فکر میکنم . با خودم میگویم قبول کن که هنوز هم جایی در قلب و روحت دارد که دیگر مثل سابق نیست جایش اما خب باز هم هست . باز هم گاهی در خواب هایت می آید و میرود .. چه کنم که بتوانم دختر تنهای مستقل و محکمی باشم و هیچ گاه به یادم نیاید روز هایی را که نمیدانستم چه کنم و چگونه باشم .. آب هنوز هم باز است و من هنوز هم غرق شده ام در افکاری که هیچ گاه تمامی ندارد و آخر همه این افکار به جایی میرسد که میفهمم اگر چه تنها هستم اما همین تنهایی برایم انگار کن که شیرین تر است از بودن با آدم هایی که شمشیر دو لبه هستند . گاهی خوب و گاهی آنچنان بد که خودت هم میمانی که چه کرده ای که اینگونه محاکمه ات میکنند ، متلک بارت میکنند و آخر سر هم میگویند بیا و عذر خواهی کن تا قضیه تمام شود .. نُچ .. من نه اهل دعوا بوده ام و نه دعوایی را ادامه داده ام فقط تنها کاری که کرده ام کنار کشیده ام و گذاشته ام خیال کنند که برد با آنهاست . نمیگذارم بفهمند چه دردی بر من وارد کرده اند و تا چه اندازه بغض گلویم فشرده شده و با آرزو نقشه کشیده ام که در همان روز مهم که بیش از یک ماه برایش دوندگی کردیم ، برویم و با بودنمان نشان دهیم که اگر چه در ظاهر برد با شماست اما در اصل ما برنده بوده ایم که با سکوتمان به آنها که باید ، فهمانده ایم که ما عقب ننشسته ایم ...

آب را میبندم و حوله را می پیجانم دور تنم و بیرون می آیم . حالا همه آن همهمه ها در مغزم تمام شده و میروند پی کارشان تا دوش گرفتن بعدی . موهای خیسم را می پیچم درون آن شال و میروم زیر پتو و به خدا میگویم ، هنوز هم گرم هوایم را داشته باش رفیق ...

۲۵آذر

نمیدونم شما هم مثل من فکر میکنین یا که نه ، اما من مدتی هست که به اینکه به هر چیزی فکر کنی همون برات اتفاق میفته شدیدا اعتقاد و باور پیدا کردم . حالا منظورم از همون ، دقیقا همون نیست اما خب چیزی خیلی نزدیک به همون هست .. چقدر همون تو همون شد خخخ :))

کاش هنوز هم ادامه دار باشه این اتفاق های خوب و نزدیک به تصور :)

۲۲آذر

خب مثل هر یکشنبه با همون حالی که چند وقتیه دچارش شدم و اتفاقا حال خوبی هم هست و دلم رو گرم کرده ، داشتم میرفتم که برم دانشگاه و کوچه ها و خیابون ها رو برای رسیدن به بلوار اصلی ، یکی پس از دیگری پشت سر میذاشتم . تو فکر و خیالات خودم بودم که صدای دوپس دوپس ماشینی من رو از حالم بیرون کشید .. یه بوق ممتد و بعدش فکر کردن به اینکه کی قراره مردهای این آب و خاک یاد بگیرن که واسه هر کسی بوق نزنن و کی قراره این وضعیت رنج بار برای خانم ها تموم بشه و اصلا امیدی هست به اینکه یک روز هر آدمی سرش تو کار خودش باشه و با رد شدن از کنارشون زل نزنن توی چشمات و بعدش سر و وضعت رو برانداز نکنن و انقدر کنجکاو نباشن !!

رسیده بودم دانشگاه و روبروی انتشارات منتظر آسی و نازنین بودم اما هر چقدر به شروع کلاس نزدیک تر میشد حرص گرفتن من از آن تایم نبودن آدم ها بیشتر میشد .. آخه مگه چقدر سخته که سر وقت جایی باشیم و دیگران رو منتظر نذاریم ؟؟؟!!!  این مشکل همیشگی من با بیشتر آدم هاست که همیشه با تاخیر میرسن و وقت خودشون و بقیه براشون پشیزی ارزش نداره . بعد از یک ربع دیر رسیدن سر کلاس دکتر ش و اونهمه درس دادن و پی بردن به عمق فاجعه درس های خونده نشده و وقتی که دیگه کلاس تموم شده بود و کاری تو دانشکده نداشتم برای برگشتن به خونه تردید کردم و خواستم که کمی به تریبون آزاد با رییس جدید دانشگاهمون‌ گوش بدم . دغدغه های بچه ها بیشتر مالی بود و مشکلات خوابگاه و تغییر مکان دانشکده دامپزشکی . هیچکس به اون چیزی که من فکر میکردم اشاره ای نمیکرد . اصل موضوع شاید همین بود . چیزی که برای من این چهار سال یه دغدغه مهم بوده و هست و همینه که باعث شده نخوام دیگه مثل قبل باشم و تسلیم خواسته خانواده ام بشم و بگم که دغدغه من کیفیت درسی هست ، نه نزدیکی به خونه ... میخواستم که با صدای بلند بگم که آقای رییس جدید شما یه پالایش علمی بذار برای اساتید دانشگاهت و نذار که یه سری تحصیلکرده که اهمیتی به درس نمیدن و انگیزه ای رو به دانشجو تزریق نمیکنن  اساتید دانشگاه باشن و سطح علمی دانشگاهی که تا همین چند سال قبل جز یکی از بهترین های آزاد بود تا این حد پایین بیاد . نذار اونهایی که دغدغه یاد گرفتن و رشد کردن دارن همه انگیزشون تو این دانشگاه بمیره ..

هیچ کدوم از اینها رو نگفتم و راهم رو به سمت بوفه کج کردم و با یه اشترودل شکلاتی که ای کاش خرماییش رو داشتن ، آهنگ "چون موی تو" گوش میدادم و منتظر بودم که آرزو بهم زنگ بزنه و راجع به موضوعی باهاش صحبت کنم . ساعتی گذشته بود و با آرزو هم صحبت کردم و برگشتم به سمت خونه . لباسم رو عوض کردم و باز برگشتم به دانشگاه .. داشتم با یکی دو تا از بچه های پزشکی و معماری صحبت میکردم و ازشون کمک میگرفتم . هر چقدر که  صحبت هامون جلوتر میرفت سختی کاری که انتخاب کرده بودیم بیشتر به چشم میومد تا جایی که آرزو کم مونده بود منصرف بشه اما من لحظه به لحظه میفهمیدم که تنبلی رو باید کنار گذاشت و دقیقه نودی بودن رو یکبار برای همیشه تموم کنم ! چیزی که خیلی وقته میخوام از خودم دورش کنم اما هنوز نتونستم .

بعد از صحبت ها و خندیدن ها برگشتم خونه و ناهار خوردم و خزیدم توی اتاق سرد و تاریک عزیزم . پتو رو کشیدم روی سرم و چشمام رو بستم و آرزو میکردم وقتی بیدار میشم سردرد نداشته باشم . اسمس ها رو بی جواب گذاشتم و دوباره سرم رو بردم زیر پتو . خواب میدیدم اما انگاری بیدار هم بودم . صدای مامانم رو میشنیدم که میگفت لامپ حیاط رو روشن کن .. وای خدایا یعنی من این همه خوابیدم !!!! ساعت رو که نگاه کردم یک ربع از پنج عصر رد شده بود و باز گوشیم داشت زنگ میخورد .. توی دلم میگفتم که دوست دارم یه مدت گوشیم رو خاموش کنم و از دست آدم هایی که به وقت سوال های درسی دوستت میشن ، راحت باشم .. پتو رو کنار زدم و با موهای پریشونم و وقتی که داشتم چشمامو میمالیدم تصمیم گرفتم که تنبلی رو بذارم کنار و از همین امشب شروع کنم به تموم کردن کارهای درسی یکی از درس هام و فردا و پس فردام رو فول تایم درس بخونم برای چهارشنبه ای که امتحان دارم و بعد از اون هم برای دوشنبه درس بخونم .. خودم رو اجبار کردم به اینکه حداقل یک سوم از کارم رو انجام بدم و حالا همون وقتی هست که نصف کارم رو انجام دادم و شامم که یه بشقاب سالاد بود رو توی اتاقم خوردم و دارم راجع به همون درس توی نت یه سری چیزها سرچ میکنم تا کارم رو تکمیل کنم امشب حتما .. 

+ پ . ن : به نظرتون امیدی به کنار گذاشتن تنبلی هام هست ؟؟ هووووم ؟؟؟

+ پ . ن : من این پست رو یه کم از قبل نوشته بودمش منتها ساعت 23:18 کاملش کردم و الان انتشارش کردم :))  گفتم که بدونین و در جریان باشین ؛)

۱۷آذر

شاید اشتباه باشه اما فکر میکنم مرد های آذری جور خاصی هستن . مغرور ، سر سخت و جنگجو . منظورم از مغرور بودن هم دست کم گرفتن دیگران نیست ، منظورم یه غرور خاصه که من از مرد آذری زندگیم دیدم . مردی که روزهای زیادی رو کنارش زندگی کردم و باهاش خاطره هایی دارم که درسته بعضی هاش تلخ و ناخوشایند بوده برام اما همون خاطره ها باعث شدن بهتر و بیشتر بشناسمش . بفهمم که نمیشه مقابلش وایساد و در عوضش باید همراهش بود و آرامش داشت کنارش تا ذات مهربون و لطیفش رو ببینی و درک کنی که با همه اون سر و صداهاش ، باز هم یه پسر بچه تو وجودش هست که افسار زندگیش رو دستش گرفته و گاهی وقتا نمیذاره ذات سرکشش پنهون بمونه . دوستی که چند ساله باهاش روزم رو صبح میکنم ، نفس میکشم و به شب میرسونم ، امشب آخرین شبِ ربع قرن زنده بودنش رو به سر میکنه و فردا صبح وقتی چشم هاش رو به روی 18 آذر باز میکنه احتمالا یادش نیس که تولدشه و خواهرش ، که من باشم رو تا هشت شب نمیبینه و بوسه های من روی گونه هاش نمیشینه .. 

مرد آذر ماهی من اگر چه گاهی دلم رو به درد میاره و اشک آلودم میکنه اما همیشه تو قلبم جایی مخصوص به خودش رو داره و برای همیشهٔ همیشه دوست داشتنی میمونه حتی اگر روزی کنارم نباشه و چند وقتی نبینمش .. داداش من ، تو ، یه توی تلخ و شیرینی ... مثل شکلات تلخ که تلخه اما باز هم شکلاته :)

۱۶آذر

اینکه چرا بعضی وقتا با وجود اینکه از کار کسی یا لباس کسی یا رنگ لاک کسی یا از ایده های کسی یا از شکل لباس پوشیدن کسی یا هر چیزی که به چشممون میاد و چشممون رو میگیره و خوشمون میاد ، چیزی نمیگیم برای من آزار دهنده اس و همین باعث میشه خیلی وقت ها بگم که خودم هم بیخیال این رفتارم بشم که اگه حتی از خودکار یه نفر هم خوشم بیاد ، بهش نگم که آهای خانم یا آقای فلانی من از فلان چیز شما خوشم اومده و سلیقه و انتخاب خوبی تو این مورد داشتی .

شاید به نظر لوس یا کلیشه ای بیاد اما من دوست دارم که اگه چیزی رو کسی داشت که من ندارمش یا خوشم اومده ازش ، به اون طرف بگم . فارغ از اینکه اون آدم چه برداشتی میکنه اما مطمئنا یه حس خوب میاد سراغش .. به همین دلیل هم مدت هاست که دارم تلاش میکنم غیر مستقیم به آدم های دور و برم یاد بدم که اگه چیزی رو یه نفر داره که تو نداری ، به جای غصه خوردن یا شاید هم حسودی کردن ، تحسین کن اون آدم رو و از طرفی خودت هم یاد بگیر از اون آدم و اون چیزی رو که نداری بدست بیار .. حالا هر چیزی که میخواد باشه .

بعضی وقتا هم شده که وقتی به یه نفر دارم میگم مثلا چه خودکار باحالی داری یا مثلا چه عکس پروفایل جالبی داری ، اون آدم با خودش فکر کرده که من دارم چاپلوسی میکنم یا که خواستم الکی دلش رو خوش کنم ولی واقعا همچین چیزی نبوده و من صرفا خواستم که بگم اون چیز به چشم من جالب بوده و اون آدم هم بدونه که حداقل یه نفر از اونچیز خوشش اومده .

بعد یه چیز دیگه که الان یهویی یادم اومد ، اینه که وقتی داشتم وبلاگ نگین رو میخوندم و یه پست راجع به معضل چی بخورم ؟ داشت ، ناخودآگاه گشنه شدم و کابینت ها رو گشتم تا یه کم کشمش پلویی یافتم و با داداشم نابودش کردیم . حالا فردا که مامانم خواست عدس پلو درست کنه یهو میبینه جا تر و بچه نیست خخخخ :)) و اگه شاکی شد آدرس نگین رو بهش میدم تا بفهمه نصفه شبی من چی کشیدم ؛)

۱۳آذر

همیشه فکر میکردم آدمی نیستم که سنگدل باشم یا کینه ای از کسی به دل بگیرم و بذارم دلخوری و دلگیری توی دلم جایی داشته باشه اما چند سالی هست که میبینم اگه کسی بهم بد کنه ، خصوصا آدمی که اصلا ازش توقع بدی نداشتم و باهاش صادقانه پیش رفتم و در حد توانم کمکش بودم ، نمیتونم مثل قبل باشم .. دیگه نمیتونم حتی مثل قبل با لبخند با اون آدم سلام و احوال پرسی داشته باشم و خیلی زود خودش متوجه میشه که من دیگه اون آدم قبلی نیستم ..

اون شخص میتونه حتی کسی باشه که به جای مامان دومم میدونستمش و  دوستش داشتم و خیلی وقته که دیگه اشتیاقی برای دیدنش ندارم حتی و نتونستم با خودم کنار بیام که برای عیادتش یه سر برم خونه اش . یا حتی وقتی که خونه مامان شمسی دیدمش فقط به یه سلام و شما خوبین رضایت دادم و حتی نپرسیدم که چطوره وضعیتش ... میدونمم که این نوع رفتار کردن صورت خوشی نداره و اول از همه چیز خوده من رو زیر سوال میبره اما نمیدونم چرا نمیتونم کمی بهتر رفتار کنم و یه شکل برخورد دیگه ای که مناسب تر هست رو انتخاب کنم ..

بعد که با خودم فکر میکنم میبینم اصلا حق من نبوده که اینجوری نسبت بهم جبهه گرفته بشه و اون آدم ها که میتونم خیلی راحت بهشون بگم که نمک نشناس هستن ، راجع به من صحبت ها و رفتارهایی داشته باشن که من هیچ وقت نه اونجور آدمی بودم و نه اون شکلی رفتار و فکر کردم . چون هیچ وقت به خودم اجازه این رو نداده بودم که از برداشت های شخصی خودم نتیجه گیری کنم نسبت به شخصیت اون آدم ، چون همیشه پس زمینه ذهن و فکرم این بوده که شاید من دارم اشتباه میکنم و اون آدم واقعا قصد و نیت خاصی نداشته.. اما خیلی زود بعد از فکر هام فهمیدم که نه ، من زیادی خوشبین بودم و کم کم فهمیدم که اون آدم تلاش کرده با صحبت هاش من رو زیر سوال ببره .. این برای من مهم نیست که زیر سوال برم و حتی برامم مهم نیست که خیلی ها اون صحبت ها رو باور کردن ، چون فهمیدم اونهایی که حرف اون آدم رو باور کردن شخصیت و خصوصیات من رو نتونستن هنوز درک کنن و نباید برای من مهم باشه که خیلی از اطرافیانم شناختی از واقعیت های من ندارن و من هم تلاشی نمیکنم که بهشون حالی کنم که دارن راجع به من و خانواده ام اشتباه فکر و قضاوت میکنن و بد رفتار میکنن . این نوع فکر و رفتار رو نمیشه ازشون دور کرد چونکه خیلی وقته که با همه همینجوری برخورد میکنن و این جز ذاتشون شده یجورایی و این من و خانواده ام هستیم که مثل اونها بیمار گونه فکر نمیکنیم..

حسود بودن و تلاش کردن برای پایین کشیدن بقیه یا خودت رو زرنگ حساب کردن و بی فکر و منطق فکر کردن و حرف زدن و آزار دادن آدم ها ، چیزهایی هست که چند ساله از فامیل های درجه یک و دو و چند تا از آدم‌های به ظاهر دوست و هم کلاسی میبینم و هیچ کدوم از اینها باعث نشدن که من بی تفاوت و سرد رفتار کردنم رو کنار بذارم و از اونطرف هم باعث نشدن من از صادقانه رفتار کردن دست بکشم اما خب جوری شده که وقتی میخوام آدم جدیدی رو وارد زندگیم کنم خیلی آروم تر از قبل و خیلی با فکر تر تصمیم میگیرم و مدام تو همه لحظه های بودن با آدم تازه وارده ، رفتارهای آدم های قبلی تو ذهنم باشه و با خودم بگم نکنه اینم مثل همونا باشه و باز هم جوری پیش بره که بی تفاوتی رو داشته باشم ... 

۰۹آذر

1- پنجشنبه هفته قبل چیزی رو دیدم و شنیدم که بی نهایت دلم رو به درد آورد و تا همین امروز مدام با خودم میگفتم که چی باید پیش اومده باشه که یه آدم ، جدا از مادر بودنش ، حاضر بشه بچهٔ تازه به دنیا اومده اش رو جلوی چشم عده ای آدم تو یه پارک رها کنه و بره.. بسپارتش به دنیای نا آرومی که برای اونهایی که تو محیط امن خونه و کنار یه خانواده آروم بزرگ میشن ، پر از چالش و دل شکستگیه و کم میارن .. نمیدونم دلیل اون خانم و آقایی که این بچه از اونها وجود گرفته ، چی بوده و چه مسائلی داشتن ولی کاش ، وقتی قراره بچه ای اینطور از اول از پر مهر ترین جای دنیا اینجور رها بشه هیچ وقت وجودی پیدا نمیکرد .. وجودی که معلوم نیست چه آینده ای در انتظارشه و چه قضاوت ها و حرف ها ممکنه بهش گفته بشه و بیشتر از آدم های معمولی آزارش بده !!! امیدوارم همچین بچه هایی وقتی قراره اینجور از اول ، به هر دلیلی ، بهشون بی مهری بشه هیچ وقت بدنیا نیان و یه جنین مرده باشن ... 

2- تازگی ها یاد گرفتم که بتونم روی هیجاناتم کنترل داشته باشم و احساسات لحظه ای و مقطعیم باعث نشن حرفی بزنم که بعدا پشیمون باشم از گفتنش و خودم رو هزار بار بازخواست کنم . تو همین چند شب سخت که پشت سر گذاشتمشون 2 بار تا مرز تصمیم های احساسی رفتم اما تونستم اون کاری که بهتره رو انجام بدم و حالا از خودم بابت کنترل کردن هیجاناتم راضی باشم و امیدوار بمونم که میتونم این دوره سخت رو خوب تموم کنم .

3- اون شاخه گل نرگسی که از طرف بابام بهم داده شده بود دیگه به مرحله خشک‌ شدن رسیده و بوی خوبش توی فضای اتاقم نمی پیچه .. روز اول فقط یکی از غنچه هاش باز شده بود اما حالا هر چهار تا غنچه اش باز شده بودن و یه بوی ملایم داشت که با هر بار بوییدنش یاد گلدون های گل نرگس خونه بچگی هام می افتادم . خونه ای که 10 سال اول عمرم رو اونجا بودم .

4- دوباره به روند دمنوش خوردن و سالم خوری برگشتم . هر چند قبل از این هم به نسبت سالم میخوردم اما خب الان یه اپسیلون بیشتر از قبل حواسم به خوردنی هام هست . روزهایی بود که من تو شیرینی ها و کیک ها و شیرینی های خامه ای غرق بودم اما حالا فقط تو مناسبت ها چشمم به شیرینی جات میخوره و به یک یا دو تا دونه بسنده میکنم .. فکر میکنم از این به بعد باید بستنی رو کمتر کنم و به جایی برسم که فصلی یه دونه فقط بخورم و بعد از اون هم به طور کل به سمت سبک غذاهای مورد علاقم که غذاهای بدون برنج هستن ، برم .

۰۵آذر

خواب که بودم و وسط هاش بیدار شده بودم و دیگه خواب نمیرفتم به این فکر میکردم که باید یه پست راجع به لحظه های خوبی که عصر روز قبل داشتم و بهم انرژی خوبی رو داده بود ، بنویسم . تک تک جمله بندی ها رو هم حتی آماده کرده بودم . حتی از تختم اومدم بیرون و رفتم مودم رو روشن کردم تا بنویسم . همه اون کلمه ها انگاری آماده شده بودن از قبل و فقط مونده بود که من تایپشون کنم و آخر سر روی ذخیره و انتشار کلیک کنم . یک ساعت و چهل و هفت دقیقه از نیمه شب رد شده بود و من تصمیم داشتم به هشت شب فکر کنم !!! همون ساعتی که توی روز مورد علاقه من بود و قرار شده بود باز هم خاطره خوبی از چهارشنبه ها داشته باشم . نه جای خاصی قرار بود برم و نه با آدم خاصی میخواستم تایم بگذرونم . نه اتفاق خاصی قرار بود پیش بیاد . 

همه چیز روتین بود . مثل هفته های قبل . روزهای قبلش برای میانترمم درس خونده بودم و آماده بودم . روز قبلش باز هم طبق عادت همیشگی دوش گرفته بودم و به سر و وضعم رسیدگی کرده بودم و صبح چهارشنبه به جای دانشگاه رفتن ، مونده بودم خونه و یه بار دیگه کتاب درسی ام رو میخوندم . نیم ساعت قبل از تایم امتحانم دانشگاه بودم و اینبار اصلا برام مهم نبود که چند میشم و گفته بودم با خودم که هر چی شد ، شد .. کاری به سوال و جواب های قبل از امتحان بچه ها نداشتم و فقط گوشه ای از حواسم به برنامه ای بود که برای خودم چیده بودم و میخواستم بعد از امتحانم کلاس هام رو نرم و برم دنبال چیزی که شدیدا وجودم بهش نیاز داشت و تشنه اش بود . پله های سالن امتحانات رو که بالا میومدم ، یادم افتاد به قولی که به نسیم داده بودم . که بمونم و کمی کمکش کنم برای نوشتن گزارش کار یکی از درس های مشترکمون ... روی صندلی های سالن ورودی دانشکدمون نشسته بودم و گوشیم رو داده بودم به نسیم که نمونه کار رو ببینه و خودش انجام بده . کمی بعد تر از اون حرف زدیم با بقیه بچه ها راجع به اینکه هر کدوم چرا جواباش با بقیه انقدر متفاوته ... بحث کرده بودیم و هر کی میگفت جواب من درست تره اما من حوصله این صحبت ها رو نداشتم و زدم بیرون .. 

رسیده بودم خونه و ساعت حدودای 5 عصر بود . لباس هام رو عوض کردم و با همون فرق کج راهی خیابون های بی جاذبه شهرم شدم . اینکه هر چند وقت یکبار یه چهارشنبه رو داشته باشم که مختصش کنم به قدم زدن توی خیابون ها ، برای من مثل یه مسکن قوی میمونه . فرقی هم نداره که کجای این دنیا باشم چون فقط این مهمه که من آدم ها رو توی خیابون ببینم ، راه رفتن هاشون ، عجله کردن هاشون ، صحبت کردن هاشون رو بشنوم و ببینمشون ... فقط این مهمه .. مهم نیست که چه کسی باهامه و کنارم قدم میزنه ، چه نسبتی باهام داره ، اما مهمه که من قدم بزنم . درسته که تو اون لحظه خیلی چیزا از ذهنم میگذشت و دلم میخواست همه اون چیز ها رو داشته باشم تا که سر خوش تر می بودم اما خب اون لحظه چیزی به جز همین اتفاق های معمولی و ساده اتفاق نمی افتاد . من بودم و آدمی که کنارم راه میرفت و با هم راجع به خیلی چیزها نظر داده بودیم و بعد تر ها یه کیسه تخمه توی دست هامون بود و چهار راه ها رو رد میکردیم تا برسیم به ماشین و توی ماشین آهنگ های دوست داشتنیمون رو گوش بدیم و من سرم رو بچسبونم به بالشتک صندلی و زیر لب با آهنگه بخونم و بفهمم تو اون لحظه انقدی حس و حالم قوی بوده که اون آهنگه من رو گرفته و دارم باهاش میخونم ...

دیشب که میخواستم همه این ها رو بنویسم و بعدش نمیدونم چی شد که ننوشتم این ها رو ، یه جمله خیلی ساده اما حال خوب کن از دوستی داشتم که فکر میکنم واقعا به این باور درونی رسیده که من براش دوست با معرفتی بودم ، در حالی که من هر چقدر فکر میکنم میبینم من کار خاصی برای اون دوست انجام ندادم جز اینکه همونجوری براش بودم که هستم و اگه جایی خواسته ای داشته و من کمکش کردم و به قول خودش براش کم نذاشتم از نظر من لایق بوده که کمک بشه و اگه تا الان کسی براش اینجوری نبوده دلیل نمیشه که اون تا این حد به من لطف داشته باشه . هر چند کیه که بدش بیاد که کسی تا این اندازه قدر دوستیش رو بدونه و چند وقت یکبار بهش یادآوری کنه که دوست خوبی براش بوده ;)))

۰۲آذر

آبان با همه عادی بودنش و شروع هیجان انگیزش به آخر رسید تا آذری از راه برسه که از اول هیچ ایده ای و حسی خاص ازش تو ذهنم نبوده جز تولد داداشم . آذر ... یه اسم با هزار تا جادو که با شنیدن اسمش حالم عوض میشه و همیشه حس کردم روزی قراره تو آذر برای من خاص بشه . هر چند که تا الان اینجور نبوده . آذری که به تلافی همه بدو بدو هایی که تا الان نداشتم ، اومده تا نفسم رو بگیره و روز آخرش ، شب یلدا ، رو پر از بدو بدو و دویدن و هندل کردن خودم و دیگران کنه و حسابی به اندازه تموم عمرم من رو به چالش بکشه ..

آخرین ماهِ پاییزیِ بیست و یک سالگی که فقط یکبار قراره تجربه بشه !!!