یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۸تیر

خب اگه بخوام از روزهای تیر ماهی بگم که تند و تند دارن میگذرن ؛ باید عرض کنم به حضور انورتون که روزهای من اینجوری میگذره که پر از روزمرگی و اینجور چیزهاس دیگه :) توقع نداشته باشین که تو این هوای به غایت گرم و سوزان بشه جایی رفت و تفریحی داشت :/ 

و باورتون میشه که امروز بعد از دو ماه رفتم مرکز شهر !!!! انقدر تغییرات جدید شهری زیاد بود که به داداشم میگفتم عه این بلواره کی اینجوری شده !!!! عه این مغازهه هم تغییر شغل داده که ! و از خوبی آسفالت یکی از خیابونا حرف میزدیم و شلوغی شهر که چه خبره این همه آدم ریختن بیرون و یه تحلیل اجتماعی هم داشتیم و آخر تحلیلمون هم به نتیجه ای نرسیدیم خخخخ

و اینکه چرا آخه انقده کتابا گرون شدن !!!! دو تا کتاب تست واسه ندا و یه اتود و پاک کن گرفتم 140,000 تومن ناقابل :|||| یعنی وقتی کارتم رو دادم که پول رو کم کنه علامت تعجب تو ابر بالای سرم محو نمیشد اصلا .. به داداشمم میگم ما با هزار تومن هامون کتاب و اتود میخریم اونوقت یارو خارجیه با هزار هاش ماشین خوب میگیره سوار میشه :// 

و در آخر هم تو این پست بی سر و ته شما رو به دیدن عکسی از روزمرگی هام دعوت میکنم :دی یه وعده شام کاملا سالم و سبک بدون ترس از اضافه وزن خخخخ :)

                 

۲۵تیر

حتی اگه بدونی که هیچ وقت شاید با اون دوست راجع به دغدغه هات ، آرزوهات و مسائلت حرف نزنی ؛ اما همین که بهت بگه هر وقت هم صحبتی خواستی من هستم ؛ دلگرم کننده اس .

همین که اون دوست تو رو خوب بدونه و بهت بگه دختر مهربون و دوست داشتنی ای هستی ، در حالی که خودت اصلا اینجوری فکر نمیکنی راجع به خودت ، دلت رو آروم میکنه که از این چند میلیارد آدم یه نفر هست که با همه تفاوت هاش نسبت به تو ، حتی جنسیتش ، تو رو میشنوه و وقتایی که ناامیدی بهت غلبه کرده کلی راهکار میده که امیدت برگرده .

یه دوست که دوره اما حواسش هست که تو هستی و بیشتر از خودت بهت اطمینان داره . به تواناییت !

۲۵تیر

چند شبی هست که تو حافظیه برنامه ای تلویزیونی زنده اجرا میشه و مابین اجراشون آیتم هایی دارن و امشب درست وقتی که داشت راجع به یکی از سوغاتی های شیراز که همون نون یوخه باشه ؛ آیتمی رو پخش میکردن ، یاد عید های بچگیم افتادم :)

اون زمان ها یکی دو هفته قبل از عید که میشد مامانم بساط نون یوخه رو آماده میکرد و نون یوخه میپخت و من کنارش مینشستم و خب یکی از لذت های همیشگی من این بوده که ناخنک بزنم و خوردن نون یوخه گرم یه چیز دیگه بود برام .‌. با اینکه همیشه خوراکی های مامانم رو به همه ترجیح دادم و خیلی برام دوست داشتنی بوده ولی نون یوخه های زن عموی کوچیکه بابام فوق العاده بودن و یکی از آرزوهای من این بود که برای عید دیدنی وقتی میان خونمون برای من از اون نون های خوشمزه که از شدت خوشمزگی بزاقت همینجور دهنت رو پر از آب میکنه ؛ بیارن . 

و خب همیشه یه حس حسودی که نمیشه گفت ولی یجور حسی شبیه حسادت نسبت به بچه های عموی دومم داشتم که مامانبزرگشون انقدر نون یوخه هاش خوب بودن :دی

خیلی مهارت میخواد برای باز کردن خمیرش و خوب در آوردنش و زمان زیادی میبره تا بتونی یاد بگیری و امشب یجوری دلم خواست که یاد بگیرم این کار رو که یه سنت و هنر قدیمی هست که خیلی کمرنگ و ناپیدا شده و دیگه کمتر کسی هست که عید ها نون یوخه آماده کنه و تقریبا هیچکدوم از دخترامون بلد نیستن :/

زده به سرم که همین الان شماره خونه مامان شمسی رو بگیرم و به مامان بگم فردا وقت برگشتن وسیله هایی که برای پخت لازمه رو با خودش بیاره و آموزش رو شروع کنه برام :دییییییی

۲۱تیر

درست مثل وقتی که تکیه دادی به متکای سفید و صورتیت و درس میخونی و روزهات خنثی سپری میشن و جنس حالت فرق کرده چند وقته ؛ همون وقتی که پلک هات رو میبندی و عمیق نفس میکشی و واسه چند لحظه به خودت استراحت میدی اما وقتی پلکت رو باز میکنی میبینی که ساعت به 4 رسیده و سه ربعی رو خوابیدی و کلافه میشی از این عادت جدید که دچارش شدی و وسط کتاب خوندن هات چشمات سنگین خواب میشن .. همین وقتا با خنثی بودن زندگیت اما حالت خوبه :) حتی با یه حال ناامیدانه نسبت به آینده ..

                     

۱۹تیر

 بله حتی وقتی تازه از یه عروسی برگشتم و کلی چیز هست که تو ذهنم پراکنده وار میچرخه ؛ میام مجازستان و این صفحه رو باز میکنم تا همه محتویات ذهنم رو اینجا جا بذارم و کمی راجع بهش حرف بزنم .

اول از همه اینکه شیوه جدید عروسی و مخارجش رو هم دیدم .. اینکه کل هزینه عروسی ، این کل که میگم به معنی واقعی کلمه است واقعا ، رو عروس هزینه کرده بود .. یعنی انقدر لفظ شوهر مهم و واجب هست که دختری برای داشتنش دست به خیلی کارها میزنه و غرور و عزت و شان خودش رو بیخیال میشه تا صرفا مردی رو کنارش داشته باشه !!!!! واقعا نمیفهمم ..... 

دوم اینکه از پاییز سال قبل اتفاقات جوری پیش رفتن که دخترهای خانواده پدری یکی بعد از دیگری مردی رو رسما وارد زندگی هاشون کردن و برای این قضیه هم کلی خوشحال هستن :) اما قسمت جالب ماجرا اینجاس که هر کدوم سعی کرد با فاصله زمانی خیلی کمی از اونیکی مراسمش رو برگزار کنه . به این شکل که تو یه آخر هفته ؛ یعنی یه پنجشنبه و جمعه ؛ ما هم بله برون یکی از دخترعموها رفتیم و هم عقد یکی دیگه .. و خب مسلمه که تو اون روزها و اون جو موجود بین افراد فامیل ، یه عده که حس کردن بازی رو دارن میبازن و عقب موندن ؛ خودشون رو وارد گود کردن و افتادن تو لوپ شوهر یافتن .. و خب تنها دختر مجرد در سن ازدواج هم با افتخار بنده و یکی از دخترعموهای ناکامم هست :دی این دخترعموی مذکور هم امشب خودش رو وارد گود کرده بود و من خارج از گود تماشاش میکردم  و خیلی برام یجور عجیبیه که یعنی انقد دخترامون اعتماد به نفسشون پایینه که حس رضایت و شادی و موفقیتشون رو تو این مورد دیدن فقط !!!

نمیخوام بگم شوهر داشتن بده ولی داشتنش به هر قیمتی و هر شکلی واقعا چیز خوبی نیست .. 

سوم اینکه معنی بعضی از توقعات رو نمیفهمم . خب انسان محترم شما خودت با دیگران درست رفتار کن و صحبت کن تا بقیه هم توجه و ارزشی رو که دوست داری ازشون بگیری رو نسبت بهت داشته باشن . آخه آدم با یه SMS کسی رو واسه اون مراسم دعوت میکنه !!!! 

چهارم اینکه به غلط کردم افتادم .. عجب کار بیهوده ای کردم رفتم مثل بچه آدم گزارش کارآموزی نوشتم .. اونم با کلی آب و تاب  بعد حالا استادم گفته دوشنبه ریز به ریزش رو ازت میپرسم .. آخه گزارش کارآموزی رو کجای دنیا میپرسن ؟؟؟

پنجم اینکه یاد پروژه کارشناسیم که میفتم سردرد و دندون درد میگیرم .. باز تابستون و بدو بدو و لحیم کردن و مقاومت و دیود و خازن گذاشتن و جواب نگرفتن ها .. 

۱۵تیر

 دوستی از دوست های دبیرستانم لینکی رو برام فرستاده بود که ته اون لینکه به همزاد من میرسید :دی 

این عکسه شباهت زیادی با من داره :)))

                    

با اینکه چند تا از فیلم های lily Collins  رو دیده بودم و فیلم stuck in love رو وقتی میدیدم با خودم میگفتم این دختره چقدر چشم و ابروهاش شرقی هست ، شباهتی بین خودم باهاش اصلااااااااا حس نمیکردم . و امروز بعد از ظهر تا الان وقتی به عکسش نگاه میکنم ؛ میبینم چه شباهت نسبتا نزدیکی به من داره . حتی وقتی قد و قواره و هیکلش رو هم تو ذهنم میارم ؛ میگم ای بابا این دختره حتی هیکلش هم تو اون فیلمه شبیه منه :)))) 

دوستم میگفت لادن توجه کن که اسمش هم با "ل" شروع میشه و چهار حرفیه و مدل موهاش هم مثل خودته ؛ فرق کج چپ :) منتها تو صورتت کمی پر تره و بینیت هم همینطور :دی میگفت حتی لبخندش هم :))

                                          

۱۳تیر

شاعر میگه " نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست " و پُر بیراه هم نگفته و همهٔ اون چیزی که از تو ؛ توی روحم باقی مونده تا به ابد برای احدی روشن نمیشه و همیشه یه علامت سوال میمونه برای همه !

+ مخاطب جمله های بالا خودمم فقط و فقط ..

++ someone like you از Adel یه سری خاطرات دبیرستانیم رو یادم آورد که با دوستام از ته قلبمون میخوندیمش :)

۰۸تیر

به گمونم بخاطر باوری باشه که تو یک سال گذشته به قانون جذب پیدا کردم یا شاید هم از ته دل بودن اون آرزوی لحظه ای که تو سی ٱمین روز از خرداد از دلم گذشته بود و انگاری که‌ مرغ آمین همون نزدیکی ها بوده و زودی گفته باشه آمین .. یا شاید هم رابطه بین ستاره ها با ماه تولدم تو آخرین روزهای خردادی بوده باشه که تو فال هفته ام خونده بودمش و موقع خوندن فال هفته ام پوزخندی زده بودم و یه ای کاش هم چاشنیش کرده بودم .. هر چی که بود یه تجربه خوب رو برای من ساخت تا تو اولین روز تابستون به سفری برم که تو تموم مدت سفرم لبم پر از خنده باشه و از ته دل و عمیق بخندم و از شدت خنده هام دل درد بگیرم حتی :دی

عصر یکشنبهٔ هفته قبل دلم خواسته بود مشهد باشم و فرصت اینو داشته باشم که خلوت کنم و سنگامو با خدا وا بکنم و به شیوهٔ خاص خودم باهاش حرف بزنم و هیچ خواستهٔ‌ شخصی مربوط به خودم رو ازش نداشته باشم و فقط حرف بزنم باهاش . و خب عصر همون روز هم فال هفته ام بهم گفته بود سفر کوتاهی رو در پیش داری که تو اون سفر خیلی چیزها رو بدست بیاری .. و فکر میکنین چی شد بعدش !! من به کل اون آرزوی لحظه ای و فالم رو فراموش کردم و بی توجه بودم بهش و ذره ای تو ذهنمم نبود حتی !! 

فردا صبحش جارو برقی رو اینور و اونور میکشیدم و تو حال خودم بودم و به یکی دو ماه آینده و کارهایی که باید انجام بدم فکر میکردم که بابام اومد خونه و گفت اون جارو رو خاموش کن میخوام یه چیزی بگم .. گفتم حتما دوباره میخواد بگه که فلان چیز پیش اومده و باید برم فلانجا یا که نه در مورد همین چیزهای نه چندان مرتبط با من حرف بزنه و نظر ما 4 نفر رو بخواد .. هیچ حواسم هم به لبخند روی لب هاش و ذوق توی چشم‌ هاش نبود تا بتونم حدس بزنم چی میخواد بگه .. و خب کمی از کارهاش گفت و بعد گفت بخاطر همین کاره احتمال زیاد بخوام برم یه سفر که دوست دارم‌ هممون با هم بریم و هم من کارمو انجام بدم و هم مسافرتمون رو داشته باشیم و با یه تیر دو نشون بزنیم . 

و بعد صدای قهقه خندیدن من بلند شد که چه زود همه چیز اونجوری شد که تو دلم بود و خب بار سفر رو بستیم و اولین روز تابستون راهی شدیم .. از قبل یادم بود که یه سری ها رو خیلی خاص تر یادم باشه و اونجا یادشون کنم و از ترس فراموشکاری اسم ها رو نوشتم تا یادم بمونه :دی

و دیگه اینکه بعد از رسیدن و یه استراحت مختصر داشتن ، با کلی ترفند سعی کردم به شکلی لباس بپوشم که فاطی کماندوهای اونجا کمترین گیر رو بدن و خب موفق بودم ولی خب وقتی روبروی ضریح سرپا واستاده بودم و گوله های اشک صورتم رو گرم کرده بودن و صدای ناله های خانم پشت سرم تمرکزمو به هم میریخت و خودم هم از شدت حجم حرف هام مات مونده بودم و نمیدونستم چی میخوام بگم ، یه عدد خانم بُرقِع پوش (درسته املاش ؟؟؟؟) دستشو آورد سمت موهام و گفت دخترم موهات پیداس و بپوشونشون ...حالا در مورد  اینکه فقط در حد نیم سانت مقنعه من عقب رفته بود و تنها ریشه موهام پیدا بود چیزی نمیگم ولی من خودم  انقدی مات بودم که فقط نگاهش کردم .. ولی خب من فکر نمیکنم پیدا بودن چند تا تارمو اونقدی مهم باشه که به خلوت یه نفر وارد بشیم و در ضمن شرط قبول زیارت صرفا پوشیده بودن نیست و شرطش پاکی دل و هدف زیارت هست .. درسته که هرجایی شرایط خاصی رو میطلبه ولی نه دیگه تا این حد سختگیری :||||

 روزهای سفرمون همزمان شده بود با سفر یکی از پسرعموها و خانومش و یکی از دوستای خودم که فرصت نشد درست ببینیم همو ..

به جز حرم رفتن ها ؛بخش جذاب و دوست داشتنی سفرمون خرید رفتن هامون بود :دی که مطمئنا به من یکی خیلی حال داد چون کلی خیابون گردی داشتیم و پاساژ کتاب فروش های مشهد رو هم رفتیم ولی خب کتابایی که من میخواستم رو نتونستم تو شهر کتاب پیدا کنم ://

                 

قبل از این سفر ، آخرین باری که مشهد بودیم مجتمع آرمان در حال ساخت بود و هنوز افتتاح نشده بود ولی خب اینبار رفتیم و مثل همه مسافر ها ، ماهم کلی عکس گرفتیم و اصلا هم قسمت کافی شاپ و سرزمین آراز نرفتیم و فقط از فضاش عکس گرفتیم :پی  یه چیز خوبی که خیلی اونجا به چشمم اومد وفور لباس های نخی و خنک بود که اگه ممکن بود برام و میتونستم ؛ به اندازه مصرف دو سالم لباس نخی میگرفتم برای خودم .. و خب تا وقتی که دستم تو جیب خونواده باشه نمیتونم تو این مورد دست و دلبازی به خرج بدم و خودمم معذب هستم از این بابت :(  

یه بخش دیگه از سفرم که بی نهایت برام سوال برانگیز بود حس و حالِ دلی خودم بود که برام هنوز هم گنگ و غریبه و تو این چند روز همهٔ سعیم این بود که بفهمم چه حالی دارم .. خصوصا تو اولین شب قدر که اونجا بودم و تو حال خودم بودم و هیچ چیزی رو برای خودم نمیخواستم و فقط و فقط آدم های زندگیم و دوستام تو ذهنم رد میشدن و هیچ چیزی باعث نمیشد که کمی خواسته های شخصیم رو یادم بیارم .. 

و خب بعد از داشتن چندتا تجربه جدید و کمی متفاوت تر بودن این سفرم با بقیه سفرهای مشهدم و بعد از مترو سواری ها و شنیدن ترانه محلی مخصوصِ دیارم که تو بی آر تی مشهد پِلی شد و ذوق زده شوده بودم و بعد از دل کندن از اون کوچه سرسبز و ساکت و قدیمی ؛ دیروز قبل از ظهر به شهرم و شرجی و گرما برگشتم ..

۰۷تیر

هر چی اونجا بهشت ، اینجا جهنم . تو همین چند ساعت که برگشتم به حدی گرمی هوا و شرجی بودن اذیت کننده اس که دارم با خدا دعوا میکنم حتی .. 

یعنی چی که انقده هوا نفس گیره .. یه کم مراعات کن تابستون عزیز .. مرسی اه ..

++ ممنون که چراغ خاموش اومدین و رفتین و دستتون به تایپ کردن نرفت . مرسی واقعا :////