یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۰۲آذر

آذر با چهارشنبه ای شروع شده که با خودش بارون آورده و دیگر هیچ :))

                  

                                        عصر یه چهارشنبه

+آذر پر و پیمونی در پیش دارم و شلوغ و چقد چقد چقد خوشحالم که شلوغم و فرصت ول گشتن و فکرهای بیخود رو ندارم و دپرسی دور میشه ازم.

++با گوشی پست میذارم و خیلی کارا رو نمیتونم انجام بدم. مثلا نمیدونم جای عکس جای درستی هست یا نه!!! همین طور نمیتونم چیزی رو کپی کنم. لینک نمیتونم بذارم. رنگ فونتمم یهویی اینجوری شد و به حالت قبلی بر نمیگرده. کلا دست و بالم بسته شده :/

 

۳۰آبان

همیشه اینجوریه ماه هایی رو که دوست دارم یه اتفاقی توش میفته که علاقم رو به اون ماه بیشتر میکنه و در عین حال اتفاق هایی هم تو همون ماه میفته که میشن ناخوشایند ترین و اولین تجربه تلخ تو موردی خاص !

مثل بهمن ها، اردیبهشت ها، شهریور ها، و حالا آبان ...

در عجبم از این !!! 

تنها امیدوارم اسفند این شکلی نشه و گرنه میرم یقه روزگار رو میگیرم و درگیری فیزیکی پیدا میکنم باهاش و تا جا داره لگد کوبش میکنم ...

۰۸آبان

میخوام این وسط هفته خوش انرژی رو نگه دارم برای خودم و یادم بمونه چقدر ریز ترین ها میتونن تاثیر بذارن روی حالت و روزت و قشنگه قشنگش کنن.

از اون موسیقی محلی اول صبح و رنگ و وارنگی ناهارم و دستبند چوبی ماه تولد هدیه گرفته ام از آقای میم قاف که همه جا همراهمه و با هر بار پیچوندن بندش دور دستم به پیچ و تاب و گره خوردن دنیامون به هم فکر میکنم که دیگه نمیشه برگشت و نادیده گرفت کشش بینمون رو . بعد تر دیدن دوست های جدید و هدیه گرفتن چند تا چیز میز فانتزی از طرف یکیشون و چشم های قلبیم و بعد تر از اون شنیدن یه سری حرف های خوب راجع به چیزهایی که دارم و وصل هستن به لادن و شخصیتش و زندگیش.

و حالا دراز کشیدم توی تاریکی اتاقم و نوری که پازلم از خودش می تابونه رو می بینم و میخندم و به فرداها و رویاها گره میزنم خیالم رو و میخوام تا آخر برم راهی که توش هستم رو و هیچ چیز و هیچ کس باعث نشه یادم بره چه جایی رو میخوام مال خودم کنم :)

+عنوان از #فریدون_مشیری

۲۸مهر

یه بار یه جایی مطلبی رو می خوندم که می گفت آدم ها رو نباید بخاطر اینکه جوری که میخوایم هستن دوستشون داشت بلکه باید بخاطر چیزی که هستن دوست داشته بشن از طرفمون . من اون لحظه ای که می خوندمش نمی فهمیدمش ولی حالا تا حدودی متوجهش شدم . اینکه من بابام رو بخاطر اینکه توی کارها خیلی کمکم میکنه دوستش ندارم بلکه با همه وجودم دوستش دارم به این دلیل که من رو باور داره با همه نقص هام و بدخلقی هام و تنبلی هایی که داشتم و دارم . به این دلیل که قلبش با همه آدم ها فارغ از نسبتشون مهربونه و حامی :)

با اینکه صبح های خیلی زود از خواب بیدار میشه اما صبر میکنه من هم بیدار بشم و جمعه ها رو با هم صبحونه بخوریم . مثل امروز صبح که با بوی سبزی تازه و پاک شده بیدار شدم و دیدم چایی گذاشته و نون سنگک کنجدی روی میزه و تخم مرغ هم نیمرو کرده و منتظره که من بیدار بشم و همراهش بشم و با سکوت صبحونه بخوریم و آدینه رو سرحال شروع کنیم و یادم بره دلتنگیم رو برای مامانم و بودنش و شلوغی و شوخی ها و خنده هاش .

این ها رو می نویسم که اگه شبی مثل دیشب دلگیر باشم از دنیا و دلزده از بعضی ها اما هزار دلیل خوب دارم برای دوباره شروع کردن و امیدوار بودن به زندگی و روزهای روشن و آفتابی ..

۲۴مهر

داستان این شکلیه که وقتی حالم خوبه به هر دلیلی ، تنها همون یه موضوع رو می بینم و خوشحالی میکنم و شادم و ... و بقیه جنبه های زندگیم هم اگه خوب باشن و مایه خوشحالی در همون لحظه ، اساسا به ذهنم نمیاد که عه بابت فلان مورد هم میتونم شاد باشم و بیشتر حالم خوب بشه و سرحال باشم و...

ولی دقیقا زمان هایی که چیزی ناراحتم کرده حتی اگه خیلی کوچیک باشه و کم اهمیت ولی ذهنم میدوئه و از هر گوشه یه چیزی برمیداره میذاره توی کوله ناراحتی و هر دقیقه پر تر و سنگین ترش میکنه و میگه عه اینم بردارم میتونه چیز بدرد بخوری باشه برای بیشتر ناراحت کردن و ناامید کردن لادن . وایسا یه کوله بزرگتر بردارم و یه چرخ هم بیارم که بقیه موارد جا نمونن !

مثل همین ساعت که از حرفی کاملا بدون غرض رنجیدم و یادم به دیشب هم افتاده که واکنشی در برابر احساساتی که از خودم نشون دادم به شخصی ؛ ندیدم و بعد ذهنم گریز زده به چند ماه قبل که یه حرف بی ربط جایی زدم و چقدر بخاطرش نادم و پشیمون بودم و این ماجرا تا جایی پیش میره که تمومی نداره :/

۲۱مهر

دو تا حرف رو باید تایپ میکرد تا ماجرا تموم بشه اما اینکارو نکرد . من هم رنجیدم و دندون روی هم گذاشتم و تو دلم لعنتش کردم که چرا یکبار هم که شده برای حال دوستش راضی نمیشه کاری رو بکنه . ساده ترین کار بود . اینکه کلمه نه رو تایپ کنه تو اون گروه و من رو نجات بده از اون همه فشاری که ناخواسته و از ناکجا آباد به سمتم روونه شده بود .

شب که شد و ماجرا تموم شد و تنهای تنها بودم داشتم تصمیم میگرفتم نون رو به سطل حذفی های زندگیم اضافه کنم . چرا که یادم به جمله همیشگی بابام افتاده بود که میگفت دوستت اگه لحظه های سختت کنارت نباشه و جا بزنه بدون که دوستت نیست . تو همه این ده سال و خورده ای که نون رو میشناختم تنها همین یک بار انقدر لازم بود حضورش و همراهیش اما دریغ کرد . 

من آدمی بودم و هستم که فرصت جبران زیاد میدم به آدم ها و با چند تا اشتباه کنارشون نمیذارم اما روزی که حذف بشن از دنیام جوری حذف میشن که انگاری هیچ وقت و هیچ کجا چنین آدمی توی دنیام نبوده و نیست و به هیچ وجه دیگه جایی براشون تو زندگیم ندارم . حتی برای روبرو شدن از سر اتفاق و سلام کردن یا جواب سلام دادن . میدونم بده این نوع رفتار و باید متعادل کردش ولی تا این لحظه از عمرم دو نفر جا گرفتن تو سطل حذفیات زندگیم و نون نفر سومی هست که اونجا میره و مطمئنم برای همه عمرم نون پاک پاک شده از روزهای آینده ام . بده که آدم به این نقطه برسه اما وقتی رسید فقط باید بخشید و رها کرد ولی فراموش هرگز ..

۲۰مهر

دیشب وقتی که رفتم بخوابم میدونستم فردا صبح با حال ناخوشی روبرو میشم به همین دلیل گفتم تا هنوز سرماخوردگی و آلرژی هر دو غالب نشدن بهم یه کم کتاب بخونم و بعد بخوابم . دست کردم از قفسه کتاب کنار تختم کتاب بیلی از آنا گاوالدا رو برداشتم ولی وقتی شروعش کردم اصلا نمی فهمیدم چی دارم میخونم و دلیلش حرفی بود که یکی از هم کلاسی های سابق بهم گفته بود و من چقدر پر از خشم بودم و نفرت و دلم میخواست توضیح بدم که سوتفاهم بوده و اشتباه بهش گفتن . اما از اونجایی که دارم تمرین میکنم خودم رو توضیح ندم و تلاش نکنم که بگم دارین اشتباه میکنین تنها پرسیدم چه کسی اون صحبت رو از جانب من گفته و منتظر موندم عصبانیتم کم بشه و مثل قبل ترها هیجانی حرف نزنم .

تا وقت خوابم جوابی نداشتم و بعد گوشیم رو خاموش کردم و خوابیدم . تا صبح اما نه خوب خوابیدم و نه خواب های خوب دیدم و گلوم میسوخت و تنم میلرزید . صبح که بیدار شدم آب نمک غرغره کردم و آب گرم و لیمو عسل خوروندم به خودم و ذهنم هنوز پیش حرف دیشب بود که شخصیتم پایین آورده شده بود و توهین دیده بودم لابلای حرفای به ظاهر محترمانه . جوابش رو خوندم و صبحم با آتیش عصبانیتم داشت به فنا میرفت و باز خودم رو گفتم بیخیال بابا این آدم کیه که بخوای بخاطر دو کلمه حرفش روزتو بهم بریزی . جواب ندادم و در عوض با دوستیم که فکر میکردم این موضوع رو گفته باشه شروع کردم به حرف زدن و گفتش اونم طاقتش طاق شده بوده از این مزاحمت ها و اسم منم اون وسط آورده و طرف هم اومده خودش رو پیش من تطهیر کنه و بگه از من مایه نذار !!! همه عصبانیتم از این بود که این بشر چه چیزی در خودش دیده که گمون کرده من بخوام توی صحبت هام ازش مایه بذارم و من یه آدم صد پله پایین تر از خودم رو بخوام نردبون خودم کنم !!! الله الله الله ... تو همه سال های عمرم این اولین باری بود که پشت سرم توهماتی گفته بودن و به گوشم رسیده بود و منفجر شده بودم . ولی خوبی ماجرا این بود که بازم تونستم حواسم رو جمعِ کنترلم کنم و نذارم هیجانی بشم و همه چیز رو خراب کنم :))

و حالا بعد اون اعصاب خوردی اول صبح شیر گرم کردم و لیست کارهام رو نوشتم و فکر میکنم فقط بتونم لباس ها رو بریزم توی ماشین و ناهار امروز ظهر رو آماده کنم و خبری از تمیزکاری آشپزخونه و سرویس بهداشتی و اتاق ها نباشه ! 

+ پ.ن : کتاب های خوب و گیرایی که تا حالا خوندین رو جهت معرفی کامنت کنین لطفا . میخوام نمایشگاه کتاب شهرم رو باز بزنم بیارم خونه به کمکتون :دی

۱۷مهر

دلم میخواد مثل قبل بنویسم ولی نمیدونم چرا نطقم باز نمیشه !!! راهی هست پیشنهاد بدین ؟

۰۵مهر

 یه شهریور خاطره موند از تابستون و مهره حالا :)

از روزهای روزگارم همین بس که تنهاترین روزهای عمرم به حساب میان . بابام رو فقط کنارم دارم اونم به وقت ناهار و شام و خواب . 

۲۷مرداد

از قشنگی های تابستون هم میشه به این اشاره کرد که تو دل شرجی ها، هر عصر باد و بارونی رو به چشم میبینی که تو رو یاد آبان و آذر میندازه و بعد هوس میکنی لباس به تن کنی و بری خودت رو بسپاری به دست باد و بپلکی تو پارک :)

بخندی و بخندی و بخندی و دونه های بارون بشینه روی لپ هات، موهات گره بخوره توی هم و لِی لِی بری و مست بشی از خوشی های کوتاهِ دلچسبت مابین سکونِ روزگارت :)))

+ بعدا این پست عکس دار میشه :دی