یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۹آذر

 نسبت به فردا امیدوارمُ فکر میکنم اتفاقایی که پیش میان برام دلچسبن :)

 و من تمومِ دلمُ خوش کردم به فردایی که امیدوارم همونی باشه که الان حسش میکنم..

کلی برنامه خوب برای فردا شب دارم که بتونیم یه دورهمی کوچولو داشته باشیم تا کمی حال و هوای مامان و خاله دومی عوض بشه و‌کمی از این کرختی دربیان!!

فردا کلی کار دارم که انجام بدم. درس خوندن،ناهار فردا،گردگیری،خرید و آماده شدن برای شب یلدا....امیدوارم چیزاییُ که تو ذهنم دارن رژه میرن بتونم عملی کنم...دلخوشم به فردا :)))

۲۶آذر

1- امروزمُ دوست داشتم....پُر بود از حس هایی که بهش نیاز داشتم. یادم رفت تموم دلتنگی دیشبُ که با دیدن فیلمش اشکام روی گونه هام نشستن....چهارشنبه ها همیشه خاص و عزیز بودن برام...مطمئنم روح اونم راضی به این دلتنگیا نیس..دُرُسته که بیشتر از هروقت دیگه ای بیقرارم و دلتنگ و کسی نیس که حرفامُ بشنوه،اما دارم یاد میگیرم با این قضیه تلخ کنار بیام..سخته اما شدنی!!!

2-فقط 20 دقیقه طول کشید اما برای اینروزام کاااافی بود.بی نهایتمُ راضی کرد.همین که چند دقیقه کوتاه جایی قدم زدم،همین که چند دقیقه آدمای دور و برم دیدم،همین که چند دقیقه کوتاه ریه ام رو پُر کردم از دودِ هوایِ شهرم،همین که تموم خریدم یه دستمال مرطوب جیبی بود و یه عصاره،همه اینا کااافی بود تا دوستِ درونمِ راضی کنم از خودم...

3-شرایط اقتصادی این چند ماه زیاد مناسب نیس تا جایی که کفگیر تهِ دیگُ سوراخ کرده و پول تو جیبی و کارتم سر جمع به 20 هزار تومن هم نمیرسه اما برکتش زیاد و هنوز ته نکشیده و این یعنی هنوز امیدی هست که شرایط بهتر بشه :))

4-توی اون هوا و صدا،توی اون تاریکی،توی اون لحظه ای که داشتم امروزمُ یادم میاوردم دیدن یه دختر کوچولو ریزه میزه ای که پشتِ سرِ بابا بزرگش تاتی تاتی میکرد و هراز چندگاهی سرشُ برمیگردوند سمتم، باعث شد زبونم براش دربیارم و براش بخندم!! حواسش پرت بود،دستشُ گرفتم،کمی جلو بردمشُ دستشُ گذاشتم توی دستای بابابزرگش...

5-یه وقتایی هس که دلم میخواد خرخره بعضی از پسرا رو بِجواَم و خفشون کنم!!!! انقد که حرص درارن:// آغا جان من نخوام به شما جزوه بدم کیُ باید ببینم هان ؟؟؟؟ همون اول کار میای صندلی کناریم میشینی،خررر نیستم میفهمم واسه جزوه اس که اومدی کنارم نشستی اییییییییییش://// انقد هر ترم ازم جزوه گرفتی که دیگه همه میشناسنتا....اون پسره هم که ازم جزوه و شماره میخواست و ندادم هم خوب تیکه ای بهت انداخت:))) دلم شاد شد خخخخخ.

6- نمیدونم چه سری هس که بعضی وقتا آدم انقد مورد توجه قرار میگیره!!!از سوپری سر به زیر محل بگیر تا آقای بنفشُ،پسره توی بوفه یونی و الی ذلک...حالا آدم خودش هم خط بده باشه یه چیزی،نه مثه من که سرش جز بخوره توی دیوار که آدما خصوصا جنس عزیز مذکر رو ببینه:|||

دیگه هرچی بود گفتم...سخنرانی تموم شد دیگه برید به سلامت خخخخخ...نکنه منتظر نتیجه گیری هستین هان؟؟؟؟؟؟ برو آغا جان...بروووووووو

۲۴آذر

 اینجوری ساخته شدیم و بیشترمون یاد گرفتیم این شکلی بار بیایم..جنس خودمُ میگم..زن بودنُ میگم.بیشترمون از ازل یاد گرفتیم که هرچی بیشتر احساساتمونُ خرج مردای زندگیمون از جمله بابا،داداش،شوهر،یا مرد مورد علاقمون کنیم، احساس شادی بیشتری رو توی وجودمون حس میکنیم....احساسِ شادی ای که معمولا پیش نمیادُ پشتش رنجی میمونه که همیشه آزارمون میده.حالا بسته به توان و روحیمون یا میتونیم ادارش کنیم و خودمونُ دریابیم یا هم که نه برعکسیم و اون حس ناخوشایند برامون میمونه!!چیزی که از خرج کردنِ احساسمون بدست میاریم اون چیزی نیست که خواستیم.هرچند مردِ مقابلمون نیاز به محبت کردن یه زنُ درک کنه و بفهمتش و رفتاری داشته باشه که مورد پسند اون زن باشه..

شاید چیزی که باید هر خانمی قبل از خرج کردن احساسش برای هر مردی یاد بگیره این باشه که چجوری اون احساس لطیف و دوست داشتنی رو مدیریت کنه که هم خودش لذت ببره،هم اون مرد لذت ببره...مدیریتی که اکثرا وقتی نیاز به بودنشُ حس میکنیم که کمی دور شده!!نه اینکه دیگه نشه کاریش کرد؛نه!!!فقط اگر کمی قبل تر فهمیده بودیم شاید حالا کمتر درد و رنج احساسمونُ حس میکردیم:||

چند وقتی هست که میخوام مرغ نباشم!!!نه که اصلا مرغ نباشم؛فقط میخوام کمی کمتر از قبل مرغ باشم..مرغ باشم اما بتونم پرواز کنم!! احساسات زنونم نشون بدم اما در کنارش بلد باشم مدیرتش کنم و به سمتی ببرمش که به نفع روح و روانم باشه!! نه به ضررش..

 "لطفا مرغ نباشید" اسم کتابی که جدیدا میخونمش و کمی باهاش هم ذات پنداری میکنم...اگه روزی مادر یه دختر باشم حتما قبل از اینکه دل به مردی بده این کتاب بهش میدم..

۲۳آذر

چشمامُ روی هم میذارم..

سرم سوت میکشه...

تهوعم بدتر میشه..

حال روحم بدتر از همیشه میشه..

اشکام داغ تر از همیشس..

صبونه و ناهار و شامی که توی سه لقمه خلاصه میشه...

امروز برام خوب نبود و در حال انفجارم؛کاش این روزایی که سخت اذیتم میکنن زودتر تموم بشه...کاش!!!

۲۱آذر

اکثر اوقات،وقتِ خوابیدن همیشه به کارای فردا صبحم فکر میکنم که از چه ساعتی باید شروع بشن،چجوری برنامه ریزی کنم که به همشون برسم و اینچیزا..

دیشبم داشتم به امروزم فکر میکردم که چه درسایی بخونم اما نمیدونم چی شد که اون وسط مسطا

۱۷آذر

 برام مهم اما نمیدونم با چی شروع کنم که تکراری نباشه و بتونه تمومِ چیزاییُ که میخوام بگه!!!میخوام از تویی حرف بزنم که بودنتُ دوست دارم..تویی که بیشتر وقتا همراه و هم قدمم بودی.تویی که میدونم ازم خووب باخبریُ همه زیر و بممُ میدونی.کسی که یجورایی با همه اخلاقایِ خوبُ بدش توی قلبم و بی نهایت دوستش دارم :)) خوشحالم از داشتنش.. گاهی از زود عصبانی شدنت متنفر میشم و توی دلم میگم " برو بابا توهم،با این اخلاقت :( " آره خیلی وقتا پیش اومده که دوستت نداشتم و خواستم باهات لج کنم اما نتونستنم،نشده،پشیمون شدم!!

خیلی وقتا شده که مثه یه دیوارِ محکم پشتم دراومدی،حمایتم کردی،تشویقم کردی برای اینکه خودم باشم وخودم دوست داشته باشم!!! خیلی وقتا شده که تلاش کردم برای اینکه بتونم مثه یه خواهر خوب همه حرفاتُ،همه دغدغه هاتُ،همه دلگیر بودناتُ بشنوم و فقط بشنوم!!!بفهممت،درکت کنم،گاهی راهنماییت کنم.حالا،توی اینروزا که تو درگیر پایان نامت هستی و سرت حسابی شلوغُ کمی عصبانی،توی اینروزایی که به مامان بابا میگم آرومتر باهاش حرف بزنین،یه کم بیشتر از قبل بدقلقیاشُ تحمل کنین،توی همین روزا که یادت رفته 25 ساله میشی، توی همین روزا بیشتر از همیشه دوستت دارم.. بهترین دوستم بودی و امیدوارم تا آخر همینجور بمونیم.همینجوری که همه میگن ندیده بودیم خواهر و برادری تا اینحد با هم دوست باشن..همینجوری که چهارشنبه شبا منتظرم که از راه برسی و زودی ببوسمت..همینحوری که آرزوم هیچی ته دلت نباشه که برنجونتت.همینجوری که هیچ وقت با اسم صدات نزدم و گفتم داداش...همینجوری که 4سال و 3 ماه ازم بزرگتری اما من حس میکنم خیلی بهت نزدیکم. نزدیکتر از هر وقت دیگه ای..هم بازیِ بچگیام،دوستِ الانم،مشاورِ همیشگیم،خوشحالم بخاطر بودنت،بخاطر داشتنت،بخاطر یه دونه بودنت.

                                   "25 سالگیت مبارک داداشم"

                                   

              

۱۴آذر

 

 یه دوش آب گرمُ ؛

یه لیوان چای داغُ ؛

یه موزیک ملایمُ ؛

خونه ای ساکتُ بی سر و صدا ؛

تنهایی شام خوردنُ ؛

جمعه ای همراهِ درسُ ؛

یه لبخندِ گُنده تموم کاریه که میتونم در برابر استرسم انجام بدم..

اصلا به مُبارکِ روزگار میفرستم همه چیزاییُ که خستم میکنن...والا همش نباید نالید که!!!

هوچ کاری نمیشه کرد جز خندیدن!!! شما هم فقط بخند ...

                      

                                         همین یک ساعت پیش توی اوج تنهایی

                             

۱۰آذر

 باید همیشه یادم باشه که تا کِسی ازم نظر نخواست و حرفُ نظرم براش مهم نبود اصلا حرفی نزنم.

باید یادم باشه بعضی وقتا هرچقدم موضوعِ بحث اذیتم کنه و نخوام چیزی کِش پیدا کنه،حرفی نزنم.نگم ای بابا ول کنین دیگه...اینو باید خوب یادم باشه..اصلا به من چه آخه.

باید یادم باشه پریشبُ...باید یادم باشه آدم میتونه از طرفِ عزیزترینش رنجیده بشه.اونم زیاد..انقدی که بخوام دیگه هیچ وقت توی بحثا حرفی نزنم،نظری ندم.

 راست میگه نباید دخالت کنم...شأن خودمُ پایین میارم.

باید یادم باشه :||

۰۸آذر

اگه دوست دارین حرفامُ بشنوین این پُستِ صوتی رو دانلود کنین :)

                       


                                   

                               


                                                         دریافت
                                                   حجم: 4.26 مگابایت

۰۷آذر

 یه وقتایی میخوام خودمُ گم کنم بین آدما تا بلکه ازش دور بشمُ فقط و فقط خودم باشم.توجهمُ به هر چیزی میدم تا نفهمم کنارم نشسته.بی خیالِ حرفاش میشم.بی خیال اینکه میگه "باید با بعضی از آدما جوری رفتار کرد که بفهمن خر نیستی".کاش میتونستم این حرفُ به خودشم بزنم.بگم من خر بودم اما حالا دیگه نیستم.بی توجهی به آدما جز اخلاقام نبوده و نیست.اما حالا انقد ازش دلسرد شدم که میخوام بفهم معنی کارامُ.میرم و کنار بقیه توی اون جمع شلوغ30،20 نفری میشینم.جایی که هرکسی با یه نفر داره گپ میزنه.انقد دلم پر هست که اشکام توی چشمام حلقه میزنن اما نمیخوام احساسم دیده بشه.کنار ندا و خاله لیلا میشینم و قاطی حرفاشون میشم.مثلِ همیشه همونجای همیشگی کنار "ع" میشینه.با گوشیش بازی میکنه.تموم مدتی که اونجا هستیم،از قبل از شام تا بعد از شام،با گوشیش بازی میکنه.چند باری هم خاله لیلا به شوخی بهش میگه "چقد زشته آدم توی جمع سرش توی گوشیش باشه." اما اون بی هیچ واکنشی به کارش ادامه میده.من میدونم چشه.وقتایی که احساس میکنه تنهاس و با خودش میخواد خلوت کنه فقط با گوشیش بازی میکنه.حرفشُ مستقیما به من نگفته بود اما یجورایی منظورش به من بود.میخواستم اون احساسی که ته دلمُ قلقلک میداد شکست بدم که انقد روی مُخم راه نره و بگه ببینش چه تنهاس..خُب تنها بود که بود.به درک.مگه وقتی که بهم گفت برنامه هاتُ نگه دار،حواسش به من بود؟!!حواسش بود که من چقد سختم میشه؟!!

اشکام باز داشتن لو میدادنم و پا شدم رفتم توی آشپزخونه و به خودم گفتم لعنتیِ عوضی تو باید خییییلی قوی تر از این حرفا باشی..قوی تر..اونقدی محکم باشی که چیزی اذیتت نکنه..

بقیه شب خوب بود.آروم شده بودم.حالا یاد گرفته بودم که گُمش کنم برای همیشه.کِسیُ گم کنم که خوبه،اما دیگه اون خوبِ همیشگی نیس.کِسی که نمیشه دوسش داشت،کسی که میخواد بهت بفهمونه دوستت داره اما من بی خیال تر از این حرفا شدم.بی خیال نسبت به احساسم،به افکارم،به کاراش،به حرفاش..به کفشش که جفت کفشام شده بودن.به منتظر موندنش تا من برسم و با هم بریم..من یاد گرفتم فراموش کنم همه علاقمُ نسبت به اونی که خوبه اما نه اون خوبِ همیشگی...