یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۹آبان

نه واقعا شما بگید خدا خوشش میاد عایا؟؟؟؟!!!

خدا خوشش میاد این وبلاگ روزی حداقل8 تا بازدیدکننده جدید و بالای40 بار نمایش داشته باشه اما دریغ از یه کامنت.هاااااان؟؟؟؟؟

بد نیس اگه یه کامنتی هم بذارینا:))) حداقل دل یه جوون خوش میکنین خخخ...

حلالتون نمیکنم که خاموش باشین:(( درسته من خودم چراغ خاموشم ولی نه دیگه تا این حد:||

۲۸آبان

 واسه آدمی که معمولا ساکت و کم حرفِ و دیر به دیر با کسی دوست میشه و اصلا میشه گفت تقریبا دوست صمیمیِ صمیمی توی دایره دوستاش پیدا نمیشه، وقتی بخواد توی جمعی باشه که صد در صدشون جنسِ مخالفش هستن،مطمئنا حس مُعذب بودن میاد سراغش.نه که سوالی نپرسه یا اینچیزا،نه؛فقط یه کم حس خوبی نداره نسبت به اینکه کل کلاس پسر باشه و اون تنها دختر کلاس باشه.احساس اینکه کوچیکترین عکس العملش نسبت به هرچیزی توی دید میاد.اینکه وقتی دیر برسی سرکلاس دلهره داشته باشی که وارد کلاس بشی.یه چیزی شبیه به تالاپ تولوپ قلبم.شاید اینچیزایی که من میگم واسه خیلیا چیز خاصی نباشه اما منُ اذیت میکنه و ترجیح میدم چراغ خاموش باشم تا کمتر توی چشم باشم.

امروز با یکی از دوستان دبیرستانم حرف میزدم و میگفتم که تنهام و همه کلاسامُ تنها هستم و کل مسیر دانشگاه تنها دختری هستم که همیشه مسیر دانشکده رو تنها میره و میاد.گله میکردم از اینکه میخوام برم خرید اما تنهام..میگفتم انقد تنهام که دیگه دوست ندارم تنها باشم.میگفتم آدم باید حداقل توی شهرش دوستی داشته باشه که بعضی وقتا باهاش بیرون بره،حرفای دخترونه بزنه..اما من توی شهرم تنهام..همه دوستای دبیرستانم هرکدومشون جایی از این کشور دارن درس میخونن.یکی سمنان،یکی پایتخت،یکی اهواز،یکی اصفهان،یکی لرستان،یکی شیراز و من اینجا تنها خودمم و خودم:((

عجیب اینروزها حس میکنم تنهام.باید کسی باشه که از جنس خودت باشه،بفهمتت،همراه و هم قدمت باشه،هیجانای دخترونه تو وجودش باشه و منعت نکنه از گاهی بلند خندیدنت(کنایه از "ن" که همیشه سایلنتِ )یکی باشه مثلِ "ز" که همیشه باهات باشه،آماده و حاضر برای دور دور دخترونه،برای کافه رفتن های عصرگاهی،گَز کردن خیابونا و گفتن از دوستی پایدارمون..

+++نوشته های بالا جنبه غُررر زدن دارد زیرا دُز غُرر زدنمان چندماهی است اُفول کرده خخخخخخ(آیکون دختر کتابی حرف زن)

۲۷آبان

یه روز صبح،مثل امروز با صدای نخراشیده آلارم گوشیت،ساعت6:47 از خوابِ دلچسبی که زمانش فقط 5 ساعت بوده بیدار میشی.یه نگاهی به ساعت میکنیُ طبق عادتِ معمول قصد داری چند دقیقه دیگه زیر پتو باشی تا از حالت استندبای دربیای.ساعتُ باز نیگا میکنیُ میبینی ساعت 6:50 دقیقه است.اما هنوز متوجه یه چیزی نشدی.اینکه یه نفر دیگه هم توی اتاقت خوابیده.از اتاقت میای بیرون و پله ها رو آروم آروم میری پایین.توی ذهنت دونه دونه میشمریشون که توی اون تاریکی یهو نخوری پایین.میرسی به پونزدهمی.همونجایی که اتاق خوابِ مامان و بابات.درش بازِ اما بابا هنوز خوابیده و نرفته نون‌ گرم بگیره مثلِ هر روز.از دستشویی میای بیرون.دوباره پله هارو باید بالا بری.اَه..اَه..با خودت میگی چه خبره این همه پله.صدای زانوهاتم درمیاد..تَق تَـــق..در یخچالُ باز میکنی و یه سیب قرمز برمیداری و میشوری و میذاری روی کانتر..باز ساعتُ میبینی7:00 و میری که حاضر بشی بری یونی.وارد اتاق که میشی داداشتُ میبینی که دیشب توی اتاقت بوده اما متوجه بودنش نشدی.واسه اینکه بدخواب نشه لامپُ روشن نمیکنیُ توی همون تاریکی اتاقت موهاتُ میبیندی،لباستُ میپوشیُ آرایش مختصر هرروزه رو روی صورتت مینشونی.مقنعه مشکی ندا رو برمیداری و میای پایین جلو آینه قدی میپوشیش.سیبتُ برمیداری گاز میزنی..داری وقتتُ تلف میکنی که ساعت به7:29 برسه که ازخونه بیای بیرون.بابا بیدار میشه و میاد توی آشپزخونه و باانرژی تر از هر روز اینجوری جواب سلامتُ میده.

+ سلام،صبح بخیر گلِ لادنم..صبحونه خوردی بابا؟؟

- آره یه سیب خوردم.

بقیش به سکوت میگذره و بدون خداحافظی از بابا میام بیرون.کفشمُ میپوشمُ میام توی کوچه ای که اون ساعت از روز برعکس همیشه خلوتِ.اون دعای همیشگی رو برای سالم رسیدنم میخونم.مسیرِ تکراریِ دوست داشتنیُ با خوشحالی و یه حسِ خوب میرم..چقد امروز خوبم:)).به سر خیابون اصلی میرسم و مثل بقیه بچه ها منتظر میمونم که سرویس بیاد.توی همین چند دقیقه کوتاه،دوباره اسبِ سرکشِ خیالم 4 نَعل میره.به همه چیزُ همه کس فکر میکنه.سرویس میرسه و جمعیت زیاد بچه ها سوار سرویس میشن.جا نیست.باید سرپا واستم.چندتا از بچه های معماری دارن راجع به طرحُ روستا و چیزایی که من ازشون سر در نمیارم حرف میزنن.یکیشون اسمش شهرس.میشناسمش و عجیب شباهتی به شهره خواننده اونور آبی داره..

سرویس وارد دانشگاه میشه.میرم سمت دانشکدمون..کنار مسجد امام علی چند تا تابلو جدید برای مشخص کردن مسیر سلف،دانشکده پزشکی،دانشکده فنی مهندسی نصب کردن که من ندیده بودمش.میرم سرکلاس..طبقه3.. ای بابا چه خبره این همه پله..له شدم..خونه پله،دانشگاه پله،کوچه پله،دیگه کم مونده خودمم بشم پله:)

استاتور،روتور،آرمیچر،شَنت کوتاه،ماشین dc، منحنی هایی که دوسشون دارم،چیزایی که استاد مدام تکرار میکنه..امروز همه چیو دوست دارم...امروز خیلی خوبم:))

امروز از اون روزاس که بی دلیل خوبم و میخوام تا آخر امروز خوب باشم.اگه مثل 2 پست قبل نشه که تا نوشتم خوبم،خبر مرگ پاشایی شنیدم.

میخوام بگم میشه بعضی وقتا با اینکه روال زنذگی روی دورِ تکرارِ و تند تند جلو میره ولی خب میشه دوسش داشت:))

                      

۲۳آبان

  

                     

توی 2 ماهِ گذشته آدمایی رو از دست دادم که هر کدومشون به شکلی توی قلبم جاداشتن.آدمایی که اگرچه کم میدیدمشون یا حتی زیاد از نزدیک ندیده بودمشون اما دوسشون داشتم و دارم.آدمایی که هر سه نفرشون جوون بودن.آدمایی که با رفتنشون من نبودنشون لمس میکنم.لمس میکنم که گمشون کردم و دیگه نیستن که خاطره ای برام بسازن.

یکی با شوخیاش و پُر حرفیش،یکی با چهره آرومش و صورت زیباش،یکی هم با صداش.

اول از همه پسرخاله جوونمُ توی21شهریور واسه همیشه از دستش دادم.کسی که چند ماه بود ندیده بودمش و قرار بود بهش زنگ بزنم اما هربار میگفتم فردا..هیچ وقت اون فردا نیومد و من واسه همیشه محروم شدم از شنیدنش،از دیدنش،از مشاوره هاش،از کمکاش،کمکاش،از خنده هاش..

دومین نفری که رفت و من بازم خیلی وقت بود که ازش خبری نداشتم دوست دبیرستانم بود.دختری باهوش و درسخون که بهترین رتبه رو آورد.دختری که وقتی پزشکی دانشگاه شیراز قبول شد همه ی دوستاش خوشحال بودن چون میدونستن که حقش.امید به روزی داشتن که نوشین بشه پزشکِ خونوادگیشون.سه هفته بعد از فوت فرزین،نوشین توی بیمارستان بستری شدشد و بعد یه هفته اونم رفت.اونم رفت و من باز تو حسرت موندم.ای کاش هایی که امونم بریدن.ای کاش هایی که ای کاش نمیموندن و به عمل تبدیل میشدن.

و حالا که داشتم با نبودن 2تا از دوستام کنار میومدم و تلاش میکردم که کمتر بهشون فکر کنم،کمتر خاطره هاشون یادم بیارم،کسی از بینمون رفت که من با هر آهنگش گریه کردم.از هر آهنگش خاطره دارم.کنسرتش بودم و چقد بهم خوش گذشت.کسی که غمِ صداش آرومت میکرد وقتای دلتنگی.کسی که نبودنش و نداشتنش بازم سخته.

کاش اتفاقی که این چند ماه افتاده دیگه پیش نیاد:((

همه این 3نفری که رفتن جوون بودن و پر از امید و آرزو.پر از انگیزه برای داشتن روزای خوب...جوونایی که من توی قلبم داشتمشون و هنوزم دارم..

عزیزایی که دیگه نیستین روحتون آروم و آسوده...خدا دست رحمتش رو بکشه روی سرتون..امیدوارم جاتونُ دوست داشته باشین..

                   

               تجمع مردم شیراز به یاد مرتضی پاشایی-بلوار چمران-23آبان

۲۳آبان

 خوبم برعکس هرجمعه ای..

خوشحالمُ بدون دلتنگی برعکس هروقت دیگه ای.

من یک عدد لادنِ درحالِ جنگ با دوست درونم هستم..

مثل این گُل شادابم

بوستان ولایت

11 شهریور93

۱۷آبان

 بیشتر از هروقت دیگه ای فکر میکنم.غیرقابل باورترین نتیجه ها به ذهنم میاد.اون کُنج مُنجای ذهنم همیشه یه سری اتفاقات بودن که منُ به فکر بردن و هربار که بهشون فکر کردم دلم خواسته زمان به عقب برمیگشت و جور دیگه ای پیش میرفتم.میدونم همه توی گذشته هاشون اشتباهایی داشتن اما من اشتباهایی داشتم که یه کم غیر ارادی بوده.

به ساعتِ روبروم نگاه میکنم که یهو پرت میشم به پارسال.بعد پرت میشم به18 سالگیم.بعدترش پرت میشم به چندماه پیش و همینجور پرت میشم.اونقدی پرت میشم که دست فکر و خیالم میگیرم و میگم برو یه دیقه استراحت کن.

فکر میکنمُ این توجه زیاد به آدما ادامه داره.به رفتارم با "ح" فکر میکنم که میتونستم یجور دیگه باهاش حرف بزنم که هردومون کمتر از همدیگه دلخور باشیم.به آینده دوستی با "آ" فکر میکنم که این دختر قهر قهرو دوست داشتنی میشینه منطقی فکر کنه و بگه لادن حق داشت در برابر رفتارای از روی غرورم کم محلم کنه.به آینده خودم و خانوادم فکر میکنم.به دوست داشتن و دوست داشته شدن فکر میکنم.به خوب و دلنشین بودن خاله لیلا فکر میکنم.به آقای بنفش هم رشته ای فکر میکنم که منُ با رفتاراش اذیت میکنه.به چیزایی فکر میکنم که دل مشغولی ذهنی هرکسی میتونه باشه اما این فکر و خیالا برای یه زن متفاوت تره.برای من حداقل متفاوت تره.

من به تک تک کارام فکر میکنم و نتیجه میگیرم از خودم.نتیجه میگیرم که اونجوری که بقیه فکر میکنن هستم اما باید بهتر از اونی باشم که تا حالا بودم.بهتر بودنم صرفا به خوش اخلاق بودنم نیس.بهتر بودنم از نظر خودم فقط به یه نقطه ختم میشه اونم اینکه خودم باشم بی هیچ اضافه ای.

خودم باشم و ذهنم بذارم استراحت کنه.

۱۴آبان

 از وقتی که پا توی این دنیا گذاشتم و بعدشم وارد دنیای مجازی شدم اینجور چیزایی نیمده بود سمتم.نشده بود که به جز مامان بابا و داداش و آبجیم کسیُ انقدی دوسش داشته باشم که چند ساعت از روز به فکرش باشمُ جوری بخوام باهاش ارتباط برقرار کنم اما نشه که بتونم.

این مدل رفتار کردن تقریبا ازم دور نیس.اینکه خیلی زیاد به چیزی فکر کنم و حتی تموم جمله بندیام بالا پایین کنم.اینکه زیاد اهل صحبت نیستم و کم حرفم.اینکه کم پیش میاد که مشتاق باشم برای دوست شدن با یه آدم جدید.

دیشب بعد از چند روز وقتی رفتمُ پست جدید وبشُ خوندم یجوری شدم که نمیدونم چیه.یجوری که منو آزرده کرد و سخت بهش فکر کردم.به این فکر کردم که من میتونم براش یجور متفاوتی باشم عایا؟؟!!!!میتونم دوسش داشته باشم واقعنی و از ته دل بدون هیچ خودنمایی و غرضی!!!؟؟؟؟

دیشب خیلی فکر کردم و همونجا توی کامنتاش دعایی براش کردم که برای اولین بار از ته ته دلم برای کسی این شکلی دعا کردم..و خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم کامنتم به دلش نشسته..

آزیتای عزیز...

از ته دلم برای همیشه شاد و سالم بودنت دعا میکنم...

۱۰آبان

بهترین لحظه دنیاس وقتی که بعد از یه مدت طولانی میبوسیش و شب توی بغلش میخوابی:))

خودتم نمیدونی چرا خیلی وقته که نبوسیدیش اما همین که دیشب بغل گرفتیشُ سرتُ چسبوندی به نبض گلوشُ دیدی که هنوزم کنارتِ؛خودش کلِ دنیاس..

دیشب تا صب مثه بچگیام توی بغل مامانم خوابیدم..

۰۶آبان

نمیدونم چی شده که دستُ دلم به نوشتن نمیره و هرچی زور میزنم هیچی از چشمه همیشه جوشان ذهنم بیرون نمیاد که ریخته بشه توی این صفحه های مجازی..

اینروزا فقط یه چیز ذهنِ خاموشمُ مشغول به خودش کرده که هیچجوره هم از فکرو خیال مُشوّشِ من بیرون نمیره.راهی هم به ذهنم نمیرسه که بتونه جوابمُ بده..

آخه من چِم شده که انقد خسته و کِسِل هستم؟؟!!!!!

حالا بین این خود درگیری های من؛یک عدد استاااااد سیریش((به تمام‌ معنا)) تأکید میکنم سیریش؛پیدا شده که به همه چیز دانشجوهاش گیر میده.از مدل موُ لباسُ کفشُ کیفُ نحوه نشستنِ دخترا پسرا کنار هم..تا اینکه امروز نوبت به من رسید:|| وقتی صدام زد و رفتم پیشش که رسم های هفته قبلمُ چک کنه دیدم همش داره به ناخنام نیگا میکنه منم متوجه چیزی نشدمُ برگشتم..برگشتمُ مشغول کشیدن مدارها بودم و باخودم گفتم برمُ اشکالای این یکی رسممُ برطرف کنم.

رفتم کنار استاد گرامی نشستم و گفتم استاد ت؛که حاج آقا شروع کرد به منبر رفتن..

+خانم لادن شما 2هفته قبل لاک داشتی و خوشحالم که الان لاک نداری.زن باید زیبایی هاش واسه شوهرش بذاره و ایشالا وقتی متاهل شدی واسه شوهرت لاک بزن..

-://

+داداش داری؟؟

-چطور مگه!! آره دارم..

+متاهل یا مجرد؟؟

-بچس تاره داره ارشد میخونه و مجرد تشریف داره:)))

+ایشالا وقتی خواست زن بگیره به مامانتون بگو که یه دخترخانم که چشم کسی تا حالا ندیدتش رو براش انتخاب کنه..

-:////

+دخترم شما هم مثه دختر خودمی..آفرین که لاک نداری:)))

-بــعله شما درست میگین:||

اومدم پشت میزم‌ نشستمُ باز رسم‌کشیدم..اما فکرم درگیر حرف استاد پیرم بود..استادی که جای بابابزرگم بود تقریبا..به این فکر میکردم که چرا استاد ت انقد به کار جوونا گیر میده؟؟ نمیگه یه وقت کسی بدش بیاد و جوابیبهش بده که در شأن استاد نباشه..

همش توی همین فکرا بودم که آتاناز اومد کنارمُ قضیه رو واسش گفتم..کلی خندید و بعدش گفت که قبل از منم از اون پرسیده بوده که متاهلی یا مجرد!! و آتانازم گفته بوده مجردم و اگه میبینین موهام لولایت واسه نامزدی پسرعموم بوده و خواستم لولایتش کنم..

چند جلسه پیشم شنیدم که به یکی از پسرا میگفت سیگار نکشُ کلی واسش آسمون رسمون‌ میبافت..

فکر کنم یادش رفته باشه که‌جوونای امروز نصیحتا رو نمیشنونُ گوشاشونُ میبندن پس بهتره دوست بود باهاشون و از زبون یه دوست دل نگرانیا رو بهشون گفت..

به یه پسره هم میگه بلال حبشی:|| به یکی دیگشونم میگه تُپُل خان:||