یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۴ارديبهشت

امیدوارم که استاد عزیزم آقای م.ب توی راهی که قدم گذاشته موفق باشه و نتیجه تلاش هاش رو ببینه چون واقعا لایق این موقعیت و شرایط هست... استادی که واقعا میشه بهش گفت استاد...کسی که من واقعا واقعا دوستش دارم و اگه میشد بغلش میکردم و بخاطر زحمت هاش ازش تشکر میکردم... کسی که برای دانشجوهاش وقت میذاره و با وجود سخت گیری هاش تو درس و امتحان، بسی آدم باحال و اهل حالی هست و کم نمیذاره :)

فردا بعد از یک هفته غیبت برمیگرده سر کلاس هاش و من امروز زیاد از حد خوشحال شدم بخاطر شنیدن خبر خوبی که از خودش شنیدیم...

۱۴ارديبهشت

تا همین چند سال پیش، دومین ماه بهار مثل بقیه ماه های سال بود.. بی هیچ اتفاق خاص و عجیبی.. از 2 سال پیش به اینور، مهم ترین و شاید اولین تجربه هام دقیقا از اردیبهشت استارت زده شدن !!! یه سری تجربه های نو و جدید که واقعــــا میشه بهشون گفت تجربه... 

از سه شنبه 2 هفته قبل تا الان، زمان زیادی از هر روزم  به یه جمله خاص از یه دوست؛ فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم.. یه جمله که فقط یه جمله اس اما وقتی میخوای حرف بزنی، بخندی، جواب بدی، جلوی چشمات حک میشه و یه جورایی شده ملکه ذهنم و شاید هم اون جمله کارم سخت کرده.. چون گاهی زیادی درگیرش میشم و اون لادنِ واقعی پشت یه رفتار محتاطانه گم میشه!!! یه لادن که ته دلش آشوبِ و پر از سوال و ابهام که گاهی از حرفاش میشه فهمید که هنوز نمیدونه چیکار باید کنه :/

اردیبهشت امسال هم مثل پارسال و پیار سال، دغدغه های جدید و تازه ای به زندگیم اضافه شدن که نفس های عمیق و کــشدار منو چند برابر کرده، راه رفتنم رو آروم تر کرده، لبخندهام بیشتر کرده، چشمام رو براق تر از سال قبل کرده و بهونه های شاد بودنم رو بیشتر و بیشتر :)))

شاید داشتن یه شخص نزدیک به من، میتونست کمی نگرانی هام کمرنگ کنه تا کسی دیگه متوجه این همه تغییر توی رفتارهای من نمیشد... کسی نمیفهمید که اون لادن درونگرا داره روزهای گذر از یه سری خلقیاتش سپری میکنه که همزمان شده با حضور شخصی عجیب که صداش آدم آروم میکنه و چند لحظه دورت میکنه از دنیای پر دغدغه اینروزهات... 

۱۰ارديبهشت

وقتی داشتم بررسی سیستم میخوندم همراه با ترس هایم .. ترس هایی از شنیده هایم راجع به این استاد و ...

    

                        

۰۸ارديبهشت

روزای سه شنبه از وقتی چشمام باز میکنم، دارم آماده میشم که برم یونی و وقتی چشمام میبندم، خستگی و زانو درد 12 ساعت مدام سرکلاس نشستنُ خاتمه میدم و آلارم گوشیم برای چهارشنبه صبح تنظیم میکنم.. از بین اینهمه کلاسای جور واجور که هووووچ مهارتی رو بهت یاد نمیدن و تنها با یه سری تئوری جات مغزِ کار نکرده ات رو وادار به فسفر سوزی میکنن، کمی کلاس بررسی سیستم قدرت 1 رو دوست دارم :))   کلاسی که همه مطالبش با علاقه گوش میدم بی توجه به غر غر بچه ها که از سختی این درس میگن... حالا بعد از 3 سال دانشگاه اومدن میفهمم که گرایشم رو دوست دارم واقعنی.. 

عاما نمیشه پرتاب بطری نصفه نیمه آب معدنی رو بیخیال شد.. یه پرتاب عمودی به داخل سطل زباله ای که خااااالی از هرگونه آشغالی بود و ترانه ای گوش خراش رو برای بچه های کلاس ساخت :/ و در جواب این حرکتِ من یکی از پسرا گفت دستت طلا با این پرتابت خخخخخ... 

۰۷ارديبهشت

احتمالا  19،20 سال پیش نوبت اون بود و حالا نوبت من.. اونوقتا اون حرص میخورد و حالا من.. اون سال ها اون دستای منُ میکشوند و حالا من.. مثل یه بازی رفت و برگشت فوتبال؛ اما با این تفاوت که بین بازی رفت و برگشت ما 2 دهه فاصله افتاده..

شاید همه چیز یه تکرار ساده باشه توی زندگی که فقط شکلش و زمان پیش اومدنش فرق میکنه!!! یه تکرار که فکر میکنم اینروزها برای من دوست داشتنی و جالب نیست قطعا... یه تکرار که باید تکرار بشه.. یه تکرار عذاب آور... یه تکرار که همش بهت یادآوری میکنه باید باید بیشتر حواست باشه بهش.. درست مثل یه مامان که مدام دنبال بچه تازه راه افتادش میدوئه که یه وقت سمت چیزایی که براش خطر دارن نره ://

حالا وقتی شب میشه باید دو دو تا چار تا کنم و به این فکر کنم که فردا که میرم یونی، میتونم یه کم زودتر برگردم و کمی کمک مامانم باشم.. باید به این فکر کنم که چجوری میتونم بابا و داداش و ندا رو متقاعد کنم که تقسیم کار داشته باشیم و مامان کمتر بخواد دست به چیزی بزنه... چجوری بهشون بفهمونم که شما هم اگه بیاین پای سینک و شروع به ظرف شستن کنین اتفاق عجیب غریبی نمیوفته... بگم که یادتون باشه فشارهای روحی 8 ماه گذشته، مامان رو به مرز بی غضروفی کشونده  و حالا باید با دست نزن های من یه جا بشینه و نگاه کنه، دلش برای خستگی های من بسوزه و بگه بذار کمکت کنم خستت میشه... بگه که حالا یه تیکه ظرف شستن که من از پا نمیندازه.. بگه درسته که دکتر بهم گفته اصلا کار نکن خصوصا شستن ولی نمیشه اینجور که بشینم و کاری انجام ندم... من باید مثل یه مامان، مدام به مامانم بگم : مامان جان دست نزن :/ بیا بشین سر جات خواهشا :)

۰۳ارديبهشت

 از اوایل هفته تو رفتی به سمت پایتختُ من هرشبُ هرلحظه گره زدم آرزوهایم را و آویزان کردمشان به درِ رحمتِ او... من هرشب حرف زدم از تو؛ با او..

هیچ فکر نمیکردم چند روز ندیدنت مرا دلتنگ کند:| هیچ فکر نمیکردم هر روز پشت آن بوق های ممتد منتظر باشم تا تو بگویی الوو... تمام این چند روز به یاد تو گذشت  با آن خنده هایت که همیشه میگفتم "وقتی میخندی قیافت مثل جواد رضویان میشه خخخ"... روزشماری میکردم به روز برگشتت تا این دلتنگی مسخره کاملا بچگانه رنگ ببازد برایم.. نمیدانم اگر اگر اگر بشود که بشود و تو بروی و دور از من باشی و روزهایت را آنجا سپری کنی، چطور با دلتنگی ام کنار بیایم و دلم را با شنیدن صدایت آرام کنم... اگر بشود که بشود حتما مثل امروز برای روز آمدنت لازانیا خواهم پخت و وقت میگذارم تا آنچه را میپسندی آماده کنم... فرقی هم نمیکند تنها خودت باشی یا که نه مزدوج شده باشی!!!! حتما همراه روزها و شب هایت را هم دوست خواهم داشت و مطمئنم اگر آنروزها که انتظارش را میکشم برسد، برایش از تو و کودکی ساده اما دوست داشتنی مان خواهم گفت... حتما میگویم که برادرم عشق من است و تا بی نهایتم دوستش خواهم داشت.. 

درست است که اگر بشود که بشود فاصله امان چندان زیاد هم نخواهد بود و در یک سرزمین نفس خواهیم کشید اما میدانی من بازهم دلتنگت میشوم چون دوست دارم تو همیشه و همه جا همراه لحظه هایم باشی... خدا کند که بشود تا بتوانی قدم اول مسیر طولانی ات را برداری :)))

در این شب آرزوها دوست دارم به یاد من و آرزوهای کوچک دخترانه ام هم باشید...

۰۱ارديبهشت

 صندلی سومِ ردیف اول بین 46 تا پسر، یه دختر با فرق وسطُ ناخن های لاک دار با یه طرح ساده نشسته بود.. یه صندلی خالی اینور، یه صندلی خالی اونور برای تنها همکلاسی های دخترِ اون کلاس... مثل همیشه نکته ها و خلاصه جلسه های قبل رو مرور میکردم، اما منتظر بودم!!! میخواستم هرجور شده جزوه محاسباتُ گیر بیارم و برسونمش به آقای م.ق

حواسم بود به رد شدن و مکث کردن چندلحظه ای آقای بنفش کنار صندلی من... حواسم بود به تلاش کردن پسر بغل دستی برای پیدا کردن موضوعی که مرا به حرف زدن وادار کند و ادامه بدهم به پاسخ دادن به سوال های درسی بی ربطش...

حواسم بود به چند بار رد شدن آقای م.ق ...

حواسم بود که دوست آقای بنفش مرا به او نشان داد وقتی روبرویشان از مسیر دانشکده برمیگشتم و او سر در گریبان، با گوشی اش مشغول بود و سری بالا کرد و چند ثانیه ای مرا دید و لبخند زد...

حواسم بود وقتی داشتم با "ن" و "آ" در سالن طبقه 1 قدم میزدم و آن چادر به اجبار سر کرده ام دور پایم میپیچید، آقای ح.ح داشت سمت من می آمد اما من راهم را کج کردم و رفتم... هیچ حوصله پسرکی که خیلی بچه است را نداشتم :/

حواسم بود که امروز زیادی حواسم بود!!! حواسم بود که احساس میکنم آقای م.ق جور دیگریست برایم اما؛ اما نمیدانم چه باید کرد با کسی که به دل مینشیند و دوستی خوب است برای همراهی در روزها...