یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۱۳ مطلب با موضوع «منُ بچگیام» ثبت شده است

۳۱شهریور

دقیقا تا شیش ساعت دیگه تابستونی نداریم و من چقده خوشحالم از رسیدن ماه های سرد سال :)) و این پاییز اولین مهری هست که تو جو درس و مسائلش نیستم و راستش رو بخوام بگم اصلا خوشحال نیستم از این بابت ! 

نه اینکه همیشه عاشق درس و مدرسه بوده باشم اما اون اتمسفر و چالش های کوچیکش رو دوست داشتم همیشه و منتظر مهر بودم همه تابستون های قبل از این رو .

اینا رو که گفتم یادم به پسرعموی بابام افتاد که هنوز هم میگه از شنبه ها متنفر هست و هیچ وقت شنبه ها رو دوست نداشته چون میخواسته بره مدرسه :دی

شما چطور ؟؟؟ حستون به مهر و مدرسه چی بوده و هست ؟ اگه ممکنه بنویسین برام :)

۲۲دی

 بچه تر که بودم سختم بود میوه رو پوست کنم واسه همین بیشتر وقتا مامانم برام این کار رو میکرد و میوه پوست گرفته شده رو آماده داشتم . اما وقت هایی که جایی مهمون بودیم  مامانم دیگه این کار رو برام نمیکرد و خودم کلی تلاش میکردم تا بتونم سیب یا پرتقالی رو که برداشتم پوست کنم .. گاهی انقدی مشغول این فرآیند میشدم که دیگه فکر بازی کردن با بچه های اون جمع به سرم نمیزد .کلنجار رفتن هام گاهی بی نتیجه بود و دست های کوچولو و کم جون من نمیتونستن از پس اون کار بر بیان و آخر سر خسته میشدم و به مامانم پناه میاوردم .. میگفتم مامان سختمه .. خسته شدم .. آخه نمیتونم با این چاقو ها پوست بگیرم ..

مشکل به چپ دست بودن من برمیگشت . به اینکه اون چاقوها برای راست دست ها ساخته شده بودن‌ و لبه تیز و شیار دارشون رو وقتی با دست چپ میگرفتی وارونه میشدن و دیگه خبری از لبه تیز و شیاردار نبود و نمیشد باهاش چیزی رو برید یا پوست گرفت ..

بعدتر که به سن مدرسه رفتن رسیدم یه مشکل دیگه داشتم .. نشستن روی نیمکت های کلاسی برای من همیشه معضلی بود . اگر سمت چپ نیمکت مینشستم یا دستم به دیوار کلاس میخورد و اذیت میشدم برای نوشتن یا هم جایی برای تکیه کردن درست آرنجم نبود و مدام دستم لیز میخورد .. اگر که هم سمت راست نیمکت مینشستم معمولا دستم به دست نفر بغل دستیم میخورد و بعد با نگاه غضب آلود و اَهههه گفتنش مواجه میشدم .. و اینکه همیشه باید دفترم رو جوری تنظیم میکردم که زاویه خوبی داشته باشه و بتونم مرتب بنویسم . وقت هایی که دیکته داشتیم هم می باید حواسم به اینکه چجوری دفترم رو میذاشتم هم بود که یوقت خدای نکرده فرصت تقلب کردن برای دوستان فراهم نشه !!

یادمه سال سوم دبیرستان ، واسه امتحان نهایی از مراقب جلسه امتحان هامون چند روز اول کلی تذکر گرفتم .. مدام میگفت خانم کج نشین .. خانم برگت رو صاف بذار ... خانم سرت رو نپیچون سمت راست .. اما خب امتحان حسابان که داشتیم قبل از شروع امتحان با همون خانم مراقب رفتم صحبت کردم و گفتم اگه میخواین که انقدر به من  تذکر ندین لطف کنین یه صندلی که دسته اش سمت چپ باشه برام بیارین و تازه اونوقت بود که متوجه اون نوع نشستن من شده بود ..

درسته که چپ دست بودن محدودیتی اصلا نداره و مسئله غیر عادی ای نیست اما گاهی چیزهایی که ساخته میشه توی مرحله ساختش توجهی به چپ دست بودن مصرف کننده هاش نمیشه و یه سری مشکلات توی استفاده و مصرف اون وسیله برای چپ دست ها پیش میاد که یه نمونه بارزش همین چاقو هایی هست که برای همه خیلی راحت هست استفاده اش اما خب برای ماها گاهی سخته کار کردن باهاش.. به همین خاطر 13 آگوست رو روز جهانی چپ دست ها نامگذاری کردن تا که شاید توجهی به ساخت بعضی از وسیله ها بشه و همین مشکل های کم و کوچیک هم رفع بشه ... 

البته از نظر خود من که مشکل سخت و غیرقابل تحملی نیست و مشکل اصلی رو معلول ها دارن و باید برای اونها حرکتی انجام بشه .

۰۵مهر

میدونید چیه ! من آدم تنها بازی بودم و هستم و قسمت زیادی از روزهای زندگیم رو تنهایی ساختم و خودم بودم که زندگیم رو تا اینجا جلو آوردم. مامان و بابا همیشه بودن و هیچ کمک مالی ای رو ازم دریغ نکردن. همونجور که برای داداشم و ندا هم کم نذاشتن اما اونها با من یه فرق کلی دارن. اینکه اون دو تا توی بیشتر کارهاشون به شکلی به مامان و بابا وصل و وابسته بودن اما من نه. من از بچگیم که روزهای سخت اما شیرینی بودن تا به الان ، هر موقعیت و شرایطی بوده که بهم مرتبط بوده رو خودم به تنهایی هندل کردم و از این کارم هم همیشه لذت بردم و به خودم افتخار کردم. یادمه بچه تر که بودم و سال های اول دبستان رو تجربه می کردم خیلی کم پیش می اومد که بخوام حتی برای یه سوال درسی از مامانم کمک بگیرم و تا اونجایی که میشد خودم انقدی زور میزدم تا بالاخره به جواب برسم ! حتی یادمه شب های زمستونی که حیاط خونمون تاریک بود و رفت و آمد ها هم کم بود و داداشم میخواست بره دستشویی ، من رو با خودش میبرد تا تنها نباشه اما این در حالی بود که من با اینکه حدود پنج سالی از داداشم کوچیکتر بودم و اونوقتا یه دختر بچه پنج ساله بودم خودم تنها توی تاریکی اون گوشه از حیاطمون پا میذاشتم و ترسی به دلم راه نمیدادم و میرفتم دستشویی !!

بعد ها که بزرگتر شدم هم هنوز دوست داشتم مستقل قدم بردارم و وابستگی ای به کسی نداشته باشم. من برعکس خیلی از هم کلاسی های راهنماییم ، صبح ها خودم برای خودم تغذیه میذاشتم و لقمه میگرفتم و برای ندا هم این کار رو میکردم. از همون سال های راهنمایی بود که چسبیدم به مامانم و ازش خواستم آشپزی رو بهم یاد بده تا توی این مورد هم مستقل باشم و وقتایی که مامان خونه نیست لنگ‌ نمونم و بتونم به قولی گلیم خودمو از آب بیرون بکشم. اون سال ها گذشت و حیطه مستقل بودنم بزرگ و بزرگ تر شد و به همون نسبت تنهایی های من هم بزرگتر شدن. من هر روز بزرگتر شدم و یاد گرفتم بیشتر از قبل به خودم تکیه کنم اما خب بالاخره هر آدمی هر چقدر هم قوی باشه و مستقل ، جایی کم میاره. منم بعد از این دو دهه زندگی حالا احساس میکنم نیاز دارم که به کسی تکیه کنم و برای مدتی بیخیال مستقل بودن بشم. برای رسیدن به هدفم شدیدا به بودن کسی نیاز دارم. به کسی که بهم انرژی و انگیزه بده برای به هدف رسیدن.

احساس میکنم از لحاظ احساسی و فکری نمیتونم دیگه خودم رو هندل کنم و به آدمی ، صرف نظر از جنس و موقعیت اجتماعی ، نیاز دارم که ذهنم رو خوب بشناسه و برای اولین بار طعم وابستگی رو بچشم !! 

۲۸تیر

از وقتی که اینجا اومدم و شروع به نوشتن کردم ، کمتر از خانواده ام و شرایطم گفتم. فکر هم نمیکنم لازم باشه که خانواده من اینجا هم باشن. همون محیط خونه و داشتنشون برای من کافیه ! همین که کنارم هستن و بهم دلگرمی میدن و نمیذارن سختی بکشم برام بزرگترین نعمته.

دیشب با مامانم که نشسته بودم ، کمی باهاش حرف میزدم و با عوض کردن کانال تلویزیون همش دنبال برنامه ای بودم که یه کم سرگرمم کنه که یهویی روی کانال 3 موندم. یه آقایی رو توی برنامشون داشتن که صدای خواننده ها رو تقلید میکرد و یه سری از صدا ها رو نمیتونست زیاد خوب تقلید کنه !! یادم به چند سال پیش افتاد که یه شب تابستونی توی حیاط خونه مامان شمسی ، همه خاله ها و دایی ها با خانواده هاشون نشسته بودن و یه صدایی اون وسط خودنمایی میکرد. همه بلند بلند میخندیدن و دایی بزرگم از شدت خنده داشت اشک میریخت و صورتش سرخ شده بود :)) 

همه اون خنده ها واسه صدای مامانم بود. حنجره ای که مامانم داشت و داره این توانایی رو داره که صدای هر آدمی رو دقیقا مثل خودش تقلید میکنه. بی کم و کاست. این تقلید صدا اونقدی قوی بود که دایی بزرگم به مامانم میگفت اگه کسی پشت در خونه باشه فکر میکنه فلانی اینجاست !!! مامان من اونشب که فکر کنم حرف 13 سال پیش باشه ، حسابی صدای همه فامیل رو با تیکه کلام های خاص خودشون تقلید کرد و همه رو خندوند اما فردا عصرش با اتفاقی که برای دایی بزرگم و خانومش افتاد ، گفت تا آخر عمرم دیگه ادای حرف زدن کسی رو در نمیارم.

میدونید که ترک کردن کار سختی هست اما مامانم تقریبا ترک کرد. گاهی وقتا که باز همه جمع باشن دور هم مامانم از حنجره اش مایه میذاره تا همه قه قه بخندن اما از کیفیت کارش کم‌ شده. هم واسه عملی که داشت و تار های صوتیش کمی مشکل پیدا کردن هم واسه تمرین نکردنش.

دیشب وقتی داشتم اون شب رو مرور میکردم ، رو به مامانم کردم و گفتم که چی از ذهنم گذشته.. خندید و گفت چی بگم مامان. منم اگه مرد بودم و کسی رو داشتم شاید الان به جای این آقاهه روی صحنه بودم و برنامه اجرا میکردم :))) 

۱۰خرداد

 دستاش حلقه میکنه دور گردنم، سرش میچسبونه سمت چپ صورتم با یه کم خمیدگی گردنش، روبرو رو میبینم، یه آینده... 1،2،3...

لباش میذاره روی گونه هام، با حالت بوسه، چشماش بسته اما.. روبرو رو میبینم.. یه آینده...1،2،3... 

کنارم میشینه، بهم میگه شال سرت داره میفته، میخنده، روبرو رو میبینم.. یه آینده... 1،2،3... 

میبوسمش، دستاش میگیرم، پسربچه ای رو تا این حد دوست نداشتم تا به حال، بهش میگم داداش.. شاید از سر عادت، شاید از سر دوست داشتن زیاد، شاید بخاطر لبخندای شیرینش... میدونم که وقتی دلم و دنیام بچگی میخواد؛ وقتایی که میخوام استرسم از سرم وا کنم میرم سمت بچه ها... باهاشون حرف میزنم و میخندونمشون سر به سرشون میذارم تا بتونم کودک خودم بهتر بشناسم و یه کم فرصت بدم بهش تا اونم توی دنیای بزرگسالی من بچگی هاش داشته باشه :|

خویش اندازی های اون شب بهونه خوبی شد تا لادن 5 ساله بتونه خودی نشون بده و به اون لادن 21 ساله بفهمونه که به قول آزیتا، دنیا راه خودش میره...

۰۳ارديبهشت

 از اوایل هفته تو رفتی به سمت پایتختُ من هرشبُ هرلحظه گره زدم آرزوهایم را و آویزان کردمشان به درِ رحمتِ او... من هرشب حرف زدم از تو؛ با او..

هیچ فکر نمیکردم چند روز ندیدنت مرا دلتنگ کند:| هیچ فکر نمیکردم هر روز پشت آن بوق های ممتد منتظر باشم تا تو بگویی الوو... تمام این چند روز به یاد تو گذشت  با آن خنده هایت که همیشه میگفتم "وقتی میخندی قیافت مثل جواد رضویان میشه خخخ"... روزشماری میکردم به روز برگشتت تا این دلتنگی مسخره کاملا بچگانه رنگ ببازد برایم.. نمیدانم اگر اگر اگر بشود که بشود و تو بروی و دور از من باشی و روزهایت را آنجا سپری کنی، چطور با دلتنگی ام کنار بیایم و دلم را با شنیدن صدایت آرام کنم... اگر بشود که بشود حتما مثل امروز برای روز آمدنت لازانیا خواهم پخت و وقت میگذارم تا آنچه را میپسندی آماده کنم... فرقی هم نمیکند تنها خودت باشی یا که نه مزدوج شده باشی!!!! حتما همراه روزها و شب هایت را هم دوست خواهم داشت و مطمئنم اگر آنروزها که انتظارش را میکشم برسد، برایش از تو و کودکی ساده اما دوست داشتنی مان خواهم گفت... حتما میگویم که برادرم عشق من است و تا بی نهایتم دوستش خواهم داشت.. 

درست است که اگر بشود که بشود فاصله امان چندان زیاد هم نخواهد بود و در یک سرزمین نفس خواهیم کشید اما میدانی من بازهم دلتنگت میشوم چون دوست دارم تو همیشه و همه جا همراه لحظه هایم باشی... خدا کند که بشود تا بتوانی قدم اول مسیر طولانی ات را برداری :)))

در این شب آرزوها دوست دارم به یاد من و آرزوهای کوچک دخترانه ام هم باشید...

۳۱فروردين

وقتی منُ بغل گرفتیُ با احساس بی نظیرت پیشونیمُ بوسیدی..

وقتی که گفتی من هنوز همون دختر کوچولوی یک ساله ای هستم برات که داشت خفه میشد اما زنده موندم..

وقتی گفتی بودنت بهم آرامش میدهُ دلم خوش میشه به داشتن یه همدل

وقتی گونه هاتُ بوسیدم..

خستگیم در رفت... اما هنوز هم نگرانم برای روزی که جدا از تو میشم :/

دلم آرامش امروزتُ، لبخند امروزتُ، احساس مادرانه امروزتُ برای همیشه به یادگار نگه میداره :))

۱۸اسفند

 نمیدونم امروز تقویمتون نیگا کردین یا نه!! نمیدونم متوجه شدین که پایین روز 18 اسفند نوشته بزرگداشت سید جمال الدین اسدآبادی؛ یا نه. یا که اصلا اسم سید جمال الدین اسدآبادی تا حالا به گوشتون خورده یا نه. من که اسم سید جمال الدین اسدآبادی رو از کتاب تاریخ دوران راهنمایی یادم‌ مونده و چهره تپلشُ خوووب یادم که گوشه سمت راست کتاب تاریخ تو قسمت برای مطالعه گذاشته بودن... بالاخره یاد و خاطره این آقای ارزشمند تاریخی، قرار نیست اینجا گرامی داشته بشه و از حسناتِ داشته یا شایدم نداشتش حرف زده بشه!!! 

بنا به روایتی، اونجوری که مامانم نقل میکنه اما سند تاریخیش در دست نیس، تو یه شب سه شنبه بارونی، وقتی که پدر جان شیفت شب بودنُ چندین کیلومتر دور از شهر و خونه کاشانه ما؛ در حال انجام وظیفه بود، مامانم دلش برای دخترکش تنگ میشه و آه و ناله و فریاد و فغان سر میده که دخترکم زودی بیا که دلم تنگه برات :)) خخخخخ !!! منم از اونجایی که از همون دوران جنینی دخترِ خوبی بودم گوش به ندای مادرانه دادم و گفتم بذار برم اون دنیا ببینم‌ چه خبره... اینجوری شد که من شدم اولین نوه دختریِ مامان شمسی :)) شدم عزیز دردونه دایی ها و خاله هایی که بعد از 5 تا نوه پسر منتظر نوه دختر بودن..

از اون شب بارونی امروز 20 سال گذشت و اون دخترِ تپلِ چشم مشکی، تبدیل شده به دختری 21 ساله که تلاش میکنه بهتر از اطرافیانش باشه.. دختری که تا امروز عصر غصه میخورد که چرا کسی تولدش بهش تبریک نگفته :/  دختری که حتی اشک تو چشماش حلقه زده بود اما اجازه نداد احساسش افسارِ عقلش بدست بگیره!!! اون دختر امشب با کامنت خصوصی یکی از مخاطباش حسابی سوپرایز شد و از ته قلبش شاد شد :) اون دختر وقتی دید مامانش حتی یه تبریک خشک و خالی نگفت و نبوسیدش حسابی دلش گرفت.. اون دختر حتی با کادو تولدی که باباش بهش داد سر ذوق نیمد چون چیزی ته قلبش، ماهیچه های قلبش مچاله کرد...

اون دختر تو این 20 سال کم و بیش یاد گرفته به داشته هاش نباله؛ غصه نداشته هاش هم نخوره.. یاد گرفته فقط تو همین لحظه زندگی کنه تا بتونه به آینده امیدوار باشه!!! اون دختر حالا قدم به دنیای 21 سالگیش گذاشته تا تجربه های نو رو تجربه کنه.. تصمیم های مهم زندگیش بگیره و سر آخر راه زندگیش پیدا کنه!!! اون دختر همیشه ته قلبش همه آدما رو با همه تلخی هاشون دوست داره اما یادش نمیره که نباید بدی آدما رو فراموش کنه.. اون دختر از اینکه میبینه شب تولدش بارون میباره خوشحال.. اون دختر حالا که خیلی تنهاس به فکر تمومِ لحظه هاش که خوب باشن براش!!!

۰۴اسفند

سرمایی که دیروز بدنمُ بغل گرفته بود، اثرات برفی بود که کل شهرم دوره کرده بود اما من فکر میکردم فقط بارونِ که میباره..

از آخرین باری که برف بارید یه تصویر تو ذهنم دارم.. سال86 بود!! یکی از آخرین شبای آذر.. برف میبارید اما روی زمین نمیموند!!! اینبار هم...

تموم کوه هایی که مثل یه دیوار شهرم دوره کردن، پر از برف شدن :)) سفیدِ سفید.. امروز صبح که یونی بودم با دقت همه کوه ها رو دیدم.. سرما کشیدن و تو خیابون بدون لباس گرم راه رفتن اما می ارزید.. امیدی که دیگه از دل همه رفته بود با این برف و بارون و سرما برگشت.. حالا میشه بخارایی که از دهن بیرون میاد رو دید.. میشه دید که لباسای گرم هنوز پوشیده میشن... میشه هنوز دماغت مثل بچگیا بچسبونی به شیشه بخار گرفته پنجره اتاقت :))

۰۱دی

 تا قبل از اینکه دستام اون دکمه های مشکی رو لمس کنن یادم بود که چی میخوام بنویسم. جمله هام جمع و جور کرده بودم همه چیز آماده ثبت شدن بود اما یهو مثل نور شمعی که با یه نسیم ملایمِ ملایم خاموش میشه و همه جا رو تاریکی میگیره؛ همه چیز رفتُ فقط یه ذهن موند با یه عنوان!! کاغذِ کاهی ... همه اون چیزاییُ که میخواستم اینجا ثبتشون کنم به همین کاغذِ کاهی ربط داشت که چند سالی هست تو کُنج کمد دیواری اتاقم کنار بقیه کتابا و جزوه ها جا گرفته و اصلا سمتش نمیرم و دیگه خبری از روزهای خوبی که باهاش داشتم نیست و نیست!! روزایی که مثل برق و باد گذشتنُ اون دختر 15،14 ساله دیروز، حالا فقط چند ماه دیگه مونده تا وارد سومین دهه عمرش بشه و پا بذاره توی دنیای ناشناخته ای که کمی ترسوندتش!! اون دختر هنوز چند تا از اون بسته های کاغذ کاهی رو داره اما دیگه نمینویسه... دیگه من هر روز عصر نمیشینم که همه فکر و تخیل یه دختر که عادت به نوشتن داره رو بنویسم روی کاغذ کاهی و هر بار با وسواس زیادی سعی کنم خوش خط و جالب بنویسم... اون سال ها بیشتر داستان های کوتاهی رو مینوشتم که موضوعش یجورایی به خانواده و شروع یه خانواده جدید برمیگشت.. داستان هایی که هیچ ربطی به زندگی واقعیم نداشت!! اصلا نمیدونم چرا اونجور موضوع هایی رو انتخاب میکردم :))  عادت به نوشتن نمیدونم از کی بهم ارث رسیده اما هرچی که هست همون چیزی که توی بدترین شرایط روحی آرومم کرده... آرامشی که کوتاهه اما دلنشینِ :)) از اون برگه های کاهی هیچکدومش ندارم تا بخونم و یادم بیاد چی فکر میکردم و چی مینوشتم... اما حالا سه تا دفتر دارم به اسم روزانه ها که هر روز که نه اما چند روز یه بار مینویسم از احساسم، افکارم، آرزوهام، برنامه هام... اما چیزی که بیشتر از هرچیز دیگه ای روحمُ راضی میکنه سالنامه ای هست که اسمش شده سالنامه دلتنگی!! سالنامه ای که از خرداد 92 شد یارِ غارِ من برای روزهایی که دلم نوشتن میخواد.. یه نوشتنِ واقعی که شاید روزی به کسی نشونش دادم که نمیدونم ممکن چه کسی باشه اما هر کی هست مطمئنا باید زیاد دوسش داشته باشم که همه نوشته هام بخونه!!! بهونه ای که باعث شد یادی کنم از کاغذ کاهی های سال های نه چندان دور ، برگه های پیش نویسِ درسیمِ که دارن ته میکشن و بابام چند وقت پیش گفت از کاغذ کاهی هایی استفاده کن که چند سالِ کاری بهشون نداری... اما من دلم نمیاد دوست قدیمیمُ حالا زیر دستم بذارم و فرمول ها و تمرینایی بنویسم که ربطی به دوستی من و کاغذ کاهی نداره :/ دوستی که روزی باید ازش یاد کنم اما نه به بهونه پیش نویس شدن!!