یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۱۴ مطلب با موضوع «یهویی ها» ثبت شده است

۲۷مرداد

از قشنگی های تابستون هم میشه به این اشاره کرد که تو دل شرجی ها، هر عصر باد و بارونی رو به چشم میبینی که تو رو یاد آبان و آذر میندازه و بعد هوس میکنی لباس به تن کنی و بری خودت رو بسپاری به دست باد و بپلکی تو پارک :)

بخندی و بخندی و بخندی و دونه های بارون بشینه روی لپ هات، موهات گره بخوره توی هم و لِی لِی بری و مست بشی از خوشی های کوتاهِ دلچسبت مابین سکونِ روزگارت :)))

+ بعدا این پست عکس دار میشه :دی

۱۱مرداد

اسکار پوکرفیس ترین لحظه هم میرسه به اون ثانیه ای که میفهمی دو شب متوالی عروسی فامیل دعوتی اونم تو یک تالار :|||

خب شما نمیگی مشکل چی بپوشم انسان رو صد چندان میکنی !!!!! باز اگه مهمان ها متفاوت بودن ؛ میشد لباس شب اول رو برای شب دوم هم پوشید ولی آخه اینهمه مهمان مشترک و فامیل رو چه کنیم ما !!!! :||||||||

۲۸خرداد

گفتیم عشق را ؛

به صبوری دوا کنیم

هر روز عشق بیشتر

و صبر کمتر است ...

+ عنوان از حضرت حافظ 

++ شعر از سعدیِ جان 

+++ بیشتر سعدی بخونیم غریب مونده تو این شهر و کشور .

۱۲خرداد

+ تیک باید دو تا باشه ؛ اونم از نوع آبی رنگش ! خاکستری بودن و انتظار خونده شدنش رو دوست ندارم .

++ تقویم جیبیت باید پر از علامت با رنگ های مختلف باشه و کنار هر نوشته ات یه لبخند بذاری که بدونی اینم درست انجام شد :)

+++ باید هر روز یه کار به لیست کارهای قبلیت اضافه کنی و کنار هر کدوم تو هر روز یه تیک بزنی و خوووووشال باشی از اینکه داری بهتر میشی :) تیک زدن و دیدنش خیلی حال خوبی داره . امتحان کنین ؛)

++++ کالری شماریم رو دوباره شروع کردم :دی و اینم یکی از اون علامت هاس که با هر روز عمل کردنش با ماژیک خوشرنگم علامت دار میکنم اونروزم رو :)

۰۷ارديبهشت

یه خصوصیتی هم که از وقتی یادم میاد جزٕ علاقه هام بوده و پیگیرش بودم همیشه سیاست بوده ! مثلا یادم میاد سال دوم یا سوم راهنمایی یکی از موضوع های درس علوم اجتماعیمون آشنایی با سیستم سیاسی ایران بود و خب من همه اون اطلاعات رو از قبل میدونستم و کاملا با همه جزئیاتش آشنا بودم و چیزهای اضافه تری رو هم میدونستم حتی . یادمه معلممون در مورد تفاوت طرح و لایحه گفت برید تحقیق کنید و من چون از قبل راجع بهش میدونستم همونجا جواب رو گفتم و فرصت اینو ندادم که بچه ها برای نمره اضافه تلاشی کنن :دی و اطلاعاتم برای آدم تو اون سن و سال بالا و قابل قبول بود .

و خوب یادمه که یکی از دوستام گفت اه چقدر سیاست رو دوست داری آخه ( همراه با خشم و تنفر و ایییییشششش ) ولی هیچ وقت اون واکنش تاثیری رو میزان علاقه من نذاشت و تا امروز بیشترین اخباری که پیگیرش هستم همینه . تحلیل ها و مقاله ها و مناظره ها و خلاصه هر چیز مرتبط با این موضوع رو تقریبا همه رو میخونم و توی خونه هم همیشه یه بخشی از صحبت مشترک همه هست ( طبق همون اصل که ایرانی ها همه سیاست مدار هستن :دی )

اینروزها هم که تنورش گرم شده و منم پیگیرتر . یه چیزی هم همه وقت تو همه چیز برام اصل بوده و اونم اینکه همیشه ؛ همیشه ؛ همیشه گفتم باید انصاف رو رعایت کرد . جایی که میبینی رقیبت خوبه نباید بی انصاف باشی و بکوبیش . جایی که ضررت هست و میبینی واقعا طرف مقابلت بیکار نبوده و اتفاقا خوب عمل کرده چرا وجدانت رو راحت زیرپا میذاری صرفا و صرفا برای منافع خودت و گروهت .. چرا تو وقیح میشی با اینکه از حجم کارهای اشتباهت باخبری و در عوض بجای رفعش سعی میکنی با دروغ ، با فرافکنی ، طرف روبروت رو زیر بگیری و فقط با کوبیدنش حس رضایت سراغت میاد و حس میکنی با این نوع رفتاره که برنده ای و میتونی حالا به منافع و قدرتی که دنبالش بودی برسی !!! 

و به همین دلیل بوده که تا به الان شیوه رفتاری دکتر صادق زیبا. کلام رو میپسندم که با وجود اصلاح. طلب بودنش کتمان نمیکنه اشتباها رو و هر جا اشتباهی باشه و ضعیف عمل شده باشه رو میگه . حتی اگه از سمت خودش بوده باشه . و اینروزها تنها دغدغه ام این شده که تا کی قراره با تخریب و وقاحت و دروغ ادامه بدیم و برای داشتن قدرت به هر شیوه ای دست بزنیم تا بهش برسیم و کاملا هم میدونم این یه رفتار ریشه ای تو وجود تک تکمونه که نبودنش یه رویاس واقعا !!

۰۳ارديبهشت

من آدمی معمولا تک بعدی بودم و تا به حال نشده که دو بعد یا چند بعد رو با هم خوب پیش ببرم ! آدم از این شاخه به اون شاخه پریدن هم نبودم و تا به اینجای زندگیم همیشه اون راهی رو که اول انتخاب کرده بودم به هر جون کندنی بوده به آخرش رسوندم . چه خوب چه بد به یه نتیجه ای رسوندمش اما این بار یه استثناست . اونی که به چشم میاد اینه که من خودم رو توی مسیری هل دادم که متفاوت تر از همه چیزهایی بوده که تا الان تجربه اش کردم .

جایی که الان هستم جاییه که اگه دوستام راجع بهش بشنون حتما کلی سوال تو ذهنشون میاد . چرا !!! چی شد که این تصمیم رو گرفتی !!! مطمئنی با روحیاتت جوره !!! بین اینهمه رشته چرا این !!! سوال هایی از این دست که میدونم میپرسن و واسه همین بوده که جز خونواده ام و آقای میم قاف کسی از اینکه من وسط راه از خوندن برای ارشد منصرف شدم ، خبر نداره ..

بله .. اولین باره که با همه وجودم دارم از رشته دوست داشتنیم دل میکنم و بیخیال اونهمه وقت و تلاش میشم و انتخابم میشه چیزی که همیشه دغدغه ام بوده و میخوام برم دنبال دغدغه ای که پشتش علاقه ای پنهان شده و تنها همین انگیزه و حس رضایت ناشی از درگیر شدن با مسائل آدم هاست که بهم انگیزه میده .

میدونمم برای یه حقوقدان و وکیل خوب شدن باید بیشتر از بقیه رقیب هام تلاش کنم و تلاش کنم و تلاش کنم (تکرار میکنمش چون بیش از تصورم تلاش میخواد ) تا چند سال دیگه همچنان درگیر این موضوع هستم و بقیه جنبه های زندگیم رو باید کنار بذارم و نادیده بگیرم اما این یه بار رو مطمئنم که راهم درسته و دیگه سردرگم نیستم :))

یکی از اون تغییرات یکی دو فصل گذشته همین بود . با ذهنی محاسباتی لابلای یه عده آدم با ذهنی تئوری پذیر و حفظیاتی قرار گرفتم اما ناراضی نیستم . 

۰۳مهر

برای چند وقتی دور میشوم از خانه و کاشانه مجازی ام . از جایی که تعلق خاطری دارم بس زیاد ..

شما باشید و چراغ خانه ام را روشن نگاه دارید و نگذارید تاری تنیده شود مابین این نوشته ها !!

اگر لایقم میدانید برای دلم گاهی دعایی کنید که دلخوش باشم به تلاشم و نتیجه اش ... میروم اما برمیگردم سه فصل بعد :) میروم اما بخشی از دلم اینجاست .

۲۷مرداد

لیوان آب خنکم رو سر کشیدم همین چند دقیقه قبل تر و یادم‌ اومد امروز چهارشنبه بوده ! همون چهارشنبهٔ دوست داشتنی که هر هفته به شکلی حتی خیلی کم و کوچولو برام فرق داشت و خاص بود !! عجیبه که دیگه یادم میره حتی چهارشنبه ها رو :/

همین الان که داشتم تایپ میکردم باز یادم اومد که بی هیچ توجه و برنامه قبلی شروع کاری مهم رو از همین چهارشنبه استارت زدم . هر چند خیلی زمان میبره تا نتیجه بده اما وصل شدن این شروع به چهارشنبه باعث شده که دلم خوش بشه به خوب بودنش . به ته این ماجرا :) به اینکه شاید انرژی خاص چهارشنبه هام من رو به خواسته ام برسونه :دی 

۲۸تیر

خب اگه بخوام از روزهای تیر ماهی بگم که تند و تند دارن میگذرن ؛ باید عرض کنم به حضور انورتون که روزهای من اینجوری میگذره که پر از روزمرگی و اینجور چیزهاس دیگه :) توقع نداشته باشین که تو این هوای به غایت گرم و سوزان بشه جایی رفت و تفریحی داشت :/ 

و باورتون میشه که امروز بعد از دو ماه رفتم مرکز شهر !!!! انقدر تغییرات جدید شهری زیاد بود که به داداشم میگفتم عه این بلواره کی اینجوری شده !!!! عه این مغازهه هم تغییر شغل داده که ! و از خوبی آسفالت یکی از خیابونا حرف میزدیم و شلوغی شهر که چه خبره این همه آدم ریختن بیرون و یه تحلیل اجتماعی هم داشتیم و آخر تحلیلمون هم به نتیجه ای نرسیدیم خخخخ

و اینکه چرا آخه انقده کتابا گرون شدن !!!! دو تا کتاب تست واسه ندا و یه اتود و پاک کن گرفتم 140,000 تومن ناقابل :|||| یعنی وقتی کارتم رو دادم که پول رو کم کنه علامت تعجب تو ابر بالای سرم محو نمیشد اصلا .. به داداشمم میگم ما با هزار تومن هامون کتاب و اتود میخریم اونوقت یارو خارجیه با هزار هاش ماشین خوب میگیره سوار میشه :// 

و در آخر هم تو این پست بی سر و ته شما رو به دیدن عکسی از روزمرگی هام دعوت میکنم :دی یه وعده شام کاملا سالم و سبک بدون ترس از اضافه وزن خخخخ :)

                 

۲۵تیر

چند شبی هست که تو حافظیه برنامه ای تلویزیونی زنده اجرا میشه و مابین اجراشون آیتم هایی دارن و امشب درست وقتی که داشت راجع به یکی از سوغاتی های شیراز که همون نون یوخه باشه ؛ آیتمی رو پخش میکردن ، یاد عید های بچگیم افتادم :)

اون زمان ها یکی دو هفته قبل از عید که میشد مامانم بساط نون یوخه رو آماده میکرد و نون یوخه میپخت و من کنارش مینشستم و خب یکی از لذت های همیشگی من این بوده که ناخنک بزنم و خوردن نون یوخه گرم یه چیز دیگه بود برام .‌. با اینکه همیشه خوراکی های مامانم رو به همه ترجیح دادم و خیلی برام دوست داشتنی بوده ولی نون یوخه های زن عموی کوچیکه بابام فوق العاده بودن و یکی از آرزوهای من این بود که برای عید دیدنی وقتی میان خونمون برای من از اون نون های خوشمزه که از شدت خوشمزگی بزاقت همینجور دهنت رو پر از آب میکنه ؛ بیارن . 

و خب همیشه یه حس حسودی که نمیشه گفت ولی یجور حسی شبیه حسادت نسبت به بچه های عموی دومم داشتم که مامانبزرگشون انقدر نون یوخه هاش خوب بودن :دی

خیلی مهارت میخواد برای باز کردن خمیرش و خوب در آوردنش و زمان زیادی میبره تا بتونی یاد بگیری و امشب یجوری دلم خواست که یاد بگیرم این کار رو که یه سنت و هنر قدیمی هست که خیلی کمرنگ و ناپیدا شده و دیگه کمتر کسی هست که عید ها نون یوخه آماده کنه و تقریبا هیچکدوم از دخترامون بلد نیستن :/

زده به سرم که همین الان شماره خونه مامان شمسی رو بگیرم و به مامان بگم فردا وقت برگشتن وسیله هایی که برای پخت لازمه رو با خودش بیاره و آموزش رو شروع کنه برام :دییییییی