یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۶۸ مطلب با موضوع «از دانشگاه» ثبت شده است

۱۵دی

معقولش اینه که آدم شب امتحان بشینه سر درس و مشقش نه اینکه بشینه جفت آقای پدر و حرف بزنه و اینترنت خونه رو شارژ کنه و مقداری آقای پدر رو هدایت کنه که پدرم صرفه جویی کن بس است دیگر این مقدار از مصرف :||| 

۰۲آذر

آذر با چهارشنبه ای شروع شده که با خودش بارون آورده و دیگر هیچ :))

                  

                                        عصر یه چهارشنبه

+آذر پر و پیمونی در پیش دارم و شلوغ و چقد چقد چقد خوشحالم که شلوغم و فرصت ول گشتن و فکرهای بیخود رو ندارم و دپرسی دور میشه ازم.

++با گوشی پست میذارم و خیلی کارا رو نمیتونم انجام بدم. مثلا نمیدونم جای عکس جای درستی هست یا نه!!! همین طور نمیتونم چیزی رو کپی کنم. لینک نمیتونم بذارم. رنگ فونتمم یهویی اینجوری شد و به حالت قبلی بر نمیگرده. کلا دست و بالم بسته شده :/

 

۲۱مهر

دو تا حرف رو باید تایپ میکرد تا ماجرا تموم بشه اما اینکارو نکرد . من هم رنجیدم و دندون روی هم گذاشتم و تو دلم لعنتش کردم که چرا یکبار هم که شده برای حال دوستش راضی نمیشه کاری رو بکنه . ساده ترین کار بود . اینکه کلمه نه رو تایپ کنه تو اون گروه و من رو نجات بده از اون همه فشاری که ناخواسته و از ناکجا آباد به سمتم روونه شده بود .

شب که شد و ماجرا تموم شد و تنهای تنها بودم داشتم تصمیم میگرفتم نون رو به سطل حذفی های زندگیم اضافه کنم . چرا که یادم به جمله همیشگی بابام افتاده بود که میگفت دوستت اگه لحظه های سختت کنارت نباشه و جا بزنه بدون که دوستت نیست . تو همه این ده سال و خورده ای که نون رو میشناختم تنها همین یک بار انقدر لازم بود حضورش و همراهیش اما دریغ کرد . 

من آدمی بودم و هستم که فرصت جبران زیاد میدم به آدم ها و با چند تا اشتباه کنارشون نمیذارم اما روزی که حذف بشن از دنیام جوری حذف میشن که انگاری هیچ وقت و هیچ کجا چنین آدمی توی دنیام نبوده و نیست و به هیچ وجه دیگه جایی براشون تو زندگیم ندارم . حتی برای روبرو شدن از سر اتفاق و سلام کردن یا جواب سلام دادن . میدونم بده این نوع رفتار و باید متعادل کردش ولی تا این لحظه از عمرم دو نفر جا گرفتن تو سطل حذفیات زندگیم و نون نفر سومی هست که اونجا میره و مطمئنم برای همه عمرم نون پاک پاک شده از روزهای آینده ام . بده که آدم به این نقطه برسه اما وقتی رسید فقط باید بخشید و رها کرد ولی فراموش هرگز ..

۲۰مهر

دیشب وقتی که رفتم بخوابم میدونستم فردا صبح با حال ناخوشی روبرو میشم به همین دلیل گفتم تا هنوز سرماخوردگی و آلرژی هر دو غالب نشدن بهم یه کم کتاب بخونم و بعد بخوابم . دست کردم از قفسه کتاب کنار تختم کتاب بیلی از آنا گاوالدا رو برداشتم ولی وقتی شروعش کردم اصلا نمی فهمیدم چی دارم میخونم و دلیلش حرفی بود که یکی از هم کلاسی های سابق بهم گفته بود و من چقدر پر از خشم بودم و نفرت و دلم میخواست توضیح بدم که سوتفاهم بوده و اشتباه بهش گفتن . اما از اونجایی که دارم تمرین میکنم خودم رو توضیح ندم و تلاش نکنم که بگم دارین اشتباه میکنین تنها پرسیدم چه کسی اون صحبت رو از جانب من گفته و منتظر موندم عصبانیتم کم بشه و مثل قبل ترها هیجانی حرف نزنم .

تا وقت خوابم جوابی نداشتم و بعد گوشیم رو خاموش کردم و خوابیدم . تا صبح اما نه خوب خوابیدم و نه خواب های خوب دیدم و گلوم میسوخت و تنم میلرزید . صبح که بیدار شدم آب نمک غرغره کردم و آب گرم و لیمو عسل خوروندم به خودم و ذهنم هنوز پیش حرف دیشب بود که شخصیتم پایین آورده شده بود و توهین دیده بودم لابلای حرفای به ظاهر محترمانه . جوابش رو خوندم و صبحم با آتیش عصبانیتم داشت به فنا میرفت و باز خودم رو گفتم بیخیال بابا این آدم کیه که بخوای بخاطر دو کلمه حرفش روزتو بهم بریزی . جواب ندادم و در عوض با دوستیم که فکر میکردم این موضوع رو گفته باشه شروع کردم به حرف زدن و گفتش اونم طاقتش طاق شده بوده از این مزاحمت ها و اسم منم اون وسط آورده و طرف هم اومده خودش رو پیش من تطهیر کنه و بگه از من مایه نذار !!! همه عصبانیتم از این بود که این بشر چه چیزی در خودش دیده که گمون کرده من بخوام توی صحبت هام ازش مایه بذارم و من یه آدم صد پله پایین تر از خودم رو بخوام نردبون خودم کنم !!! الله الله الله ... تو همه سال های عمرم این اولین باری بود که پشت سرم توهماتی گفته بودن و به گوشم رسیده بود و منفجر شده بودم . ولی خوبی ماجرا این بود که بازم تونستم حواسم رو جمعِ کنترلم کنم و نذارم هیجانی بشم و همه چیز رو خراب کنم :))

و حالا بعد اون اعصاب خوردی اول صبح شیر گرم کردم و لیست کارهام رو نوشتم و فکر میکنم فقط بتونم لباس ها رو بریزم توی ماشین و ناهار امروز ظهر رو آماده کنم و خبری از تمیزکاری آشپزخونه و سرویس بهداشتی و اتاق ها نباشه ! 

+ پ.ن : کتاب های خوب و گیرایی که تا حالا خوندین رو جهت معرفی کامنت کنین لطفا . میخوام نمایشگاه کتاب شهرم رو باز بزنم بیارم خونه به کمکتون :دی

۰۲تیر

یا من خیلی استانداردهای سخت گیرانه ای دارم یا هم دیگران زیادی سهل گیر هستن نسبت به خودشون و مسائل اطرافشون .

و همیشه با این سخت گیری روبرو بودم و هیچ وقت تو هیچ زمینه ای خودم رو خوب و لایق و کامل و قابل قبول ندونستم و اونی بودم و هستم که خودم رو سطح پایین دونستم و با بهتر از خودم ها مقایسه کردم خودم رو :| و ناراضی از وی درون .

من سطح دانشم رو تو رشته خودم بسیار بسیار پایین میبینم و میدیدم و همیشه خودم رو با یکی دو پله بالاتر ها که تو دانشگاه های بهتری درس میخوندن مقایسه میکردم و میگفتم تو هیچی نیستی و حیف مهندس که بخوان به تو بگن . در همین حد خود کم بین بودم و هستم :||||

یا دایره لغات روزمره ام و توانایی نگارش و نوشتنم رو همیشه به باد انتقاد گرفتم و گفتم شیوه گفتنت تکراریه و کلمه هات باید هر بار فرق کنه و چیز جدیدی داشته باشی :/ 

یا همین زبان دونستن . با خودم همیشه در حال جدال بودم که تو چقد سطح زبانت پایینه و نمیتونی راحت صحبت کنی و هیچ چیز بدرد بخوری نداره برای نشون دادن و برو بمیر با نداشته هات :|||

بعد از وقتی بین بچه های رشته جدیدم جا گرفتم میبینم نه خب بی انصافیه که بگم بد هستم و خیلی سطح پایین . و حتی با دیدن بچه ها با انگیزه کم و علاقه نداشته ای که بینشون موج میزنه ؛ فس میشم و میگم به کجا میخوایم بریم با این سطح پایینی که داریم تو همه چیز !!!! و چقدر همه چیز با استانداردهای تعریف شده توی ذهنم  فرق داره و با این حال چرا اونها خوشحال هستن و من نه !! چرا اونها راضی هستن از شرایطشون و حتی بدنبال آسون تر کردن چالش ها هستن و من برعکس دنبال اینم که بیشتر بهم سخت گرفته بشه تا یه کم خوشحال بشم و کمی حس رضایت درون رو بچشم !!

و خب با وجود جامعه ای که من الان توش زیست میکنم و اکثریت آدم های اطرافم رو شامل میشه اصلا هم ذره ای از خود کم بینی من کم نشده و همچنان خودم رو تو پایین ترین لول میبینم و معتقدم که من هیچی برای عَرضه ندارم ..

۲۹خرداد

یه دردی هم هست که همیشه دچارش بودم و هم اکنون نیز هم ؛ بی انرژی بودن واسه آخرین امتحاناس . یعنی اگه مهم ترین و مورد علاقه ترین درسمم باشه ولی اگه امتحان آخری باشه از محالات هست که لادن براش بخونه :|||| 

یعنی میخوام بگم بعضی عادت ها درمون نداره :||

۰۳ارديبهشت

من آدمی معمولا تک بعدی بودم و تا به حال نشده که دو بعد یا چند بعد رو با هم خوب پیش ببرم ! آدم از این شاخه به اون شاخه پریدن هم نبودم و تا به اینجای زندگیم همیشه اون راهی رو که اول انتخاب کرده بودم به هر جون کندنی بوده به آخرش رسوندم . چه خوب چه بد به یه نتیجه ای رسوندمش اما این بار یه استثناست . اونی که به چشم میاد اینه که من خودم رو توی مسیری هل دادم که متفاوت تر از همه چیزهایی بوده که تا الان تجربه اش کردم .

جایی که الان هستم جاییه که اگه دوستام راجع بهش بشنون حتما کلی سوال تو ذهنشون میاد . چرا !!! چی شد که این تصمیم رو گرفتی !!! مطمئنی با روحیاتت جوره !!! بین اینهمه رشته چرا این !!! سوال هایی از این دست که میدونم میپرسن و واسه همین بوده که جز خونواده ام و آقای میم قاف کسی از اینکه من وسط راه از خوندن برای ارشد منصرف شدم ، خبر نداره ..

بله .. اولین باره که با همه وجودم دارم از رشته دوست داشتنیم دل میکنم و بیخیال اونهمه وقت و تلاش میشم و انتخابم میشه چیزی که همیشه دغدغه ام بوده و میخوام برم دنبال دغدغه ای که پشتش علاقه ای پنهان شده و تنها همین انگیزه و حس رضایت ناشی از درگیر شدن با مسائل آدم هاست که بهم انگیزه میده .

میدونمم برای یه حقوقدان و وکیل خوب شدن باید بیشتر از بقیه رقیب هام تلاش کنم و تلاش کنم و تلاش کنم (تکرار میکنمش چون بیش از تصورم تلاش میخواد ) تا چند سال دیگه همچنان درگیر این موضوع هستم و بقیه جنبه های زندگیم رو باید کنار بذارم و نادیده بگیرم اما این یه بار رو مطمئنم که راهم درسته و دیگه سردرگم نیستم :))

یکی از اون تغییرات یکی دو فصل گذشته همین بود . با ذهنی محاسباتی لابلای یه عده آدم با ذهنی تئوری پذیر و حفظیاتی قرار گرفتم اما ناراضی نیستم . 

۱۷مرداد

منتظر بودم و روی نیمکت های روبروی انتشارات دانشگاه نشسته بودم و به هر چیزی فکر میکردم . خصوصا به دور شدنم از اون همه امید ! که چی شد و چجوری شد که اون همه امیدواری و نگاه مثبتم انقدر ازم فاصله گرفت و حالا چند ماهی میشه که روزها و ماه هام رو بی هیچ حس مثبت و خوبی نسبت به روزهای آینده پشت سر میذارم و همه تلاش هام برای زنده کردن شوقم نسبت به فرداها بی نتیجه مونده و بیرنگ شده زندگیم بدون امیدواری !

بعد از اینکه دغدغه اینروزهام رو گذاشتم کنار و بهش گفتم لطفا خودت درست بشو و نخواه که من کاری کنم ؛ ساعتم رو نگاه کردم و کلافه شدم از انتظار برای رسیدن یکی از دوستام که هیچ وقت آن تایم بودن براش مهم نبوده . فکر میکنم آدم ها تو روابط دوستیشون باید یه سری چیزها رو رعایت کنن و به یه حداقل هایی که خواسته دوستشون هست احترام بذارن ..

بالاخره دوستم رسید و تو هوایی که کمی بهتر شده نسبت به هفته های قبل و دیگه شرجی نبود ، مسیر دانشکده رو چند باری رفتیم و باز برگشتیم و هیچ کدوم از کارهامون انجام نشد و نهایت این همه اینور و اونور رفتن این بود که منِ همیشه با ادب که ساده ترین کلمه های بی ادبانه رو هم نمیدونم ؛ مدام میگفتم گاو ها :| خرا :| 

بیشترین دلیل ناراحتیم هم بابت بداخلاقی های مدیر آموزشمون بود . تو مخیله ام نمیگنجه که چه دلیلی داره که این بشر انقدددددددددد بداخلاق و خشمگینه :||||| یک بار من این مرد رو با یه لبخند حتی کوچولو هم ندیدم ! باور کن که کمی خوش خلق بودن اول از همه حال خودت رو خوب میکنه بعد دیگران رو ..

به وقت برگشت هم که روی صندلی جلویی سرویس دانشگاه نشسته بودم هیچ حوصله دختر بغل دستیم رو نداشتم و هندزفری رو چپوندم توی گوشم و همراه حجت اشرف زاده میگفتم " ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار " و تو پیاده روی خیابون اصلی محلمون وقتی زیر نارنج ها راه میرفتم تو دلم میگفتم کاش عطر بهار نارنج واسه مدت بیشتری موندگار بود و میشد وقت رد شدن از پیاده رو ها بیشتر لذت برد و نفس های عمیق تری رو بکشی :)

عصر امروز هم تو خونه موندم و خودم رو برای فردا شبی آماده کردم که قراره حسابی خوش باشم و واسه دخترعموهه که 9 ماه ازم کوچیکتره و از بچگی با هم خوب بودیم ، کل بکشیم و بفرستیمش به یه شهر دور و براش روزهای پر از شادی های عمیق رو آرزو کنم و دلم حس مبهمی داشته باشه از اینکه یادم بیاد ممکنه خیلی خیلی کمتر از قبل ببینمش .. هر چند که چند وقتی بود کمتر همدیگرو میدیدیم !

۱۵مرداد

یک ماه و نیم پیش ، شب آخر سفرمون بود که یکی از پسرای انجمنمون ؛نیما (قبلا یه بار اینجا اسمش رو آوردم ) ؛ بهم گفت حالا که اونجا هستی برام دعا کن ! من هم روی تخت درازکش بودم و دلم رو که پر از حال های تازه بود پر کردم از حس هایی برای نیما و از ته دلم براش دعا کردم .. اما چه میدونستم که ممکنه انقدر زود خواسته اش برآورده بشه و رفیق 12 ساله ام رو از خدا خواسته باشه و حالا دستاش توی دستای رفیقم باشه و من پر از شوق شده باشم حالا :)))

دلم میخواست آرزو رو بغلش میکردم و فشارش میدادم و از ذوق جیغ میزدم و چشم های عسلیش رو نگاه میکردم .. حس خیلی خوبیه وقتی ببینی دو تا از دوستات با هم جفت شدن و احساس دوشت داشتنی و شیرینی بینشون هست که تو با هر بار دیدنشون انگاری بار اولی هست که شنیدی با هم نامزد شدن .. واااااای :))) 

از اون جمع 10 نفره ته کلاس پیش دانشگاهی اولین دخترمون ، مردی رو با عشق و از سر علاقه وارد زندگیش کرد امروز :)  وای که چقد ذوقی ام من و همش لبخندی ام و برای نیما و آرزو خوشحالم و دلم همش براشون آرزوهای خوب خوب داره :)

۲۵تیر

حتی اگه بدونی که هیچ وقت شاید با اون دوست راجع به دغدغه هات ، آرزوهات و مسائلت حرف نزنی ؛ اما همین که بهت بگه هر وقت هم صحبتی خواستی من هستم ؛ دلگرم کننده اس .

همین که اون دوست تو رو خوب بدونه و بهت بگه دختر مهربون و دوست داشتنی ای هستی ، در حالی که خودت اصلا اینجوری فکر نمیکنی راجع به خودت ، دلت رو آروم میکنه که از این چند میلیارد آدم یه نفر هست که با همه تفاوت هاش نسبت به تو ، حتی جنسیتش ، تو رو میشنوه و وقتایی که ناامیدی بهت غلبه کرده کلی راهکار میده که امیدت برگرده .

یه دوست که دوره اما حواسش هست که تو هستی و بیشتر از خودت بهت اطمینان داره . به تواناییت !