یادداشت های یه دخترِ اسفندی

۹۴ مطلب با موضوع «نو تجربه ها» ثبت شده است

۳۰آبان

همیشه اینجوریه ماه هایی رو که دوست دارم یه اتفاقی توش میفته که علاقم رو به اون ماه بیشتر میکنه و در عین حال اتفاق هایی هم تو همون ماه میفته که میشن ناخوشایند ترین و اولین تجربه تلخ تو موردی خاص !

مثل بهمن ها، اردیبهشت ها، شهریور ها، و حالا آبان ...

در عجبم از این !!! 

تنها امیدوارم اسفند این شکلی نشه و گرنه میرم یقه روزگار رو میگیرم و درگیری فیزیکی پیدا میکنم باهاش و تا جا داره لگد کوبش میکنم ...

۲۰مهر

دیشب وقتی که رفتم بخوابم میدونستم فردا صبح با حال ناخوشی روبرو میشم به همین دلیل گفتم تا هنوز سرماخوردگی و آلرژی هر دو غالب نشدن بهم یه کم کتاب بخونم و بعد بخوابم . دست کردم از قفسه کتاب کنار تختم کتاب بیلی از آنا گاوالدا رو برداشتم ولی وقتی شروعش کردم اصلا نمی فهمیدم چی دارم میخونم و دلیلش حرفی بود که یکی از هم کلاسی های سابق بهم گفته بود و من چقدر پر از خشم بودم و نفرت و دلم میخواست توضیح بدم که سوتفاهم بوده و اشتباه بهش گفتن . اما از اونجایی که دارم تمرین میکنم خودم رو توضیح ندم و تلاش نکنم که بگم دارین اشتباه میکنین تنها پرسیدم چه کسی اون صحبت رو از جانب من گفته و منتظر موندم عصبانیتم کم بشه و مثل قبل ترها هیجانی حرف نزنم .

تا وقت خوابم جوابی نداشتم و بعد گوشیم رو خاموش کردم و خوابیدم . تا صبح اما نه خوب خوابیدم و نه خواب های خوب دیدم و گلوم میسوخت و تنم میلرزید . صبح که بیدار شدم آب نمک غرغره کردم و آب گرم و لیمو عسل خوروندم به خودم و ذهنم هنوز پیش حرف دیشب بود که شخصیتم پایین آورده شده بود و توهین دیده بودم لابلای حرفای به ظاهر محترمانه . جوابش رو خوندم و صبحم با آتیش عصبانیتم داشت به فنا میرفت و باز خودم رو گفتم بیخیال بابا این آدم کیه که بخوای بخاطر دو کلمه حرفش روزتو بهم بریزی . جواب ندادم و در عوض با دوستیم که فکر میکردم این موضوع رو گفته باشه شروع کردم به حرف زدن و گفتش اونم طاقتش طاق شده بوده از این مزاحمت ها و اسم منم اون وسط آورده و طرف هم اومده خودش رو پیش من تطهیر کنه و بگه از من مایه نذار !!! همه عصبانیتم از این بود که این بشر چه چیزی در خودش دیده که گمون کرده من بخوام توی صحبت هام ازش مایه بذارم و من یه آدم صد پله پایین تر از خودم رو بخوام نردبون خودم کنم !!! الله الله الله ... تو همه سال های عمرم این اولین باری بود که پشت سرم توهماتی گفته بودن و به گوشم رسیده بود و منفجر شده بودم . ولی خوبی ماجرا این بود که بازم تونستم حواسم رو جمعِ کنترلم کنم و نذارم هیجانی بشم و همه چیز رو خراب کنم :))

و حالا بعد اون اعصاب خوردی اول صبح شیر گرم کردم و لیست کارهام رو نوشتم و فکر میکنم فقط بتونم لباس ها رو بریزم توی ماشین و ناهار امروز ظهر رو آماده کنم و خبری از تمیزکاری آشپزخونه و سرویس بهداشتی و اتاق ها نباشه ! 

+ پ.ن : کتاب های خوب و گیرایی که تا حالا خوندین رو جهت معرفی کامنت کنین لطفا . میخوام نمایشگاه کتاب شهرم رو باز بزنم بیارم خونه به کمکتون :دی

۰۵مهر

 یه شهریور خاطره موند از تابستون و مهره حالا :)

از روزهای روزگارم همین بس که تنهاترین روزهای عمرم به حساب میان . بابام رو فقط کنارم دارم اونم به وقت ناهار و شام و خواب . 

۲۱مرداد

1- عقل رِس کلمهٔ مورد استفاده مامانمه وقتی که میخواد صاحب عقل شدن رو بیان کنه . حالا با قرض گرفتن این کلمه از مامانم ؛ میخوام بگم برای من یکی از نشونه های عقل رِس شدنم این هست که فهمیدم آرامش شخصیم مهم تر از هرررر شخص و چیزی هست و تا جای ممکن دور وایمیستم و خودم رو درگیر نمیکنم . حرفم اینه که خیلی موقعیت ها و آدم ها با همه ارزشی که برام دارن بالاتر از خودم قرار نمیگیرن و خودم رو کنار میکشم و سکوت میکنم و به کار خودم ادامه میدم . با این رفتار اولین چیزی که بدست میارم کمتر ناراحت و عصبی شدنه و بعد حفظ کردن کیفیت رابطه ام با اون آدم هاست که بخاطر یکی تو چشم اونیکی آدم بده نمیشم . یه چیزهایی انقدر تکراری میشن و درست نمیشن که دیگه تلاشی برای درست کردنش نمیکنم و نمیجنگم .

2- یک سال آینده سبک زندگی جدیدی رو تجربه میکنم . یجورایی توی موقعیتی قرار میگیرم و به طور ناخواسته ای اول به خودم ثابت میکنم که میتونم بین مشغله درسی و کارهای شخصی و اداره یه خونه ؛ تعادل داشته باشم و از طرفی هم به خانواده گرامی نشون خواهم داد که وقتی زمانش برسه لادن میتونه از پس خیلی کارها بربیاد و خب خیلی هم دوست دارم مامانم کمتر اطرافم یافت بشه و زیاد به خونه و من و بابا سر نزنه .

3- اعتراف میکنم هنوز تردید و قضاوت و پیش داوری دارم . اعتراف میکنم کم میارم گاهی از اینهمه بالا پایین کردن و فکر کردن و دو دو تا چهارتا کردن برای هندل کردن و درست جلو بردن رابطه . سخت میشه گاهی . اینکه حس های متفاوتت رو درک کنی و راه درست رو پیدا کنی و به شکل درستی بیان کنی خواسته ها و حرف ها رو . کنار بیای با محدودیت های هر دو طرف رابطه . با همه اینها میل به ادامه دادن دارم و این بخش شیرینیه :)

4- کسی از توکا خبری داره ؟ وبلاگش چی شده ؟ امیدوارم اینجا رو بخونه هنوز و خبری از خودش بده . 

۰۶تیر

لابلای اون شلوغی و وقتی چیزهایی تو فکرم میومد که دوستشون نداشتم و سردرد داشتم حرف از رفتن به خونه مامان شمسی هیچ تاثیری روی مامان نداشت و همراهم نمیومد و منم نمیخواستم تنهایی از اونجا برم . داداشم زنگ زد و دلم خوش شد که بلند میشیم و میریم اون چند ساعت مونده تا شب رو استراحت میکنم و میتونم امیدوار باشم که شب پر انرژی و شاد باشم .

این رو دوست دارم بگم که مامان شمسی من در واقع با اسم شمسی صدا زده نمیشه و اسمی که همه با اون صداش میکنن کوثر هست و من اما اسم شناسنامه ایش رو بیشتر دوست دارم و اینجا با اسم رسمیش ازش حرف میزنم :)

دیدن مامان شمسی همیشه بهم حال خوبی رو داده و همه این آرامش واقعی ای که اونجا تجربه اش میکنم بخش زیادیش به سادگی و مهربونی مامان بزرگم برمیگرده که هیچ نوه ایش نیست که دلش براش نره . 

لباسم رو عوض کردم و میخواستم زیر باد کولر بخوابم و مهربونیش اجازه نمیداد بذاره جایی که من میخواستم بخوابم و جای دیگه ای رو میگفت بیا بخواب که آروم بگیری و یه مسکن داد بهم . خوش صحبتیش با مامان و داداش و به قول خودم حرف ها و کارهای خوشمزه اش یادم اومد و بی توجه سردردم شدم و چایی دم کردم براش و نشستم کنارش و حرف هاش رو شنیدم . تو خیالاتم میگفتم کاش خدا این عزیز رو تا چند وقتی برام نگه داره و یه کوچولو بتونم دلش رو خوش کنم و محبت کنم بهش . بیام توی تنهاییاش کنارش باشم و حیاطش رو آب و جارو کنم . حرف هاش رو بشنوم و بشینم برام صحبت کنه و دیگه از تنهایی گله نکنه .

با خودم میگفتم چطور دلمون میاد این مهربون زیبا رو تنها بذاریم و یادمون بره تو وقت پیریش بیشتر دوست داره ما رو کنار خودش داشته باشه ! 

عصر شده بود و هوا کمی خنک تر شده بود و نیم چرت من بهتر کرده بود حالم رو و با داداش و مامان و بابا و مامان شمسی بستنی خوردیم و حرف زدیم و خندوندمش و سر غروب با لهجه ترکی میگفت مامان الهی همه بَبِه هام دلشون خوش باشه و شما ها رو ببینم لبتون خندونه :) 

بردمش توی حیاط و نشوندمش روی تخت و چشمم به همه اون گل ها و درخت هاش افتاد که شده سرگرمی این روزهاش . که هر بار یه ماجرایی داره با هر کدوم و وقتی بهش میگیم اذیتت میکنن و بذار خشک بشن و رسیدگی نکن بهشون ؛ ناراحت میشه . درخت نارنج هاش که از بچگی های من داشتتشون ، نارنگی هاش ، ازگیل ، نخل ، هلو ، انار و رزهاش و باغچه سبزی هاش ... منم دلم نمیاد برم تو اون خونه و نبینم اون همه سبزی و سر زندگی و انرژی خوبی که اون گیاه ها بهم میده . 

روی تخت نشستم کنارش و باهاش از همین روزمره هام میگفتم که بهم گفت مامان انقد خوشم میاد همیشه رنگ روشن میپوشی و وقتی داداشت قبل از ظهر لباست رو آورد اینجا و آویزون کرد و ازش پرسیدم و گفت اینا واسه لادنه چقدر خوشم اومد و خوشحال شدم .. من اما نمیدونم چرا نتونستم مثل همیشه نباشم و این بار بغلش بگیرم و ببوسمش و خب همیشه از اینکه نمیتونم دوست داشتنم رو با بغل گرفتنش بهش نشون بدم ناراحتم . 

چشمام همینطور همه جزئیات خونه زندگی مامان بزرگم رو میدید و انگاری بار اولم بود که اونجا بودم و همش یه سری خیالات خوش توی ذهنم بود و چقدر دلم میخواست منم همچین خونه خوش حسی رو برای خودم میساختم و مالکش میشدم تا که هر صبح و هر شب چشمم به چیزهای خوب باز بشه .

لباسم رو باز عوض کردم و راهی شدم و تنهاش گذاشتم و برگشتم . نگفتم بهش که شاید اگه نشد ناراحت بشه و به مامان گفتم یه هفته ای میخوام بیام پیشش بمونم و یکبار قبل از اینکه دیر بشه و باز حسرت بخورم که چرا نرفتم ببینم عزیزهام رو ، کنارش باشم و نوه باشم براش و دلش رو خوش کنم و حال خودمم خوب بشه با بیشتر کنار مامان شمسی بودن :) 

۰۲تیر

یا من خیلی استانداردهای سخت گیرانه ای دارم یا هم دیگران زیادی سهل گیر هستن نسبت به خودشون و مسائل اطرافشون .

و همیشه با این سخت گیری روبرو بودم و هیچ وقت تو هیچ زمینه ای خودم رو خوب و لایق و کامل و قابل قبول ندونستم و اونی بودم و هستم که خودم رو سطح پایین دونستم و با بهتر از خودم ها مقایسه کردم خودم رو :| و ناراضی از وی درون .

من سطح دانشم رو تو رشته خودم بسیار بسیار پایین میبینم و میدیدم و همیشه خودم رو با یکی دو پله بالاتر ها که تو دانشگاه های بهتری درس میخوندن مقایسه میکردم و میگفتم تو هیچی نیستی و حیف مهندس که بخوان به تو بگن . در همین حد خود کم بین بودم و هستم :||||

یا دایره لغات روزمره ام و توانایی نگارش و نوشتنم رو همیشه به باد انتقاد گرفتم و گفتم شیوه گفتنت تکراریه و کلمه هات باید هر بار فرق کنه و چیز جدیدی داشته باشی :/ 

یا همین زبان دونستن . با خودم همیشه در حال جدال بودم که تو چقد سطح زبانت پایینه و نمیتونی راحت صحبت کنی و هیچ چیز بدرد بخوری نداره برای نشون دادن و برو بمیر با نداشته هات :|||

بعد از وقتی بین بچه های رشته جدیدم جا گرفتم میبینم نه خب بی انصافیه که بگم بد هستم و خیلی سطح پایین . و حتی با دیدن بچه ها با انگیزه کم و علاقه نداشته ای که بینشون موج میزنه ؛ فس میشم و میگم به کجا میخوایم بریم با این سطح پایینی که داریم تو همه چیز !!!! و چقدر همه چیز با استانداردهای تعریف شده توی ذهنم  فرق داره و با این حال چرا اونها خوشحال هستن و من نه !! چرا اونها راضی هستن از شرایطشون و حتی بدنبال آسون تر کردن چالش ها هستن و من برعکس دنبال اینم که بیشتر بهم سخت گرفته بشه تا یه کم خوشحال بشم و کمی حس رضایت درون رو بچشم !!

و خب با وجود جامعه ای که من الان توش زیست میکنم و اکثریت آدم های اطرافم رو شامل میشه اصلا هم ذره ای از خود کم بینی من کم نشده و همچنان خودم رو تو پایین ترین لول میبینم و معتقدم که من هیچی برای عَرضه ندارم ..

۲۰ارديبهشت

1- اگه قراره دست هاتون رو با لاک خوشکل تر نشون بدین لطفا لطفا لطفا با لاک لب پر شده تو جمع های عمومی ظاهر نشین !! با اینکار شلخته تر و نامرتب تر به چشم میاین :// اگه حوصله و وقتش رو ندارین که دو سه روز یکبار ناخن هاتون رو بهش برسید و لاکش رو تمدید کنین ، بهتره که اصلا لاک نزنین .

مرسی ... اه !!!

2- با اینکه چند ماهی بیشتر نیست که موهام رو کوتاه کردم باز دلم میخواد کمی مرتبش کنم و مدلی بهش بدم و وقتی از تصمیمم به مامانم گفتم با چنان نهههههههههههههههههههه غلیظی مواجه شدم که به عمرم ندیده بودم . خط و نشون هم کشیده شد برام و گفته شد که اون همه موهات بلند و خوش حالت شده بودن چرا رفتی الکی کوتاهش کردی و حالا دیگه نمیذارم کوتاه تر از این بشه !!!! ولی من آخرش کار خودم رو میکنم :))))))))

3- اردیبهشت امسال چقدر هنوز هوای جنوب خوبه و من هنوز میتونم شبا رو تو اتاقم بخوابم بی اینکه بخوام نقل مکان کنم و در جوار کولر به سر ببرم :)))) و در خواب دوست ترین روزهام سه بار در روز بخوابم و نزدیک به 11 ساعت بخوابم  :دییییی

4- حرف میزدم و میگفتم اگه چهار سال قبل این راه رو میرفتم نمیتونستم این دیدی که الان دارم رو داشته باشم . الانه که میدونم چیکار باید کرد و چچوری بهتر میتونم پیش برم و شانس موفقیتم رو بیشتر کنم . بعضی چیزا دیر پیش اومدنش با ارزش تره حتی اگه فکر کنی دیر شده باشه و نمیتونی دیگه ازش استفاده چندانی کنی . اینطور نیست اصلا چون تو دیگه از ارزشش باخبری و بیشتر و بهتر و عمیق تر میتونی لذت ببری ازش یا هر حس دیگه ای که قراره ازش بگیری . البته که استثنا هم داره و شامل یه سری اتفاق ها مطلقا نمیشه .

۱۴ارديبهشت

1- خیلی وقته که دارم روی خودم کار میکنم که نخوام خودم رو به کسی توضیح بدم و تلاش کنم که به مخاطبم بفهمونم که اشتباه فکر میکنی . از دیروز بعد از ظهر هم تا به الان دارم فکر میکنم اونروزی که تلاشی برای تغییر فکر کسی نکنم و نخوام بهش بفهمونم که نظرش اشتباس ، قطعا اونروز میتونم بگم که کمی بزرگ شدم . همون روز که با داشتن نظر و سلیقه کاملا متفاوت با دوستی بتونم به ارتباطم ادامه بدم و صرف تفاوت فکری تو زمینه هایی خاص قطع ارتباط نکنم .. مثل این یک ساله نباشم که خیلی از دوستام رو فیلتر کردم و از نزدیک ترین هام هم دارم دوری میکنم بخاطر تفاوت های رفتاری که بینمون هست و هر بار خودم رو توضیح دادم براشون .

2- باید از نیازها و خواسته های کم و کوچیکم بگم هر چند که شاید کم اهمیت به نظر بیاد در ظاهر اما میدونم که گفتنش کمکه و بعدها مثل الانم نخواهم بود که یک روز رو با افکار ناخوشایند به سر کنم . هر چند که اشتباهی از سمت مخاطبم پیش نیومده ولی همیشه قبل از اینکه چیزی پیش بیاد حسش کردم و اینم از همون موارده .وقتی زندگی هامون رو میبینم میفهمم باید یاد بگیریم حرف بزنیم و نذاریم با برداشت های گاها اشتباهمون پیش خودمون قضاوت کنیم و تصمیم بگیریم برای واکنش . در حالی که میتونیم صبر کنیم کمی و تو وقت درستش از دلخوری ، برداشتمون و احساسمون بگیم . این تغییر رفتاری هست که باید امسالم تمرینش کنم و یاد بگیرم .

3- مامانم پسرخاله ای داره که بسیار به روز و با مطالعه و باهوش هست برعکس اون یکی قلش . زبان فرانسه رو خودش به تنهایی شروع به یادگیری کرد و بعد از قبل همین تسلطش به زبان فرانسه پیشرفت زیادی تو کارش کرد و یکی از معروف ترین شرکت های فرانسوی دنیا محل کار جدیدش شد . و بابت همین هم نشینی با فرانسوی ها استایلش کاملا مثل مردهای فرانسوی هست و من کاملا بابت استایلش دوستش دارم . هر چند که تا به الان باهاش صحبتی نداشتم ولی از صحبت هایی که از دیگران شنیدم میدونم که خیلی تفاوت دیدگاه داریم ولی خب این دلیلی نمیشه که موفقیت ها و ویژگی های مثبتش رو دوست نداشته باشم و دلم نخواد تو زمینه هایی مثل اون بشم . حالا این همه گفتم که بگم من هم تا به این سن هنوز کلاس زبان رو تجربه نکردم ولی علاقه زیادی به زبان داشتم همیشه ولی نمیدونم چرا اشتیاقی به ثبت نام تو یکی از زبانکده ها نشون ندادم و در عوض خودم سعی کردم به شکل خودخوان زبان رو یاد بگیرم . میدونمم یه روزی که نمیدونمم کی هست :دی باید معلم خصوصی بگیرم و زبانم رو قوی کنم ولی اینو میدونم که نمیخوام ریالی بابت این کار از خانواده ام بگیرم و میخوام خودم هزینه کنم بابتش .

4- روزهای اول اردیبهشت امسال رو شیراز بودم و دیدم که توریست ها بیشتر شدن نسبت به سال های پیش ولی اونچیزی که بیشتر به چشم میمومد سن توریست ها بود که جوون ها بیشتر شده بودن و چقدر این خوبه :)))) قبل ترها شاید جوون ترین ها سی و خورده ای سن داشتن ولی الان پسر ها و دخترهایی هم سن من و حتی جوون تر هم لابلاشون بود :))))) 

۰۸ارديبهشت

کله شقی و سر حرف خودم بودن یکی از عادت های همیشه ام بوده و الان فقط تنها فرقی که نسبت به قبل کردم اینه که خودم ازش باخبرم و دیگه میدونم یه جاهایی باید کوتاه بیام و نگم نه . سخته که خودت هم اعتراف کنی ولی از اونور هم خوبه که متوجهش میشی و شدتش رو کم میکنی و جاهایی که میدونی راهت و فکرت اشتباهه تسلیم میشی و بیشتر از این به راهی که برای تو نیست ادامه نمیدی .

از همه بیشتر ؛ داداشمه که منو بهتر میشناسه و حتی بهتر از خودم !! و یادمه سال کنکورم مدام بهم میگفت راهی که میری تهش چیزی که میخوای رو بهت نمیده و بیا حرف من رو گوش کن و کلی زمان انتخاب رشته ام باهام صحبت میکرد که بیخیال ریاضیات و فیزیک بشو . میگفت مهندسی خوبه و تو هم علاقه داری بهش و درسته که هم سراسری و هم آزاد میتونی چیزایی که میخوای رو بیاری ولی فکر کردی به اینکه تو علاقه ات واقعنی اینی که الان فکر میکنی نیست .. اجبارم نمیکرد اما همه چیز رو برام توضیح میداد و میگفت من بهتر ازت خبر دارم و بیرون و درونت رو با هم میبینم و میدونم بعدا یه جایی یه روزی برمیگردی از این راه . کله شقی من اما تو اوج خودش بود و میگفتم جاست مهندسی برق و نهایتش کامپیوتر و کوتاه نمیام .. 

من رشته ای که دوستش داشتم رو رفتم و چهار سال با علاقه وافر همه درساش رو خوندم و سعی کردم تا جایی که میشه راه های پیشرفتش رو ببینم و بشناسم و برای مرحله دومم که ارشد باشه از همون سال دومم تو فکر بودم و در حال جستجو . جالب بود که انقدر نسبت به هدفم و تلاشم اطمینان داشتم که خودم رو بعد از فارغ التحصیلی انداختم تو پروسه کنکور ارشد و استارت زدم از تیرماه سال پیش و جلو میرفتم . سختمم بود اوایل و گاهی توانم کم میشد و تو همون شب های مردادی و شهریوری هم با آقای میم قاف راجع به تصمیمم مشورت میکردم و هر چند تشویقم میکرد اما حس میکردم یه چیزی کمه ؛ یه چیزی اونجوری که باید نیست و من زود به زود خسته و دلسرد میشم . اوایل میگفتم دلیلش دوری چند ساله از روند کنکوره و کمی زمان میبره که شرایط برام جا بیفته و عادت کنم !

خب بعدش زمان گذشت و من پیش میرفتم و آذر و دی رو هم پشت سر گذاشته بودم اما همه اش ناراضی بودم و سردرگم . من عادتمه که همه چیز باید برام روشن باشه بدون هیچ نقطه تاریک و ابهام داری ، اما شب ها وقت خواب وقتی فکر میکردم و کلنجار میرفتم با خودم میدیدم رسیدن به چیزی که دارم براش وقت میذارم من رو راضی نمیکنه و سردرگمم و کلافه. برام شکل یه بازی حیثیتی داشت بیشتر تا اینکه بخوام واقعا اون دانشگاه رو . میگفتم تو رقابت با بعضی ها اون سال کم آوردم و حالا باید خودم رو ثابت کنم .. گاهی میگفتم خب تهش چی ؟!!! به فرض امسال اون رشته و دانشگاه رو بدست آوردی راضی میشی !!! همین رو فقط هدفت کردی ؟؟ دل خودت هم همین رو میخواد واقعاااا ؟!!!! 

کلافگی و سردرگمی از چهره ام میبارید و طبق معمول همه زود فهمیدن من یه چیزیم میشه .. گریه کردم از شدت مبهم بودن آینده ام و اینکه نمیدونم چی میخوام . یک هفته رو فقط فکر میکردم و نمیفهمیدم چمه و چاره ام چیه . اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که حتما این روند خسته ام کرده و نیاز به زمان دارم و باید کمی استراحت کنم تا دوباره برگردم تو مسیر . باز مثل همه وقتا داداشم اومد و گفت و گفت و حرف زد و حرف زد و من بالاخره اعتراف کردم و گفتم تو درست میگفتی سال 91 و من دوست دارم رشته ام رو ولی چیزی درونم هست که من رو به شک میندازه . حتی فرصت کاری ناچیزی که داشتم رو هم گفتم نمیخوام تو این شرایط .. من همیشه آدمی بودم و هستم که تو قید و بند و محدود به یه زمان خاص شدن رو دوست نداشتم . نمیتونستم با خودم کنار بیام و تو شرکتی مشغول به کار بشم و یک سری کارهای روزانه تکراری رو انجام بدم و نهایت مراوده ام چند تا مهندس برق باشه ..

انگاری که من یهو دنیا و افکار و عقاید و علایقم فرق کرده باشه و از این رو به اون رو شده باشم .. پیگیر شدم برای علاقه سال های دورم و کمی جستجو کردم و بعدش تصمیمم رو گرفتم و آروم شدم . و خوشحالم که الان انگیزه ای چند برابر دارم برای اون هدفه و زیاد دور نمیبینمش . الانه که دقیقا مثل رشته قبلیم وقتی مباحث کتاب ها رو میخونم حالم خوب میشه :))) وقتی از روزها و احوالاتم پرسیده میشه لبخند و چند تا بازوی قوی رو نشون میدم و میگم انگیزه دارم . شاید بچگانه یا مسخره باشه برای بعضی هاتون و با خودتون بگین دختره سرخوش و امیدوار اما منم که میدونم اون اتفاقی که میخوام داشته باشمش برام مهم تر از هر چیزی و نمیخوام کم بیارم به هیچ شکل .

این اونیه که من رو از خودم راضی میکنه :))))

۰۳ارديبهشت

من آدمی معمولا تک بعدی بودم و تا به حال نشده که دو بعد یا چند بعد رو با هم خوب پیش ببرم ! آدم از این شاخه به اون شاخه پریدن هم نبودم و تا به اینجای زندگیم همیشه اون راهی رو که اول انتخاب کرده بودم به هر جون کندنی بوده به آخرش رسوندم . چه خوب چه بد به یه نتیجه ای رسوندمش اما این بار یه استثناست . اونی که به چشم میاد اینه که من خودم رو توی مسیری هل دادم که متفاوت تر از همه چیزهایی بوده که تا الان تجربه اش کردم .

جایی که الان هستم جاییه که اگه دوستام راجع بهش بشنون حتما کلی سوال تو ذهنشون میاد . چرا !!! چی شد که این تصمیم رو گرفتی !!! مطمئنی با روحیاتت جوره !!! بین اینهمه رشته چرا این !!! سوال هایی از این دست که میدونم میپرسن و واسه همین بوده که جز خونواده ام و آقای میم قاف کسی از اینکه من وسط راه از خوندن برای ارشد منصرف شدم ، خبر نداره ..

بله .. اولین باره که با همه وجودم دارم از رشته دوست داشتنیم دل میکنم و بیخیال اونهمه وقت و تلاش میشم و انتخابم میشه چیزی که همیشه دغدغه ام بوده و میخوام برم دنبال دغدغه ای که پشتش علاقه ای پنهان شده و تنها همین انگیزه و حس رضایت ناشی از درگیر شدن با مسائل آدم هاست که بهم انگیزه میده .

میدونمم برای یه حقوقدان و وکیل خوب شدن باید بیشتر از بقیه رقیب هام تلاش کنم و تلاش کنم و تلاش کنم (تکرار میکنمش چون بیش از تصورم تلاش میخواد ) تا چند سال دیگه همچنان درگیر این موضوع هستم و بقیه جنبه های زندگیم رو باید کنار بذارم و نادیده بگیرم اما این یه بار رو مطمئنم که راهم درسته و دیگه سردرگم نیستم :))

یکی از اون تغییرات یکی دو فصل گذشته همین بود . با ذهنی محاسباتی لابلای یه عده آدم با ذهنی تئوری پذیر و حفظیاتی قرار گرفتم اما ناراضی نیستم .