یادداشت های یه دخترِ اسفندی

سه اپیزود از یک روز

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۷ ب.ظ

خب مثل هر یکشنبه با همون حالی که چند وقتیه دچارش شدم و اتفاقا حال خوبی هم هست و دلم رو گرم کرده ، داشتم میرفتم که برم دانشگاه و کوچه ها و خیابون ها رو برای رسیدن به بلوار اصلی ، یکی پس از دیگری پشت سر میذاشتم . تو فکر و خیالات خودم بودم که صدای دوپس دوپس ماشینی من رو از حالم بیرون کشید .. یه بوق ممتد و بعدش فکر کردن به اینکه کی قراره مردهای این آب و خاک یاد بگیرن که واسه هر کسی بوق نزنن و کی قراره این وضعیت رنج بار برای خانم ها تموم بشه و اصلا امیدی هست به اینکه یک روز هر آدمی سرش تو کار خودش باشه و با رد شدن از کنارشون زل نزنن توی چشمات و بعدش سر و وضعت رو برانداز نکنن و انقدر کنجکاو نباشن !!

رسیده بودم دانشگاه و روبروی انتشارات منتظر آسی و نازنین بودم اما هر چقدر به شروع کلاس نزدیک تر میشد حرص گرفتن من از آن تایم نبودن آدم ها بیشتر میشد .. آخه مگه چقدر سخته که سر وقت جایی باشیم و دیگران رو منتظر نذاریم ؟؟؟!!!  این مشکل همیشگی من با بیشتر آدم هاست که همیشه با تاخیر میرسن و وقت خودشون و بقیه براشون پشیزی ارزش نداره . بعد از یک ربع دیر رسیدن سر کلاس دکتر ش و اونهمه درس دادن و پی بردن به عمق فاجعه درس های خونده نشده و وقتی که دیگه کلاس تموم شده بود و کاری تو دانشکده نداشتم برای برگشتن به خونه تردید کردم و خواستم که کمی به تریبون آزاد با رییس جدید دانشگاهمون‌ گوش بدم . دغدغه های بچه ها بیشتر مالی بود و مشکلات خوابگاه و تغییر مکان دانشکده دامپزشکی . هیچکس به اون چیزی که من فکر میکردم اشاره ای نمیکرد . اصل موضوع شاید همین بود . چیزی که برای من این چهار سال یه دغدغه مهم بوده و هست و همینه که باعث شده نخوام دیگه مثل قبل باشم و تسلیم خواسته خانواده ام بشم و بگم که دغدغه من کیفیت درسی هست ، نه نزدیکی به خونه ... میخواستم که با صدای بلند بگم که آقای رییس جدید شما یه پالایش علمی بذار برای اساتید دانشگاهت و نذار که یه سری تحصیلکرده که اهمیتی به درس نمیدن و انگیزه ای رو به دانشجو تزریق نمیکنن  اساتید دانشگاه باشن و سطح علمی دانشگاهی که تا همین چند سال قبل جز یکی از بهترین های آزاد بود تا این حد پایین بیاد . نذار اونهایی که دغدغه یاد گرفتن و رشد کردن دارن همه انگیزشون تو این دانشگاه بمیره ..

هیچ کدوم از اینها رو نگفتم و راهم رو به سمت بوفه کج کردم و با یه اشترودل شکلاتی که ای کاش خرماییش رو داشتن ، آهنگ "چون موی تو" گوش میدادم و منتظر بودم که آرزو بهم زنگ بزنه و راجع به موضوعی باهاش صحبت کنم . ساعتی گذشته بود و با آرزو هم صحبت کردم و برگشتم به سمت خونه . لباسم رو عوض کردم و باز برگشتم به دانشگاه .. داشتم با یکی دو تا از بچه های پزشکی و معماری صحبت میکردم و ازشون کمک میگرفتم . هر چقدر که  صحبت هامون جلوتر میرفت سختی کاری که انتخاب کرده بودیم بیشتر به چشم میومد تا جایی که آرزو کم مونده بود منصرف بشه اما من لحظه به لحظه میفهمیدم که تنبلی رو باید کنار گذاشت و دقیقه نودی بودن رو یکبار برای همیشه تموم کنم ! چیزی که خیلی وقته میخوام از خودم دورش کنم اما هنوز نتونستم .

بعد از صحبت ها و خندیدن ها برگشتم خونه و ناهار خوردم و خزیدم توی اتاق سرد و تاریک عزیزم . پتو رو کشیدم روی سرم و چشمام رو بستم و آرزو میکردم وقتی بیدار میشم سردرد نداشته باشم . اسمس ها رو بی جواب گذاشتم و دوباره سرم رو بردم زیر پتو . خواب میدیدم اما انگاری بیدار هم بودم . صدای مامانم رو میشنیدم که میگفت لامپ حیاط رو روشن کن .. وای خدایا یعنی من این همه خوابیدم !!!! ساعت رو که نگاه کردم یک ربع از پنج عصر رد شده بود و باز گوشیم داشت زنگ میخورد .. توی دلم میگفتم که دوست دارم یه مدت گوشیم رو خاموش کنم و از دست آدم هایی که به وقت سوال های درسی دوستت میشن ، راحت باشم .. پتو رو کنار زدم و با موهای پریشونم و وقتی که داشتم چشمامو میمالیدم تصمیم گرفتم که تنبلی رو بذارم کنار و از همین امشب شروع کنم به تموم کردن کارهای درسی یکی از درس هام و فردا و پس فردام رو فول تایم درس بخونم برای چهارشنبه ای که امتحان دارم و بعد از اون هم برای دوشنبه درس بخونم .. خودم رو اجبار کردم به اینکه حداقل یک سوم از کارم رو انجام بدم و حالا همون وقتی هست که نصف کارم رو انجام دادم و شامم که یه بشقاب سالاد بود رو توی اتاقم خوردم و دارم راجع به همون درس توی نت یه سری چیزها سرچ میکنم تا کارم رو تکمیل کنم امشب حتما .. 

+ پ . ن : به نظرتون امیدی به کنار گذاشتن تنبلی هام هست ؟؟ هووووم ؟؟؟

+ پ . ن : من این پست رو یه کم از قبل نوشته بودمش منتها ساعت 23:18 کاملش کردم و الان انتشارش کردم :))  گفتم که بدونین و در جریان باشین ؛)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۲۲
لادن

نظرات  (۲)

من با پشتکاری که از تو سراغ دارم می گم که می تونیی :))
می دونی من همیشه علاقه تو رو به برق که میبینم و میزان تلاشت با خودم میگم من دلمو به چی خوش کرده بودم با اون علاقه  میزان تلاش برق خوندم:دی
پاسخ:
پشتکار دارم ولی نه دیگه اونقدر زیاد :دی
علاقه هست ولی توکا میدونی چیه ، مسیری که الان توش هستم خییییییییییییلی تلاش میخواد تا به اونچیزی که تو ذهنم هست برسم :/
مرسی از امید دهی :*
صد البته
پاسخ:
امیدوارم 


:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">