یادداشت های یه دخترِ اسفندی

شهریار می خوانم و در بین برگ زدن هایم گریزی میزنم به داستان هر بیت و مصرعی که شهریار از پستوهای ذهنش بیرون کشانده. کمی بعد تر مدادم را بر میدارم و شماره صفحه ای که بیشتر مرا گرفته ، یادداشت میکنم در دفترچه سورمه ای که سال هاست با من است. تک بیت هایی را جدا میکنم برای استتوس ، بعضی را انتخاب میکنم برای روز مبادای عاشقی ، چند تایی را هم از حفظ میکنم برای جمع هایی که آتاناز آنجاست و از حافظ میگوید و من فقط لذت میبرم و چیزی برای گفتن ندارم !

به گمانم بودن آتاناز خوب بوده. حداقل مرا کمی کتابخوان کرده و او بود که برایم پارسال چند تایی کتاب هدیه گرفت و بی هیچ حرفی و صحبتی اشتیاق کتاب داشتن و کتاب خواندن را در من زنده کرد !

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۲۵
لادن

نظرات  (۱)

منم یه زمانی این کار رو می کردم.. اما بعدش یادم نیس چطور بی خیالش شدم. 
پاسخ:
منم خیلی وقت بود که دیگه بیخیال شده بودم اما باز برگشتم. 
انگیزه و شاید یه دلخوشی نیاز داری برای دوباره شروع کردن :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">