یادداشت های یه دخترِ اسفندی

نیشِ زنبور

شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۱ ب.ظ

چند متر اونطرف تر از من ، پدری نشسته که هر نقطه از بدنش یه عالم برآمدگی گُنــــده قرمز دیده میشه ! وقتی داشته از بیمارستان برمیگشته که ندا رو برسونه خونه ، با جمعیت زیادی از زنبور عسل ها مواجه میشه که ماشین رو دوره کرده بودن و به محض دیدن بابای بنده به سمتش حمله ور میشن.. اصلا انگار خدا تو سرنوشت بابای من نوشته که هر سال تابستون به یه بهونه ای با زنبورهای عسل خاطره بسازه :))

وقتی داشت قضیه رو واسه من و مامانم با همه جزئیات تعریف میکرد و خیلی جدی بود ، من مدام میخندیدم و قه قه میزدم :))) اما بعد با نگاه عاقل اندر سفیه پدر جان متوجه شدم که الان باید دلداریش بدم و مثل پروانه دورش بچرخم ، نه که قه قه بخندم بهش :| 

یه چیز جالب دیگه ای که هست اینه که فردا باید بابام با اون قیافه ورم کرده بره یه جلسه مهم کاری خخخخخ ؛)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۲۴
لادن

نظرات  (۳)

مهمان ما باشید...
پاسخ:
حالا کجا میخوای ببریمون ؟؟!!!
اگ به بابات نگفتم اومدی تو وبلاگت داری قهقه میزنی :))))))))
ای دختر چیش سفید :)))))))
پاسخ:
آخ توکا نمیدونی چجوری داشتم خودمو کنترل میکردم که نخندم :)))))))))))) 
الهی :(
ای وای !!!
پاسخ:
من جدی نگرفته بودمش ولی تا همین الان دست راست بابام کلی ورم داره :///

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">