یادداشت های یه دخترِ اسفندی

صدای خوبِ پِخ پِـــخِ زندگی :)

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۷ ب.ظ

زندگی منم پَستی بلندی های خودش رو داره. گاهی اونقدی بلند که نفسم رو بند میاره و گاهی اونقدی پَست که ترمز توی سرازیری هاش جوابگو نیست. فکر میکنم به نسبتی که سنم داره بیشتر میشه ،شیب پَستی بلندی ها هم بیشتر میشه. شاید چون که دیگه تحمل منم داره بیشتر میشه :) 

تنش ها و اعصاب خوردی ها همیشه هستن ، تنهایی ها و کنج عزلت ها هم کم و بیش هستن اما اون چیزی که بعضی وقتا باید حضورش پر رنگ تر بشه ، امیدوار بودن و روحیه داشتن هست که اگه نباشه کلاهت پس معرکس ! باید مثل امروز من وقتی چشمات رو باز میکنی هر چیزی که این چند روز اذیتت کردن رو بسپاری به اون سطل زباله ای که کُنج‌ ذهنت سال هاست خاک میخوره و بعد فُرمتش کنی و بفرستیش جایی که دیگه بر نگرده !!

برای اینکه یادم بره که این چند روز چه صحبت ها و بحث هایی شد ، چه رفتار های زشتی دیدم و ذره ذره شکستم و با سردرد و معده درد و سوزش گوشه سمت چپ قفسه سینه ام ، سر کردم ، باید میرفتم. باید میرفتم تا به خودم برگردم و پشت بندش یه لادن امیدوار به آینده برگرده !! 

رفتم و خودم رو سپردم به اون دختربچه ای که این لادن رو دوست نداشت و میخواست هرجور شده بخنده.. نشستم توی تاکسی و سرم رو چسبوندم به شیشه و مثل ندیده ها همه آدما رو نگاه میکردم و براشون قصه ای از زندگی هاشون توی ذهنم میساختم. راننده جوون تاکسی آروم میرفت و برای هر پیاده ای بوق میزد. بیب بیب بیـــب ! قمیشی هم میخوند. میشه نوازشم کنی وقتی شیکسته بالم !!! انگار که از زبون من میخوند.. چندتایی مسافر سوار و پیاد شدن اما من هنوز داشتم بیرون رو میدیدم و با خودم میگفتم ای کاش امروز خوب پیش بره و حالم خوب بشه تا بنویسمش تو وبلاگم :)

پیاده شدم و دو تا خیابون و یه چهارراه رو پیاده رفتم و رسیدم به اون الکتریکیِ مد نظرم. فروشنده اش آروم بود و آرامش داشت و من خجالت کشیدم از تند تند صحبت کردنم که نشون از نا آرومیم میداد :|| خریدم رو انجام دادم و باز برگشتم به همونجایی که پیاده شده بودم. ناخودآگاه رفتم سمت بازار و پاساژها ! واسه رسیدن به اون فروشگاه از میون بر پاساژها رفتم که هم گرمم نشه هم به شلوغی و جمعیت نرسم.

فروشنده این یکی فروشگاه هم آروم بود و پر از لبخند :)  اینجا هم خرید نه چندان ضروریم رو انجام دادم و برگشتم اما هنوز راضی نشده بودم. هنوز خوب نبودم. باید راه میرفتم و به هیچ چیز فکر نمیکردم تا بشم اون لادن سابق.. سر از پاساژ طلا فروشا درآوردم و یهو دیدم جلوی اون بدلیجات فروشی ، پشت ویترین دارم جینگیلیجات رو رصد میکنم. این گزینه خوبی بود قطعا :)) همون چیزی که من رو به وجد میاره ! یه انگشتر بند انگشتی و یه انگشتر با ست بند انگشتیش :))) اشانتیون خوبی که اون پسره جلف بهم داد :)) 

توی ایستگاه بودم. همه جور آدمی رد میشد. بچه ای که گریه میکرد و بستنی توی دستش رو همزمان لیس میزد ، دختری که کنارم نشسته بود و از دعوای امروز صبحش با مامانش برای دوستش میگفت ، پیرزنی که دستاش پر از سبزی بود. همه اینها با یه لیوان شربت تخم ریحان که دست من بود و هر قطره اش من رو سرحال تر میکرد. طبق عادت معمولم تا تهش خوردم و صدای پِخ پِخ ته لیوان رو هم درآوردم. فکر کنم این لذت بخش ترین صدا برای من از زمان بچگی باشه که هنوز با 21 سال سن صداش رو در میارم :))))

برگشتنی هم خانومی کنارم نشسته بود که مدام سوال میپرسید ازم. از جزئیات توافق هسته ای تا قیمت نخود و ماشین و خونه و آخر سر هم از مانتویی که تنم بود خوشش اومده بود و آدرس مغازه ای گرفته بودم رو پرسید که گفتم اینو از اینجاها نگرفتم تا پایانی باشه برای سوالاش :))

باج دادم به خودم تا حالم خوب بشه. هرچند نتیجه این حال خوب خالی شدن کیف پولم بود اما می ارزید. ارزشش رو داشت که خنده روی لبام بیاد و بخندم و تسلیم شرایط نشم :)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۲۹
لادن

نظرات  (۳)

۲۹ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۳ فرشاد اشتری
زیبا...
پاسخ:
:|
سایت بسیار خوبی دارین
..20326185
پاسخ:
:)
۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۱۲ آقای همکار
کار خوبی کردی. این لبخندی که روی لب هات کاشتی خیلی ارزشمنده لادن جان
پاسخ:
من عادت به ناراحتی و دل خستگی دارم اما سعی میکنم زیاد نقشی توی زندگیم نداشته باشه :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">