یادداشت های یه دخترِ اسفندی

ای از ورای پرده ها تابِ تو تابستانِ ما

يكشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ب.ظ

منتظر بودم و روی نیمکت های روبروی انتشارات دانشگاه نشسته بودم و به هر چیزی فکر میکردم . خصوصا به دور شدنم از اون همه امید ! که چی شد و چجوری شد که اون همه امیدواری و نگاه مثبتم انقدر ازم فاصله گرفت و حالا چند ماهی میشه که روزها و ماه هام رو بی هیچ حس مثبت و خوبی نسبت به روزهای آینده پشت سر میذارم و همه تلاش هام برای زنده کردن شوقم نسبت به فرداها بی نتیجه مونده و بیرنگ شده زندگیم بدون امیدواری !

بعد از اینکه دغدغه اینروزهام رو گذاشتم کنار و بهش گفتم لطفا خودت درست بشو و نخواه که من کاری کنم ؛ ساعتم رو نگاه کردم و کلافه شدم از انتظار برای رسیدن یکی از دوستام که هیچ وقت آن تایم بودن براش مهم نبوده . فکر میکنم آدم ها تو روابط دوستیشون باید یه سری چیزها رو رعایت کنن و به یه حداقل هایی که خواسته دوستشون هست احترام بذارن ..

بالاخره دوستم رسید و تو هوایی که کمی بهتر شده نسبت به هفته های قبل و دیگه شرجی نبود ، مسیر دانشکده رو چند باری رفتیم و باز برگشتیم و هیچ کدوم از کارهامون انجام نشد و نهایت این همه اینور و اونور رفتن این بود که منِ همیشه با ادب که ساده ترین کلمه های بی ادبانه رو هم نمیدونم ؛ مدام میگفتم گاو ها :| خرا :| 

بیشترین دلیل ناراحتیم هم بابت بداخلاقی های مدیر آموزشمون بود . تو مخیله ام نمیگنجه که چه دلیلی داره که این بشر انقدددددددددد بداخلاق و خشمگینه :||||| یک بار من این مرد رو با یه لبخند حتی کوچولو هم ندیدم ! باور کن که کمی خوش خلق بودن اول از همه حال خودت رو خوب میکنه بعد دیگران رو ..

به وقت برگشت هم که روی صندلی جلویی سرویس دانشگاه نشسته بودم هیچ حوصله دختر بغل دستیم رو نداشتم و هندزفری رو چپوندم توی گوشم و همراه حجت اشرف زاده میگفتم " ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار " و تو پیاده روی خیابون اصلی محلمون وقتی زیر نارنج ها راه میرفتم تو دلم میگفتم کاش عطر بهار نارنج واسه مدت بیشتری موندگار بود و میشد وقت رد شدن از پیاده رو ها بیشتر لذت برد و نفس های عمیق تری رو بکشی :)

عصر امروز هم تو خونه موندم و خودم رو برای فردا شبی آماده کردم که قراره حسابی خوش باشم و واسه دخترعموهه که 9 ماه ازم کوچیکتره و از بچگی با هم خوب بودیم ، کل بکشیم و بفرستیمش به یه شهر دور و براش روزهای پر از شادی های عمیق رو آرزو کنم و دلم حس مبهمی داشته باشه از اینکه یادم بیاد ممکنه خیلی خیلی کمتر از قبل ببینمش .. هر چند که چند وقتی بود کمتر همدیگرو میدیدیم !

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۷
لادن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">