یادداشت های یه دخترِ اسفندی

هنوز ادامه داره

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۰۲ ق.ظ

یک ماه و نیم پیش ، شب آخر سفرمون بود که یکی از پسرای انجمنمون ؛نیما (قبلا یه بار اینجا اسمش رو آوردم ) ؛ بهم گفت حالا که اونجا هستی برام دعا کن ! من هم روی تخت درازکش بودم و دلم رو که پر از حال های تازه بود پر کردم از حس هایی برای نیما و از ته دلم براش دعا کردم .. اما چه میدونستم که ممکنه انقدر زود خواسته اش برآورده بشه و رفیق 12 ساله ام رو از خدا خواسته باشه و حالا دستاش توی دستای رفیقم باشه و من پر از شوق شده باشم حالا :)))

دلم میخواست آرزو رو بغلش میکردم و فشارش میدادم و از ذوق جیغ میزدم و چشم های عسلیش رو نگاه میکردم .. حس خیلی خوبیه وقتی ببینی دو تا از دوستات با هم جفت شدن و احساس دوشت داشتنی و شیرینی بینشون هست که تو با هر بار دیدنشون انگاری بار اولی هست که شنیدی با هم نامزد شدن .. واااااای :))) 

از اون جمع 10 نفره ته کلاس پیش دانشگاهی اولین دخترمون ، مردی رو با عشق و از سر علاقه وارد زندگیش کرد امروز :)  وای که چقد ذوقی ام من و همش لبخندی ام و برای نیما و آرزو خوشحالم و دلم همش براشون آرزوهای خوب خوب داره :)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۵
لادن

نظرات  (۲)

چه دعا و دعاکننده خوبی :)
پاسخ:
اگه میدونستم انقد زود دعام جواب میده حتما یه دعای خوبی هم در حق خودم میکردم :)))
چه خوب:)) خو تو هم بهشون بگو برات دعا کنن. دعای دیگران در حق آدم زودتر جواب می ده.
پاسخ:
آره خیلی خوبه :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">