یادداشت های یه دخترِ اسفندی

طعم لبخند

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۳۴ ب.ظ

هنوزم از اون آدم های با محبت پیدا میشن که وقتی داری تو پیاده رو راه میری و تو حال خودت هستی و بارون اونقدی خیست کرده که شبیه موش آب کشیده شدی ، با یه بوق پرتت میکنن تو دنیای مهربونشون و بهت میگن مسیرم فلانجاس و اگه به مسیرت میخوره بیا برسونمت تا بیشتر از این خیس نشی .. وقتی داشتم راه میرفتم و از زیر بارون بودنم با وجود فین فین کردنم لذت میبردم ، یه خانومه ماشینش رو نگه داشت تا من رو تا جایی برسونه و لبخند پهنش تو ذهنم باقی مونده هنوز :)

درسته که تشکر کردم ازش و گفتم مسیرمون یکی نیس اما یه حس خوبی از همین تعارفش گرفتم که باهام مونده هنوز .. 

و بعد از اون هم متصدی آزمایشگاهمون مهربونی و خوش رویی رو به حد اعلا رسوند و همهٔ اون سه ساعت رو با حوصله اومد و مدارهای من و هم گروهیم رو چک کرد و حتی وقتی یکی از اون دیودها و مقاوت ها رو هم سوزوندیم باهامون شوخی کرد و خودش از اول مدار رو برامون بست و تمام مدت لبخند به لب داشت :دی

از این آدم های مهربون سر راهتون سبز بشه :)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۲۴
لادن

نظرات  (۱)

چه حس خوبی...
پاسخ:
اوهوم :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">