یادداشت های یه دخترِ اسفندی

من اگر بودم

شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ

چند ساعتی از ظهر گذشته بود و ناهار خورده بودم . چند ساعت قبل تر از ظهر دوش گرفته بودم و موهام رو پیچیده بودم لای کلاه حوله ایم و رفته بودم دنبال تفریحات کوچیک خونگیِ مخصوص خودم . رفتم تو اتاق داداشم و در تراس اتاقش رو باز کردم و بعد اونجا موندم تا موهام رو شونه بزنم . خیلی آروم ؛ طبق عادت همیشه ام موهام رو شونه میزدم و به فردا فکر میکردم . یعنی میتونستم همه جاهایی رو که قرار بود برم رو برسم برم و آخر هر کدوم از اون کارها به جای خوبی برسه !! بعد نمیدونم چجوری شد که بین اون فکر ها به سرم زد که حال و هوای بهاری رو بهونه ای کنم واسه یه سری خواسته های احساسی ای که تا به الان نداشتمشون . خواسته هایی که برای بالفعل شدنشون نیاز به یه شخص ویژه داره . شخصی که باشه و دست بکشه لای موهام و همونجور که آفتاب موهام رو گرم میکرد ؛ اونهم با بودنش دلم رو گرم میکرد .

همونجور که یهویی اون خواسته ها سر زده به دنیای آروم و کم دغدغه این روزهام پا گذاشته بودن ، یهویی رفتن . با خودم فکر میکردم و میگفتم معلوم نیست که کی دوباره برگردن اما میدونم که حالا حالا ها جایی ندارم براشون و خیلی قاطعانه میگفتم یعنی یاد گرفتم به محض سر رسیدنشون دست به سرشون کنم .. ولی به نظر شما میشه احساسات همیشه جوشان یه دختر احساساتی رو به این آسونی دست به سر کرد ؟؟؟ هوووم !!!

و خب از اونجایی که یکی از دلایل موثر بودن هر دیدار جدید رو مرتب بودن میدونم و بی نهایت همیشه سعی میکنم جاهایی که برای اولین بار میرم مرتب باشم ؛ چند دقیقه ای رو زیر دست آرایشگرم بودم و ابروهام رو سپرده بودم بهش اما صحبت های شاگردِ آرایشگرم باز من رو پرت کرد تو دنیای خواسته های احساسیم .. 

تلفنی با همسر عقدیش صحبت میکرد و من هم بدلیل فاصله کمی که داشتم صحبت هاشون رو تا حدی میشنیدم . میگفت بعد از تاریک شدن هوا بیا بریم فلافلی فلانجا .. من باز پرت شده بودم و دست خودم نبود ..

خودم رو تصور میکردم که اگر به جای اون بودم ؛ تو این روزهای خوب بهاری ، تو این عصرهای خنک که شباهتی به روزهای بهاریِ سال های قبل نداره ، زنگ میزدم به کسی که دوستش دارم و میگفتم   "عزیزم بیا بریم فلان پارک که درخت هاش تازه شکوفه کردن و بهار نارنج ها رو بو بکشیم .. اشکالی نداره اگر آلرژیم عود کنه و باز عطسه هام شروع بشن و نذارن باهات حرف بزنم . بیا بریم جنگل های بلوط شهرمون و از اون تپه پر از درخت بالا بریم و کمی بالای تپه بشینیم و ساندویچ های خونگیمون رو گاز بزنیم و بهار رو زندگی کنیم " 

قطعا اگر تویِ ناشناخته ام ، بودی و داشتمت بهار رو از دست نمیدادم ..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۲۱
لادن

نظرات  (۲)

از خدا میخوام این لحظاتی که تو تصور میخواستید را بهتان بدهد ، ما نیز تجربه کرده ایم دقیقا با همین فلافل خوردن شبانه !! 


http://i4050.ir
پاسخ:
همه خاطره دارن انگار :) اونم از نوع فلافلی :دی
توی شناخته شده هم آدم داشته باشه ولی نتونه فروردینشو باهاش بگذرونه هم غمش زیاده -_-
پاسخ:
اون دیگه مصیبت عُظماس :/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">