یادداشت های یه دخترِ اسفندی

عنوان ندارد

پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ب.ظ

حجم زیادی از غصه تو دلم نشسته و هیچ چیز نمیتونه غصه توی دلم رو خالی کنه و کلمه ای نیست که بتونه این حجم از ناراحتی رو بیان کنه . دو ساعت نشده که اون خبر سخت رو شنیدم و بی نهایت برای هر سه تاشون ناراحتم و امیدوارم روحشون آروم باشه . 

سه تا از همکارهای قدیمی بابام که دوتاشون معاونش بودن و سال ها با هم کار کردن و شبانه روز سختی های زیادی رو تحمل کردن ، همین چند ساعت پیش وقتی داشتن برای آسایش ما دور از خونواده هاشون تو این تعطیلات تلاش میکردن ، با دست های یه جانی کشته شدن و یه نفر دیگشون روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکنه . کاش مصلحت خدا به زنده موندنش باشه . 

حالا با گوشت و خونم حس میکنم که باید خدا رو شکر کنم بعد از سی سال بی هیچ خطر جدی ای بابام به سلامت تونست دوران آسایشش رو شروع کنه . البته هیچ وقت اون روز کذایی که بابا با سر و وضع وحشت آوری یه لحظه اومد خونه و زودی رفت رو از یاد نمیبرم . زخمی که هنوز روی ساق پای بابا هست . 

خدایا ! شکر که بابام چند ساله سالم و سلامت پیشمون هست :)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۱۲
لادن

نظرات  (۲)

بمیرم برای خونواده هاشون -_- 
ایشالا که نفر سوم عمرش به دنیا باشه :'(

پاسخ:
الهی که دلشون بتونه تحمل کنه این درد رو :/
سه نفر فوت شده و نفر چهارم محتاج دعاس 
خدا رحمتشون کنه و تن این یکی رو سالم !!
چجور جانی ای؟؟؟ مگه شغلشون چیه؟؟ o_0
پاسخ:
امیدوارم :(
پلیس بودن :/ 
اون هم از نوع مبارزه با قاچاقچی های مواد مخدر 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">