یادداشت های یه دخترِ اسفندی

وقتی بر میگردم

يكشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ب.ظ

یه وقت هایی با خودم میگم ، چرا اینجوری ام !!! چرا وقتی مسیری رو رانندگی میکنم حالم خوبه و ذهنم آزاد و خالی  میشه از هر چیزی !! اما درست وقت برگشت از همون مسیر غم عمیقی توی دلم جا خوش میکنه به بزرگی دنیا .. بغضی ته گلوم رو میگیره و تمایلم برای شنیدن آهنگ های ملایم و غمگین بیشتر و بیشتر میشه تا جایی که ممکنه حتی بزنم زیر گریه و چند قطره اشک روی گونه هام سر بخورن و حس کنم که چقدر با این تیکه از شعر که میگه : " هر کی به فکر فرداشه مجبوره تنها شه . شبا رو بیدار سر کنه و فردا با درداشه " جفت و جورم ..

امروز و امشب هم استثنا نبود . توی مسیر خونه مامان شمسی حالم خوب بود و 25 دقیقهٔ خوب رو داشتم و از جاده ای که رنگ پاییز توش به چشم میومد نهایت لذت رو میبردم .. اما لحظه برگشت نه.. یه آدم دیگه با کلی درد جای اون لادن رو گرفته بود . برای همین حس لعنتی بود که داداشم رو همراهم کرده بودم . برای مسیر برگشت رمقی نداشتم و تموم اون 25 مین همه تلاش هام برای گم کردن و از یاد بردن اون حسی که هیییچ دوستش نداشتم بی نتیجه موند ..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۲۴
لادن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">