یادداشت های یه دخترِ اسفندی

چیزی شبیه به شاه کلید

يكشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

از کجا بود که شروع شد رو نمیدونم اما میدونم از یه جایی از زندگیم یه جوری شده ام که فاصله گرفتم از اونی که بودم. جهان بینی ام عوض شده و راجع به خیلی چیز های زندگی مثل قبل تر ها فکر نمیکنم ، عمل نمیکنم ، حرف نمیزنم. از یه جایی به بعد که نمیدونم کِی بود و کجا بودم ، یه سری واکنش های خیلی کم اهمیت و ریزی  توی ناخودآگاه و درونم بوجود اومدن که ریز ریز و کم کم ریشه کردن و بزرگ و بزرگ تر شدن و تا به جایی رسیدن که من اینی هستم که الان هستم. مثل اکثر وقت ها تغییر کردن ها هم میتونه خیلی خوب باشه و هم میتونه بد باشه. یعنی پتانسیل خوب و بد بودنش رو یه جاهایی نمیشه کنترل کرد . یه نیروی مثلا ماورایی تاثیر عجیبی روی اون قضیه میذاره و خیلی چیز ها با شدتی بیشتر از اونی که انتظارش رو داشته باشی عوض میشن و جلو میرن !! خودت هم نمیدونی یهویی چی شد که اینجوری شد و همه چیز انقدر سریع رنگ تغییر رو به خودشون گرفتن و آماده شدن برای حرکت کردن و قدم برداشتن ..

چی شد که هر جا پا میذارم نشونه هایی از اون تغییر رو میبینم یا میشنوم یا حس میکنم ؟ نمیدونم !!  چی شده که همه کائنات دست به دست هم دادن و آدم هایی رو سر راه زندگی من قرار میدن که باور کنم که میتونم ؟ آدم هایی رو جایی ببینم که دقیقا تو همون مقطع زمانی که نیاز بهشون دارم که بهم انگیزه بدن و من رو ترغیب کنن که بیشتر رو به جلو برم... مرد هایی برای چند دقیقه ای کنارم باشن و صحبت هایی رو برای جمع داشته باشن که مثل این باشه که خیلی اتفاقی موضوع بحثشون به سمت مسئله ای بره که مدت هاست ذهن و روح من رو درگیر خودش کرده... عمویی ، استادی ، هم کلاسی ای که بی خبر از همه چیز هستن اما ته حرفشون و بحثشون به تو بر میگرده و همگی ایمان دارن که تو خودت رو دست کم گرفتی و بیخودی داری پالس منفی میدی و ناامیدی ، در حالی که هنوز ایده ات فقط روی کاغذ نوشته شده و هیچ تلاشی براش نکرده ای !!!

نشونه هایی که الکی نیستن و نباید دست کم گرفته بشن .. چیز هایی هست که به ظاهر بی خبرم ازشون و همگی پشت سر هم و با فاصله یک هفته ای پیش میان و روز به روز به من بیشتر از قبل فهمونده میشه که یه جا نشین اما من هنوز نشسته ام و انگار دنبال تکه اصلی از یه پازل هزار تکه باشم تا بتونم پازلم رو حل کنم ، منتظرم که نشونه اصلی از راه برسه و اونوقت برم و به چیدن پازل ساده زندگیم برسم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۰۳
لادن

نظرات  (۲)

۰۳ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۵ مادموازل ساراh
نشونه هات که آماده ن....پس پاشو..پرواز کن...اوج بگیر
فرصتتو از دست نده و به حرف نشونه هایی که برات میان گوش کن...
پاسخ:
نشونه ها هستن اما من هنوز انگار ذهنم آماده نشده و همین بوده که تا الان باعث شده منتظر مونده باشم.. 
این تغییرات طبیعیه منم قبلنا خیلی چیزا تو ذهنم بوده و بهش فکرمیکردم و گاهی هدف هایی. ولی الان هیچ احساسی بهشون ندارم. فک کنم بیشتر آدما این حسو تجربه میکنن.
پاسخ:
یه احساس خلسه مانندی هست ://
نه اینوری نه اونوری 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">