یادداشت های یه دخترِ اسفندی

هرچی از همه جا 8

يكشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۱۴ ب.ظ

1- سه فصل پیش بود که یه آخر هفته بارونی مرد های خونمون رفتن به سمت شهری که داداشم اونجا درس میخوند. یعنی قرار بود که داداشم به تنهایی بره سر کلاسش اما بابام صبح که بیدار شده بود دلش خواسته بود که چند صد کیلومتر رو با پسرش همراه بشه. و یه اتفاق که شبیه به معجزه بود جون مردهای خونمون رو‌نجات داد. چند روز پیش که باز داداشم خواست بره دانشگاهش و من هم همراهش بودم تا آب و هوایی عوض کنم و توی مسیر هم صحبتی باشم براش ، وقتی به اون تونل رسیدیم ، داداشم گفت خدا اینجا بود که یه بار دیگه نزدیکی مرگ رو بهم نشون داد. بعدترش یادش اومد که شاید دعای خیر اون پیرمرد کنار جاده ، فرصت دوباره ای برای زندگی بهش داده.. چیزی که امروز هم توی همون مسیر براش اتفاق افتاد و اینبار هم سالم موند... ومن مومن شده ام به اینکه خدا گاهی قدرت نمایی میکنه که یادت باشه که ممکنه هر لحظه کاندید مردن باشی !!!

2- خب من یه آدم به شدت احساساتی هستم که حتی با کوچیکترین چیزها هم احساساتم بروز پیدا میکنن.. البته فقط در درون خودم!! حالا به این ویژگی ، بابایی بودن رو هم اضافه کنید. یه دختر کاملا بابایی که بیشتر وقتا آغوش باباش براش مثل یه قرص مسکن بوده. با اینکه من خیییییییلی آدم احساساتی ای هستم اما تا جای ممکن احساسم و واکنش های احساسیم رو بروز نمیدم. یعنی کلا از اونهایی نیستم که زیاد مامان و بابام یا حتی خواهر برادرم رو ببوسم. با اینکه تا بی نهایت وجودم دوستشون دارم ولی کلا زیاد آدم فیزیکی ای نیستم درست مثل بابام.

خب این یکسال گذشته مامانم هم پدرش رو از دست داد و هم پسر خواهرش رو و تمام این مدت فشارهای روحی سختی رو تحمل کرد و من همیشه تلاش کردم که بذارم احساساتش رو بروز بده و تا اونجایی که بلد بودم هم صحبتش بودم و خواستم که کمکش کنم با این قضیه زودتر کنار بیاد. و حالا که بابام مادرش رو از دست داده بیشتر از اونچیزی که فکرش رو میکردم ، بابام غم زده اس :/

من تا به الان هیچ وقت ندیده بودم که بابام احساساتش رو بروز بده. مردی قوی و محکم که تموم احساساتش رو  نیم قرن توی دلش جا داده بود ، پنجشنبه گذشته شبیه بچه پنج ساله ای اشک میریخت و بغض سرتاسر وجودش رو پر کرده بود. و برای من خیییییییییلی سخت بود که ببینم این غم اونقدری سنگین هست که مردی مثل بابام رو اینجور اشک آلود کرده. غمی که توی دلم نشست و اشکام رو سرازیر کرد تنها و‌تنها برای مستاصل بودن اون لحظهٔ بابام بود. دیدن ناراحتی بزرگترین پناه و تکیه گاه زندگیم برام خیلی سخته و امیدوارم که هیچ وقت تا آخر عمرم چنین لحظه و صحنه ای رو در مورد بابام نبینم..

3- وقتی به این فکر میکنم که این ترم ، لقب سال بالایی بهم داده میشه یجوری میشم. یه حسی بین غم و شادی. حسی همراه با تردید. حس خوبه یادآوری روزهای اول دانشگاه و اون همه شور و شوقی که داشتم و فکر میکردم که الان که میرم دانشگاه یعنی بزرگ‌ شدم. حس تردیدی که نسبت به آینده داریم هممون و حسی دوست نداشتنی هست. حس اینکه از این به بعد خودت مسئول زندگیت هستی و هر قدم ممکن سرنوشت سازترین قدم ها باشه ، هم برای خودت هم برای اطرافیانت و هم شاید برای نسل های بعد از تو... خودم رو فعلا سپردم به خدایی که اون بالا نشسته و حواسش به همه هست. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۲۲
لادن

نظرات  (۲)

۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۶ مادموازل ساراh
دیدن گریه ی یه مرد واقعا یکی از سخت ترین لحظه هاس...
مخصوصا اگه اون یه مرد پدرت باااشه... :(

مورد آخرتو خوندم ناخودآگاه دلم لرزید..ناخودآگاه بغض کردم..ناخودآگاه اشکام اومد پایین...
کاش همون تصوری که ترم اول از سال آخرم داشتم واقعی میشد...
پاسخ:
آره سخته ولی گریه مردها نشون از بزرگی اون اتفاق داره :/

:| 


تسلیت میگم فوت مادربزرگتو :(

خدا به پدرت صبر اینو بده که نبود مادرش براش آسون بشه.


بزار وقتی پاتو میزاری تو دانشگاه واسه کارای فارغ التحصیلیت بیا حس و حالتو بنویس:))) آی حس خوووووووبی داره:))))))))


پاسخ:
امیدوارم زود با این قضیه کنار بیاد :/

فکر کنم‌ اونوقت هم همچین حسی داشته باشم. دلم تنگ بشه واسه روزای دانشجویی ؛)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">