یادداشت های یه دخترِ اسفندی

سه شنبه

شنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۱۷ ق.ظ

 یادم آخرین بار، یه عصرِ چهارشنبهِ زمستونی بود.. همون روزی که کارای مورد علاقم انجام میدم  تا بیشتر و بیشتر از چهارشنبه ها خاطره خوب داشته باشم!! حرف از 2 سالِ پیشِ که هنوز اولِ راهِ دانشجویی بودم.. اونروز هم جَمعمون فقط 5 نفره بود که 4 نفرشون اینبار هم بودن..

شروعِ روز سه شنبه 14 بهمن، مثل بقیه روزا عادی بود.. مثل همون روزایی که دنبال چیزی میگردم تا وقتم پر کنه و عصر بشه!!! اما خب مثل اینکه قرار نبود اون سه شنبه تکرار روزهای قبل باشه... قرار بود شروع روزی باشه که شبش با مزه مزه کردن اونروز خوابم ببره.. اونروزی که قطعا تو ذهنم برای همیشه موندگار شد. سه شنبه صبح، طبق برنامه قبلی، وقت خوشکلاسیون بود.. خوشکلاسیون خونگی :)) همونجور که قبلا هم شنیدیم هیچ چیزی به پایِ خونگی نمیرسه :)))) وسط خوشکلاسیون یهو wifi گوشیم روشن کردم.. انگار بهم الهام شده بود( حاج خانم احمدی نژاد خخخخخ)!!! دیدم همینجور پیام های واتس اپی از گروهی که بچه های دبیرستانمون توش بودن میاد.. یکی 2 تا هم نبود!!! شاید حدود 500،600 تا بود... گفتم باز جوگیری بچه ها رو گرفته و تا صبح نخوابیدن و چرت و پرت فرستادن برای همدیگه ://  رفتم همه پیاماشون خوندم و مثل بیشتر وقتا فقط میخوندم، اما اینبار تو دلم داشتم راجع به حرفاشون فکر میکردم... به اینکه 2 سالی میشه که بیشترشون ندیدم!!! اونا هم کلافه بودن از اینکه چرا برنامه هامون با هم جور در نمیاد که همدیگرو ببینیم..از اون جمع16،15 نفره بچه های دبیرستانمون که فقط 2 نفرمون ریاضی بودیم و بقیه تجربی بودن، حالا چند تایی جوجه دکتر و جوجه مهندس تولید شده بود که برنامه هاشون با هم جور در نمیومد!!!! پریدم وسط بحثشون و گفتم اینا رو بی خیالش شین.. امروز عصر ساعت 5 بوستانِ نزدیک خونه ما... هرکی خواست بیاد سر ساعت 5 اونجا باشه وگرنه نمیذارم روی زیراندازی که با خودم میارم بشینه و باید سرپا واسته :))

یکی گفت شاید نیام، اون یکی گفت میاااام، اون یکی گفت سعی میکنم بیام، یکی دیگه گفت میام و یکی از دوستامم با خودم میارم، یکی مثل من و آرزو هم گفت حتما میام و فلان چیز و بهمان چیز رو هم با خودم میارم... حالم خوب بود و بهترم شد وقتی دیدم قرار دوستای دبیرستانم بعد از چند سال ببینم..

انقدی حالم خوب شد که خوشکلایون نیمه کاره گذاشتم و به مامانم بلند بلند گفتم: مامان ناهار امروز با من :))) مثل بچه کوچولوها شده بودم!! یه چشمم به ساعت بود، یه چشمم به خوشکلاسیون.. از سر خوشحالی مفرط، مثل اُوِر دُز کرده ها، یکی از سرخوش ترین دخترا شده بودم.. نتیجه ناهار اون سه شنبه دوست داشتنی به صورت تصویری براتون گذاشتم که ببینین من چقدررررر کدبانو ام :)))

                         

                                          اسفناج پلو با ته دیگ اسفناج :))

بعد از خوردن اون ناهار دلچسبُ رسیدن به ساعت5، آماده شده بودم که برم پیش یکی از پایه ترین گروه های دوستانه.. آرزو زنگ زد و آدرس خونمون گرفت که بیاد دنبالم.. اومد اما مهتا همراهش نبود!!! همون خانم مهندسی که اول از همه گفت میاد... آرزو گفت که لحظه آخر مهتا بهش زنگ زده گفته نمیاد :/ من و آرزو تنها بودیم، با یه قابلمه پر از آش غوره :)))) گفت پریسا هم گفته اگه تونستم میام، مارال هم عمش اومده پیشش و شاید آخر از همه بیاد، حانیه هم خارج از شهر و اگه برسه میاد، فرنوشم گفته میاد... داشتیم پشت سر همشون غررر میزدیم که چرا نباید یه بار بتونیم بعد از یکی، 2 سال پیش هم باشیم!!!!

مارال اومد.. تنها.. بعد از چند دقیقه پریسا هم اومد!! رفتیم و زیر انداز پهن کردیم و نشستیم به این امید که بقیه هم برسن.. کم کم فرنوش و حانیه هم اومدن و شدیم سه تا مهندس و سه تا دکتر!!! هرچقد خانم مهندسا کم حرف بودن، به جاش خانم دکترا پرحرف.. اجازه نمیدادن دهنمون باز کنیم یه کلمه حرف بزنیم :)) تو اون جمع 6 نفره، من و آرزو کم حرف ترین بودیم.. از تغییرات ظاهری همدیگه حرف زدیم!! به اینکه پریسا و حانیه چقد تپل شدن.. فرنوش خوشکل تر شده.. مارال همچنان خانم دارابی تشریف داره

( خانم دارابی فیلم ورود آقایان ممنوع یادتون؟؟؟ چقد بلند و لاغر بود).. من و آرزو هم که هوووچ تغییری نکرده بودیم!!! حرفامون رسید به اینکه بقیه بچه ها چیکار میکنن.. چیزایی شنیدم که تا چند روز مدام بهش فکر میکردم!!!!

مرضیه 2 ازدواج کرده، بچه داره، الانم کارمند یکی از بانک های خصوصی شده.. دانشگاهم نرفته!!! مخم سوت بلبلی میزد برا خودش.. آخه چطور ممکنه اون تو این 2 سال این همه اتفاق براش افتاده اما من هیچ گونه اتفاقی تو زندگیم نیفتاده؟؟؟؟ چطور ممکن کسی که دانشگاه نرفته بتونه استخدام یکی از بانک های معروف کشور بشه آخه؟؟؟

مرضیه1 از مهندسی کامپیوتر خوندن بعد از 2 سال انصراف داده و پشت کنکوری شده!!!!

الهام ازدواج کرد، شوهرش فوت شد، درس گذاشت کنار، رفته سرکار....

مینا رفته مجارستان پزشکی بخونه!!! پریا دختر دکتر "ک" رفته آلمان اونم پزشکی میخونه!!! 

الهه که یه سالی هم از ما بزرگتر بود پزشکی دانشگاه ما میخونه اما خواهرش رفته مالزی پزشکی بخونه..

 سارا که یه سالی از ما کوچیکتر بود هم عروس یکی از معلم های راهنماییمون شده...

وقتی داشتم همه این حرفا رو از زبون آرزو و پریسا و حانیه میشنیدم فقط داشتم به خودم فکر میکردم.. به اینکه من چقد از همه جا بی خبرم و چقد بچه ها آنتن رادیوییشون قویِ ماشالله!!! به این فکر میکردم که چرا آخه مرضیه 2 باید اون کار نون و آبدار بدون هیچ مدرکی گیرش بیاد ما داداش من و خیلی های دیگه که شبیه داداشم هستن، با کارشناسی ارشد آس و پاس باشن و دستشون جلو باباشون دراز کنن.. به اینکه چقد حسرت پشت چشمای ماها خوابیده... به پول بابای بعضی از بچه ها حسودیم میشد وقتی میشنیدم چند تا از بچه ها واسه تعطیلات بین ترمشون رفتن اونور آب!!! به این که من به مسافرت کوتاه یه روزه هم قانعم اما شرایطش پیش نمیاد...

هرچقد که من این خبرای جور واجور میشنیدم و یه کم حسودیم میشد به شرایط هم کلاسیام، تهش دیدم دوستاییم که دور و برم هستن مثل خودم، متوسط هستن.. بی اینکه بخوان دروغ بگن خودشون هستن.. پُز دانشگاه و رشتشون نمیدن..

اما بهترین قسمت اون روز، عکسای یادگاری ای بود که گرفتیم.. آشی بود که خوردیم.. خنده های ممتدی بود که داشتیم.. خوراکی هایی که همشون اضافه اومدن از بس حرف زدیم و خندیدیم... این بهترین چیزی بود که میتونست بعد از یه مدت طولانی خاطره های خوب برامون بسازه!!

 

                      

                                  

               

                     

                    

 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۱۸
لادن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">